لیست کلیه پارتهای رمان ناجوری : پارت های 401 تا 420
تعداد کل پارت های منتشر شده : 434
-
رمان ناجوری - پارت 401
بازگشت او اما خواست مهدیار نبود، او دوری مهدخت را خواسته بود و طبق خواستهاش با خبر پوریا آژانسی مهدخت را دور کرده از روستا که رانندهاش با راندن در جادهی اصلی صدای بم خود را پی شکست سکوت فرستاد. - به روستا برنگردید... خانم اوستا! شنیدن این کلام از زبان رانندهی آژانس باعث تکان قلب مهدخت شد؛ ا...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 402
زنده بود، مزدک پایدار نجات یافته و این تصویر از او اولین تصویری هم بود که به چشم رامدخت و مهدیار آمد وقتی غروب را با گذر از جنگل پشت سر گذاشتند و با فرارسیدن شب، به کلبه وارد شدند. سنگینی نگاهشان برای مزدک قابل حس، رامدخت که بستهای را در دست داشت و مهدیار که با نگاهی فهمید مزدک اصلاً خواب نرفته ...
بروزرسانی در : ۹۱ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 403
شبی دیگر گذشت و خورشید به آسمان رسید؛ اما کجا بود نوری که تاریکیِ حصار بسته دور اسیران سیاهچالِ ناجوری را بشکافد؟ لذتی از آواز پرندگان نشسته بر شاخههای درختان عمارتی باشکوه نمیماند وقتی قلب ساکنین خانه موسیقیِ غم نواختن را رها نمیکرد. آموختهی جانِ اهالی این عمارتی که بارانِ شکوه باریده بر ظاه...
بروزرسانی در : ۹۱ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 404
خبر مهمانی در تمام ناجوری پیچیده بود، این مهمانی که خواست درمان برای رازان بود و خبر نداشت او با تأیید ایرج این درخواست را پذیرفت. دور از شلوغی ناجوری ایستاده و حال که وقت به میان میدان آمدنِ درمان بود، ایرج ایستاده در حاشیه و زنده و مرده بودنش غیر از رازان برای همه غرق ابهام و خود را گم کرده در ...
بروزرسانی در : ۹۱ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 405
آغاز حرکت این دو ماشین همزمان با قدمهای آغازین غروب بر آسمان، غمِ این دقایق همراه شد با پدر و پسری که پس از بیستویکسال به یکدیگر رسیده بودند؛ درمان و بامداد که بازگشته بودند به خود حقیقیشان یعنی بهادر و بهیاد داراپناه. گوشهای از فضای سبزی که دورتادورش را درختانی بلند حصار بسته بود، ایستاده ب...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 406
جدا شده از آنها رازان بود که خود را رسانده به فضای سبز گوشهای از عمارت آنجا که دیگر حتی آوای ملایم موسیقی به گوشهایش نرسید، در تاریکی گم شد. نور ماه لطف کرده فضا را تا حد محوی برایش معلوم کرده بود. نفسی گرفته از هوایی که آلوده بود به عطر نم سبزههایی که با هر قدم لهشان کرد، از گوشهی عمارت گذش...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 407
مهمانی هنوز ادامه داشت برای رامدخت که خستگی بر شانههایش آوار شده و دستانش را قفل کرده برهم روی میز گذاشته بود، برای مهدیار که دستی فرو برده در جیب و دست دیگرش کنار تن رها بابت مخفی نگه داشتن ارتباط با فواد و آرمان به ناچار قدمهایش را در جهت دوری از رامی برداشت و نزدیک گوشهای خلوت از سالن میشد...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 408
آفتاب با آغاز روزی تازه دل ابرها را شکافت و تابید به او که قلبش بسان ابرهای آسمانِ آبی شکافته شده بود! زندهترین قلب را داشت در میان مردگانی خفته زیر سنگهای سخت، او که در سکوت تن شکستهی خود را جمع کرده از شبی که برایش تلخ گذشت و رسانده بود به این صبحِ آلوده به غم که زمان را برایش در گورستانی خ...
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 409
گوشهای از شهر در محلهای خاموش با گذر از کوچهپسکوچههای باریک، راه نهایتاً ختم شد به عمارتی که مثل تعریف گذشته در ظاهر جانباخته و آشفته و در باطن شکوهی فوقالعاده داشت. پس از مدتها این عمارت رنگ مهمان به خود دیده بود؛ اما مهمانی که در اینوقت از ظهر هیچ انتظارش را نداشت. تنها نبود، این مهمان ...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 410
نه فقط غمانگیز، غروب لبریز شده بود از وهمی که در انتظار آغاز شب بود برای در آغوش گرفتن لحظات کسی. چه کسی قربانی وهم این غروب بود؟ پاسخ این پرسش سپرده شد به زمان تا با گذر خود قربانی وهم این غروب را معرفی کند. زمانی که آغاز گذرش افتاد گردن درمانِ سیاهپوش که به عمارت سابق خود بازگشته بود. خبر ردپا...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 411
کشف شده بود، مهدیار که برای فاش کردن راز درمان برای خود آمده بود حال کشف شده بود برای او که با قدمی عقب رفتن چرخی به تن داد و غرق در جدیتی متفاوت از همیشه انتظار کشیدن را آغاز کرد. پس از مدتها حفظ کردن جلد هوشیار آزاد در غیرمنتظرهترین زمان ممکن وقت رسیده به آشکار شدن هویتش آن هم برای مردی که هی...
بروزرسانی در : ۸۵ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 412
رامدخت؛ همانکه وجودش را باخته به دلشوره برای مهدیار و خود را رسانده به کوچهای که گوشهای از آن عمارت پدرش قرار داشت و با فاصله ماشین را پارک کرد سپس حین رقص نگاه نگرانش بر عمارتی که چندان به سبب بلندیِ درختان باغ از بیرون پیدا نبود، انگار حس کرد حضور مهدیار را در این خانه که ماشین را خاموش کرد و...
بروزرسانی در : ۸۵ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 413
خبری از خورشید نبود، گرگ و میشِ هوا آغازی بود هماهنگتر با خاموشیِ قعر چاهی که اهل ناجوری در آن اسیر بودند. آسمان گرگ و میش سقف عمارتی بود با نمای سپید در محاصرهی درختان قدبلند که برگهایشان همدست گلبرگهای پژمرده راه سنگفرشی را پوشانده بود و بوتههای گلی که میان علفهای هرز گم بودند، مدتها بو...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 414
تک مسافر رفتنیِ امروز نیکو نبود، مهدخت هم بود؛ او که نشسته روی کاناپهای که رامی آوار شده بر زمین به دستهاش تکیه زده بود، مانند رامی نگاهش را دوخته به مهدیار که هنوز هیچ علائمی از خود نشان نداده بود و در نبود هومن که به ویلا برنگشت، مانده کنار رامی و دقایق را در سکوت سپری کرد. چشمشان تنها به مهد...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 415
سهروز گذشت، سهروز غرق آرامش که حکم استراحت داشتند برای اهالی ناجوری تا طوفانی دوباره از راه برسد و آرامششان را به آشوب مبدل سازد. سهروز به تندی برق و باد گذشت و نهایتاً خورشید روزی دیگر از ماهی تازه به طلوع رسید، تیرماه گذشت و آغاز مرداد همراه شد با شروع روزی دیگر از ناجوری. حال و هوای مردادما...
بروزرسانی در : ۸۳ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 416
این طوفان آنقدر سنگین بود که زمان را هم ویران کرد و زمانی که عقربهها از نو کنار هم ایستادند و ثانیهها را پیش بردند، عصرگاه آغاز شده بود. عصری شلوغ که در انتهای سرگردانی در شهر، دقایقش را خرج خانهای کرد که موقتاً شده بود محل زندگی خانوادهی کوچک برزگر. آنجا که آهنگ قدمهای تند نشاط با آوای زنگ ...
بروزرسانی در : ۸۳ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 417
شبی که همراه شد با قدمهای رامدخت، صبح روز بعد او را به مقصدی رساند که با گشودن گره پشت گره از افکار درهمش برای خود برگزید. خورشید به طلوع رسید و آسمان در روزی دیگر از تابستان روشنایی به رخ کشید، این روشنایی به ذهن رامی هم رسید و افکاری که در ذهن نظم بخشیده بود نمایان؛ اما آیا این افکار به اندازه...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 418
رازان تا شب مهمان مزدک بود و شب زودتر از آنچه انتظار داشتند فرارسید. ماهی که به آسمان رسید اما نقطهای دور از شهر و حتی جنگلی که در کلبهاش رازان مهمان مزدک بود را برگزید برای ادامه دادن ناجوری. آسمان سنگین از ابرها و ستارگان پنهان، این شبها ستارهای همدم ماه نبود که پیدا شود در دل آسمان تاریک و...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 419
شب دنبالهدار شد و ادامهی این تاریکی که سقف بالای سر رامدختِ گریخته به جنگل بود، رسید به آسمانی که حبس آن ماه تابید به جنگلی در گوشهی دیگر شهر، آنجا که حبس درختانش کلبهای بود که دورتادورش جیرجیرکهایی درحال پریدن به اینسو و آنسو بودند و صدایشان آرامش سکوت را مختل کرده بود. چراغی وصل کنار پنجره...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 420
آشوب شبی که گذشت ادامهدار، طلسم شد نگاه خورشیدی که چون از دروازهی طلوع گذشت، حیران آفتابش را پی روشنایی بخشیدن به ویرانههای شب قبل فرستاد تا ببیند آنچه را که ماه شاهدش شد. تابید به رودخانهای که امواجش کوفته به تختهسنگها نسبت به شب قبل کمی خروشان شده بود و سکوت را شکسته همراه آواز پرندگانی ک...
بروزرسانی در : ۷۹ روز پیش
