پارت چهارصد و بیست و نهم :

از پخش شدن نوری درخشان در آسمان آبی روزی پر حرارت از تابستان بدون نقش‌آفرینی خورشیدی که مخفی شده بود تا به چشم اهالی نیاید معلوم که روزی رازآلود مانند این طلوع غرق اسرار ناپیداییِ خورشید آغاز شده بود. آغازش جایی دور و غریب از همه محل‌های ناجوری بود، حوالی دریایی خروشان که قایقی بر خط ساحلش مانده بود؛ آنجا که حتی بر فراز آسمانش دسته‌ای از پرندگان کوچ نمی‌کردند. محوطه‌ای در وسط فضای ج

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • افسون

    0

    راستش به نظرم همون جمله معروف یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه برای احوالات ناجوری ها هم صدق میکنه درست گفتم مهدیه جون فدا شدن جزوی از آرامش روزگار ناجوری ها پدر برای دختر عشق برای همسر جان برای جانان🥺

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    به حالشون که خیلی میخوره این جمله..

    ۲ ماه پیش
  • نیا

    1

    درختان منطقه نابود شد و مزدک موند؟ کاش اینطور باشه مهدیه.مزدک هنوز انتقامشو نگرفته.

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    مزدک هنوز انتقامشو نگرفته...((:

    ۲ ماه پیش
  • تیسراتیل

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    کسری رو داخل آدم حساب نکن😂

    ۲ ماه پیش
  • دریا

    2

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    بگردمش آرمان..

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    غمِ ناجوری عجیب زیاد شده...اون اوایل حداقل حس زندگی توی رمان بود چون رامدخت حس زندگی داشت...انگار با این حال رامدخت و بقیه ی شخصیتا دیگه حس زندگی وجود نداره:))

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    آره واقعا.. رامی قلب تپنده‌ی ناجوریه.

    ۲ ماه پیش
  • سرو

    2

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    یجورایی برای فراری دادنِ مزدک لازم بود، هرچند خودمم سرش خیلی ناراحت شدم

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    حسم میگه پایان ناجوری نزدیک که نه،پایانش شروع شده و داره به اتمام پایانش میرسه🫠

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    ممکنه حست درست باشه:))

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    خیلی.. ببین واقعا خیلی قلبم شکست

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    چقدر غمگین بود...واقعا انتظار بیجاییه از این ناجوری که حتی جورترین هاشم گیر ناجوری افتادن یه مسیر قشنگ و پایان خوش داشتن..

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    مسیر قشنگ سهم اونایی شد که از ناجوری دل کندن..

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    3

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    اینطوری بهش فکر کن که اگه آرمان نبود و این اتفاق نمیفتاد، کسری واقعا قاتل مزدک میشد!

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    طفلی خیلی گناه داشت..

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    3

    حتی اگر رامدخت و مهدیار پایان خوبی داشته باشن،یه پایان خوش هیچوقت نمیتونه باعث فراموشیه یه داستانِ غمگین بشه...

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    این هم قشنگ بود هم تلخ..

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    0

    مهدیه افتادی روی دور همه کشتن که.. عزیزم تا آخرش کسی میمونه 🤭بگو من تحملش رو دارم

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    ای بابا من اینهمه بامداد و هومن و بقیه رو راحت گذاشتم😂

    ۲ ماه پیش
  • نیا

    2

    دیگه زیادی همه چیز داره باب میل ایرج و کسری پیش میره.من همپنان منتظرم مادیه همه رو بکشه و فقط ایرج زنده بمونه.لطفا اینطور نشههههههه.من رامدخت و مهدیار رو زنده و سالم میخوااااام

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    2

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • دریا

    1

    تلخ ترین قسمت.....توی ناجوری به ترتیب هرکسی که میمیره ما بیشتر تو عمق فاجعه فرو میریم.نفر آخر کیه و چه حالی بهمون دست میده رو خدا میدونه و مهدیه🫠

    ۲ ماه پیش
کپی شد!