لیست کلیه پارتهای رمان ناجوری : پارت های 381 تا 400
تعداد کل پارت های منتشر شده : 434
-
رمان ناجوری - پارت 381
زمان از حضور ناگهانی مزدک درست همزمان با حضور مهدیار و رامدخت به کندی افتاد؛ اما حتی آهستگیِ زمان هم معجزهای نبود که مهدیار و رامی به کمک آن پی به حضور مزدک ببرند. آهستگیِ زمان را کسری نابود ساخت، او که جلوتر از مزدک قفل در حیاط را برای او گشود. مزدک با گرفتن دمی عمیق عطر حسی آشنا را بو کشید، حس...
بروزرسانی در : ۱۹۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 382
غروب سراغی از بامداد برزگر گرفت؛ او که بیتوجه به درد پاهایش بابت راه رفتن طولانی چون پولی همراه خود برای هزینهی آژانس نداشت از اینسر شهر به آنسر شهر پیاده خود را به باشگاههای ورزشی رساند. هربار که سوالی از مسئول باشگاهها پرسید و پاسخ منفی شنید باز ناامید نشد و سراغ باشگاه بعدی رفت؛ اما مثل ...
بروزرسانی در : ۱۹۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 383
روز با بیداری چشمان رامی آغاز شد؛ او که به پهلو خفته بر تخت درون اتاق کافه، جمع شده در خود با پتوی نازکی که گوشهای از آن را در آغوش گرفته و چانه پشتش مخفی کرده بود، برخورد نگاهش به مهدیار تمام حواسش را پرت او ساخت. از هوای شیرین و خنکی که حوالیاش جریان گرفته بود، نفس گرفت پر عمق و لذت. در دل قس...
بروزرسانی در : ۱۹۵ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 384
آفتاب تابید به عمارتی با نمای سپید و باشکوه و گذشت از در باز آن و رسید به زمینی که بر آن رو به سالن غذاخوری دونفر قدم برمیداشتند. چشمان یکی آنقدر مشکی که آشوب راز این جسم آرام در آن مخفی و دیگری تصویر دروغی از یک دریا را در نگاه داشت و پشت آن، ناهمرنگی با عالمی تهدید برای مردی که مرکز این ناجوری...
بروزرسانی در : ۱۹۴ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 385
گذر زمان بر درخشش ماه حبس آسمان افزود، تاریکی حاکم بر سقف زمین و شمارش یکبهیک ستارگانی که در این تاریکی رخ نمایان کرده بودند، بیانتها. با فرا رسیدن شب جایی دور از شهر شلوغ، سکوتی سنگین حاکم بود. خاموشی محوی حاکم و نور ماندگار در انباری پر شده از کاه که میانشان صندوقهای محموله مخفی شده بودند، ...
بروزرسانی در : ۱۹۳ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 386
طوفان نگاهِ روایت را پس زد، به آن هم بازی با زمان پیشنهاد کرد و گذر زمان نگاه روایت را سوی محل معامله بازگرداند. آنجا که حوالی جنگل دورتادورش ماشینی از جادهی اصلی پیچیده در فرعی خاکی، کنار راننده دختری نشسته بود با قلبی که هر تپش آن درد پمپاژ میکرد و تمام تنش اسیر زلزلهی وحشت بود یعنی رامدخت و...
بروزرسانی در : ۱۹۲ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 387
دو هفته گذشت؛ دو هفته تسلیم شدن روزها مقابل سیاهی شب درنهایت به روزی رسید که بار دیگر آفتاب از شکستگیهای قلب ابرها به زمین تابید و بالاخره شبی طولانی به صبح رسید، صبحی که گرچه هوایش همچنان هوسِ نفسهای بانو را داشت و هیچ اثری از ایرج نبود تا آغازگر آن باشد؛ اما زمان بود که به رسم همیشه برای اهال...
بروزرسانی در : ۱۹۱ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 388
ملایمت نسیم با بلند شدن آهنگ قدمهای ظهر به آزار آفتاب تیز این وقت از روز باخت، اثری از لذت نسیم نماند و گرمایی نچندان دلچسب از آن پیچید میان قدمهای آهستهی هومن که رد کف کفشهای مشکی همرنگ شلوار و پیراهنش را نشانده بر راه خاکی، پیچید لابهلای موهایی که مثل همیشه قدری بهمریخته بودند و هوا انگا...
بروزرسانی در : ۱۸۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 389
ماه در مهمانی غروب که آتشی در قلب آسمان بپا کرده بود چندان درخششی نداشت، به چشم نمیآمد آن هلال کمرنگ مانند رازان که این روزها خاموش و گوشهگیر خود را به حاشیهی غوغای ناجوری کشانده و رنگ باخته بود در صحنهی روزگار سیاهشان. ماهی که انتظار میکشید برای آمدن شب تا به اوج درخشش برسد تنها نبود، نگاه ...
بروزرسانی در : ۱۸۷ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 390
کابوس این شب از ناجوری بود، شبی که محبوسان آن با لبخندِ ماه غریب بودند و آن هلال درخشنده توان نداشت به زندگیِ سیاهشان بتابد و به قعر تاریک چاهی که راه نجاتی از آن نداشتند مهتابِ امیدوار برساند بلکه در انتظار کاروانی باشند برای رهایی از بند این چاه. ماه اما توانی داشت برای روشن کردن آسمان شب و این...
بروزرسانی در : ۱۸۶ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 391
نام ایرج پژواک شده در سر رازان، گیج رفت از ناباوری و نفسش بالا نیامد؛ نکند واقعاً در این لحظه جان به این حقیقتِ وحشتناک باخت؟ رعد کلام مزدک تمام تن رازان را خشک کرد؛ او که قلبش برای ثانیههایی تپیدن را فراموش کرد. حدقههای چشمانش درشت و مردمکهایش میخ شده به نقطهای تاریک از جنگل روبهرو، لرز تن ...
بروزرسانی در : ۱۸۶ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 392
بغضِ مزدک بود این دختری که با رقص نگاهش بین چشمان خیرهی او که گویا حسشان مرد و دیگر هیچ از وجود او فاش نکردند انگار که همه جانش هم حس باخت، دورتادور حدقهاش دردی خفیف پیچید مانند تیر کشیدن قلبش در سینه که مسبب گرفتگی شانهی چپش شده بود. دیگر آزاد بود به فرار که با قدمی عقب کشیدن از آواری که با ی...
بروزرسانی در : ۱۸۵ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 393
به دنبال تاریکترین شبی که گذشت، نورانیترین روز آغاز شد؛ اما این نور کجا تابید به قلب سیاه قصهی ناجوری؟ هیچ روزی هرچقدر هم نورانی توان روشن کردن این قلب سیاه را نداشت؛ قلبی مانند آن که در سینهی رازان میتپید، او که قدمهایش را با همه تلاش برای محکم بودن سست میان درختان جنگل برداشت و بر ردپایی ...
بروزرسانی در : ۱۸۴ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 394
بودند آدمکهایی که هنوز سهمی داشتند برای تجربهی تازهتری از زندگی مانند هومن و مهدخت، عدهای هم در انتظار تجربهای نو از زندگی جوانی ترک کردند و موی سپیدشان شد نشانِ ناامیدی؛ اما آدمکهایی هم بودند که شانسی برای بازگرداندن لحظات خوش زندگیشان داشتند و خود را از زندگی محروم میکردند. مثال این آدمک...
بروزرسانی در : ۱۸۴ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 395
روزی که آغاز شد دنبالهی شبی که گذشت، از آن هم تاریکتر بود گویا اصلاً شب به پایان نرسیده و خورشیدی به مهمانیِ آسمان دعوت نشده بود برای به رخ کشیدن نور. شهر انگار خالی شده بود، شلوغترین نقطه شده بود روستا. هوا تهی بود از آرامش، هوایی که گرمایش نشسته بر ساختمانی در میانهی شهر که ظاهرش همراه سکوت...
بروزرسانی در : ۱۸۳ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 396
پرسیده بود او چطور به تنهایی رامدخت را پیدا خواهد کرد؟ پاسخ این سوال پیش خود مهدیار بود؛ او که رد قدمهایش را انداخته بر زمین جنگلی آشنا و گذشته از میان درختانی که دورتادورش تا آسمان قد کشیده بودند، سایهی شاخههای درختان نور را بر سرش تکهتکه کرده بود؛ اما از حرارت تنش کم نشده و هنوز داغیِ سوزنا...
بروزرسانی در : ۱۸۲ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 397
آفتاب از آسمان گریخت و غروب زمان را پیش برد تا آغاز شب، تاریکی مخوفی حاکم در محوطهای میان تپههای کوتاه و بلند خاکی که گوشهای از قسمت وسط آن در فاصلهی کمی از کیسههای سیمانِ برهم تلنبار، جعبهی فلزی به اندازهی یکی از همان کیسههای سیمان افتاده که در آن نیمهباز و درونش همرنگِ تاریکی بیرون و ت...
بروزرسانی در : ۱۸۱ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 398
عمق تاریکی شکافته شد و نور سیاهی را به تسلیم واداشت؛ اما در تلهی مرگباری که مزدک، رامدخت و مهدیار اسیر آن بودند؟ نه، اینکه چه اتفاقی پس از قطع آن سیم توسط مزدک افتاد نامعلوم، نور آباژور پس از ساعتها تاریکیِ چشمان رازان را با سرمی در دست، شکافت. جان به تنش بازگشت از رسیدگی پوریا که برایش دارو ته...
بروزرسانی در : ۱۸۰ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 399
آواز پرندگان نشسته بر شاخهها چه دلنواز سکوت را شکست داده بود، پرندگان گویی با آوازشان برگ سبز درختان را به رقص واداشته بودند. پروانههایی هم زیر نور درخشان و نوازشگر بال برهم زده بر گلهای سرخ نشستند. نقش آسمان آبی با نوری پخشِ آن افتاده بر امواج ریز آب درون حوض که بر آن برگهای درختان سوار بود....
بروزرسانی در : ۱۷۹ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 400
ظهر تقسیم شد میان مهدخت و نیکو؛ نیکویی که مانند مهدخت آمادهی رفتن بود اما رفتن مهدخت کجا و رفتن نیکو کجا! او سیاهپوشِ روزگارش دستی چسبانده به دیوار و به کمک مستخدمی که به فرمان نیکو او هم حاضر و آماده شده بود حین طی کردن مسیر تا راهپله، بیرحمانه به گلویش مجوز باختن به بغض نداده و سخت گرفته به ...
بروزرسانی در : ۱۷۹ روز پیش
