پارت چهارصد و سی و چهارم :

قلب زمستان شکسته بود، مثل گذشته سرد نه انگار به هوای بهارِ پیش‌رو دل باخته بود.

پاییز فرصتی برای بازگشت به زندگی بود و زمستان نصیب او شد که با پالتویی همرنگ سیاهی شلوارش درحالیکه از کثیفی کف چکمه‌هایش کمی معذب بود، زیر نگاه افرادی که مقابلش نشسته بودند دستی که میان انگشتان اشاره و وسطش قلمی گرفته بود را بالا برد و چون دسته‌ای از موهای فرق وسطش را پشت گوش راند، نگاه تیره‌اش را د

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • افسون

    1

    ممنونم ازت که قصه ی اهالی ناجوری رو با پایانی به وسعت عشق نوشتی و همه باید بدونن به قول مولانا از محبت خارها گل می شود صد در صد و آخرتم قصه ها موندن کنار همه و بس شاید که فردایی نباشد گلم 😚🥰💯

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    ممنون از تو عزیزم برای همراهی و بودنت^^🤍

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    وایTT عزیزدلم من که قبلش دوتا اطلاعیه گذاشتم حتی رمان با دو سه روز تاخیر از روزی که اعلام کردم قفل شد، متاسفانه امکان تغییر نیست.

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    2

    خدا قوت بهت میگم مهدیه جان یک رمان زیبا و شاهکار خلق کردی کاملاً متفاوت و زیبا 💜💜💜💜 لازمه بهت بگم به خاطر مزدک ازت دلخورم بچم خیلی گناه داشت یه پایان قشنگ براش میخواستم 😭💔 بازم ممنون امیدوارم موفق باشی 🌸🌸

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    واسه اون خودمم دلم خونهTT ممنونم ازت قشنگم که بودی و انرژی دادی^^

    ۵ ماه پیش
  • هانیه

    1

    خیلی قشنگ بود مرسی عزیز دلم موفق ادامه بده

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    ممنون قشنگم^^

    ۵ ماه پیش
  • تیسراتیل

    2

    خسته نباشی مهدیه جان یه شاهکار جذاب با پایانی متفاوت خلق کردی که من از خوندن تک تک کلماتی که نوشتی لذت بردم امیدوارم پر قدرت ادامه بدی ولایق بهترینایی برات آرزوی موفقیت و حال خوب دارم ممنون این اثر زیبا رو رایگان در اختیار ما گذاشتی 💕🌱

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    قشنگِ منی، ممنونم ازت که همراهم بودی^^

    ۵ ماه پیش
  • دریا

    2

    مهدیه جان فقط میتونم ازت تشکر کنم به خاطر در اختیار گذاشتن چنین رمان شاهکاری که واقعا هم برای تک تک مون جاودان میمونه💙امیدوارم هر کجا که هستی در صحت و موفقیت و شادی باشی و هر لحظه در حال اوج گرفتن و موفقیت روز افزون♥️نام و قلمت همیشه مانا🫡

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    ممنونم قشنگم برای همراهیت، بودنت، انرژیت^^

    ۵ ماه پیش
  • دریا

    1

    شخصیت های ناجوری هر کدوم یه درس هایی رو به من یاد داد که محاله فراموش کنم.جزو بهترین و قشنگ ترین رمان هایی بود که خوندم...در مورد رامیار،یه در کنار هم بودن و رسیدن غم بار شیرینی داشتند که من به شخصه نمیدونم باید ناراحت بلایی که به سر عشق شون اومد باشم یا خوشحال از آرامش یافتنشون از کنار و داشتن هم🥺

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    این همون چیزی بود که میخواستم؛ هم خوش هم تلخ، یه جورایی خودت باید انتخاب کنی برات خوش باشه یا تلخ:))

    ۵ ماه پیش
  • دریا

    2

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    با اون عشقی که رامی بهش داشت، هیچ چیز بعید نیست^^

    ۵ ماه پیش
  • نیا

    2

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    باید به معجزه امیدوار موند:))

    ۵ ماه پیش
  • نیا

    2

    تقدیم به ته تغاری نویسنده ها ، مهدیه.💜 هیچوقت ناجوری رو فراموش نمیکنم.تا ابد به دریا که نگاه کنم مزدک رو همراه عشق آمیخته به جنونش میبینم.جنگل رو که نگاه کنم رازان جوان مرگ رو میبینم.چشمهای مشکی و عطر وانیل، رامدخت رام نشدنی، لجبازیاش ، مظلومیت و عشقش رو تو خاطرم زنده میکنه.

    ۵ ماه پیش
  • نیا

    2

    بوی دریا نیکو رو به یادم میاره.من از این بعد با دیدن مبارز یاد بامداد میفتم.تو جواهرات چشمای سیاه بانو رو پیدا میکنم

    ۵ ماه پیش
  • نیا

    2

    من مرز بین آسمون و زمین رو تو ناهمرنگی کهکشان کاپیتان هترو معنی میکنم.کهکشانی که بدون ماه و سیاره ها و ستاره هاش بی معنی میشه.ماه و سیاره و ستاره برای کهکشان مهدیار رو رامدخت خلاصه میکنه در خودش،اشکاش که ستاره ان ،لباش که سیاره ان، ماه که پیش چهره رامی کم میاره.

    ۵ ماه پیش
  • نیا

    2

    مهدیار عاشق که عمرشو گذاشت پای رامدخت به امید اینکه یه روز رامدخت دوباره دخترم گفتنای مهدیار رو با جانم کاپیتان جواب بده.رامدختی که قند کهکشان مهدیار بود.رامدختی که دختر قاتل برادر مهدیار بود

    ۵ ماه پیش
  • نیا

    2

    رامدختی که دختر قاتل برادر مهدیار بود.دختر درمان.درمان مردی که بار اول طمعش و بار دوم انتقامش باعث نابودی زندگی خودش و بچه هاش شد.چه حیف که آرزوی بابا گفتن رامی بعد مرگ درمان برآورده شد.قاتل آرزوی درمان ایرج بود.

    ۵ ماه پیش
  • نیا

    2

    ایرج که به امید خوشبختی، با طمعش زندگی طلوع زندگیش رو سیاه کرد و تک بانوی قلبش رو ازش گرفت.بانو هم یه قربانی بود که عشق سالها کورش کرد و همون عشق جونشو گرفت

    ۵ ماه پیش
  • نیا

    2

    رازان که قربانی بود.خواهری که مادری رو هم در حق رامی تموم کرد و چه به یاد موندنی که هیچوقت از یاد رامی نرفت.رازان نه فقط خواهر رامی بلکه خواهر مزدک هم بود.

    ۵ ماه پیش
  • نیا

    2

    مزدک دیوونه ی رامدخت.مزدکی که با وجود آب هراسی پایانش تو دریا خلاصه شد و چه پایان پنهانی هم داشت.آرزوش شد خوشبختی رامدخت که نمیتونم بگم به آرزوش رسید یا نه.

    ۵ ماه پیش
  • نیا

    2

    مادر مزدک مستانه ی زخم خورده بود که از عشقش سواستفاده شد و خودش هم از ثمره ی اون عشق سواستفاده کرد.از مزدک ربات انتقام ساخت و پایانش نابودی شد.

    ۵ ماه پیش
  • نیا

    2

    مادر مزدک مستانه ی زخم خورده بود که از عشقش سواستفاده شد و خودش هم از ثمره ی اون عشق سواستفاده کرد.از مزدک ربات انتقام ساخت و پایانش نابودی شد.

    ۵ ماه پیش
  • نیا

    2

    بودن کسانی که پایان خوشی داشتند مثل هومن که آرامشش توی دو گوی قهوه ای رنگ خمار مهدخت خلاصه میشد.مهدخت اومد و با عطر ترنجش با متانت و خونگرمیش عسلی هومن رو شاد کرد ولی معتاد عطر دودی عسلی هومن شد.هومن معنای کامل کلمه ی رفیق بود. رفیقی که خیلی جاها خودشو فدا کرد تا بقیه در آرامش باشن.

    ۵ ماه پیش
  • نیا

    2

    هومن مفهوم کلمه ی کمک کننده بود.کمک کننده مثلا برای بامداد.بامدادی که تلاش کرد همه چی تموم باشه ولی باخت.اما چه خوب که باختش با برگشت نیکو از هر بردی زیباتر شد

    ۵ ماه پیش
  • نیا

    2

    نیکو زنی بود که به حکم دلی که به عشق دخترش میتپید دست به جنون زد و چیزهایی بودن که از دست داد ولی نشاط جای همه ی نداشته هاشو گرفت.نشاط مفهوم مکمل بود برای زندگی بامداد و نیکو.

    ۵ ماه پیش
  • نیا

    2

    به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست تجلی کامل ناجوریه.زندگی جریان داره در عشق اهالی ناجوری.عشق هایی گاهی با پایان خوش و گاهی ... ناجوری به طرز ناجوری همیشه تو قلب من میمونه

    ۵ ماه پیش
  • نیا

    2

    .نگهش میدارم و همیشه تو کتاب خونم جا داره.قطعا یروز دوباره ناجوری رو میخونم ولی نمیدونم کی.کی جرئت میکنم دوباره سمتش برم و از اول قصه ی رامدخت و مهدیار و مزدک و رازان و مزدک و ... رو بخونم.جرئت میکنم دوباره دلبری رامی و رقصش واسه کاپیتان رو مرور کنم؟اعتمادش و تکیه اش به کاپیتان که بعد ها فراموش شد

    ۵ ماه پیش
  • نیا

    2

    میتونم دوباره بخونم و برسم به پایانش که چه پایان ناجوری هم داشت ناجوری...پایان هایی که رقم زدی واسه اهالی ناجوری، واقعا ناجور بود ولی با وجود ناجوری،ناجور ماندگار شد. از طرف فرنیا(ملقب به نیا)

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    میتونم تا ابد این متنت رو بخونم و هربار برام قشنگتر بشه^^

    ۵ ماه پیش
  • مهسا

    0

    تنها پایان غم انگیزی بود که ازش راضی بودم.ازت ممنونم که داغونمون نکردی😭من هنوز تلخیه پایان غم انگیز رمان های شاهکاری مثل با سقوط دست های ما روی دلم سنگینی می کنه تا مدت ها بابت حالم خوب نبود ازت ممنونم که این ظلم رو در حق خواننده هات نکردی

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    خیلی خوشحالم که به دلت نشست^^

    ۵ ماه پیش
  • مهسا

    0

    و من الله توفیق.... خسته نباشی مهدیه جان،ممنون از لذتی که قلمت به ما داد،آرزوی بهترین ها،آرزوی موفیقت برای تو

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    ممنونم ازت قشنگم^^

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    یه خدا قوت و خسته نباشی عمیق به مهدیه ی عزیزم که طی این یک سال حتی یک بار هم بدقولق نکرد...و یه تشکر عمیق تر که زبانم عاجزه از گفتنش بخاطر خلق کردن همچین رمان قشنگی🫠

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    قشنگِ منی ممنون از تو^^

    ۵ ماه پیش
  • نیا

    0

    در عین زیبایی و متانت غمگین مینویسی مهدیه.غمش میره تو قلب آدم.غمش رو *** ی آدم سنگینی میکنه.میره تو گلو و آدم رو خفه میکنه

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    ای وای قلبمTT

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    من دیگه اون قرار نیستایی که گفتم رو قرار نیست انجام بدم،ولی قراره وقتی اسم مهدیار میاد یه مرد عاشق رو به یاد بیارم،وقتی اسم مزدک میاد یاد کسی که زندگی کردنش از مرگش دردناک تر بود بیوفتم،اسم رامدخت که میاد یاد دختر مظلومی که هیچ گناهی نکرده بود بیوفتم،اسم هومن که بیاد یاد یه رفیق همه چی تموم بیوفتم

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    وقتی اسم مهدخت میاد یاد یه دختری پر از آرامش،وقتی اسم بامداد میاد یاد مردی که همیشه سعی میکرد برای اطرافیانش کامل باشه،وقتی اسم نیکو میاد یاد زنی که قربانی تصمیمات خودش و خانواده ش شد،ولی با نشاط و بامداد خودش رو سرپا اورد،با نشاط هم که یاد کسی که چطور میتونه به زندگی یک زن و مرد زندگی ببخشه

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    طوریکه همشون اینطوری برات موندگار شدن از قلبم میزنهTT

    ۵ ماه پیش
  • Nil

    1

    واقعا نوشتن کمه برای توصیف حسم. کاش کنارم بودی و میدیدی که چطور با بغض خوندم و با اشک تمومش کردم. گلوم درد میکنه از حسی که نمیدونم غمه یا خوشحالی! نمیدونم این وضعیتِ رامی پایان خوشش بود یا تلخش؟ فقط میدونم که من خیلی دلم برای همشون سوخت. برای رامی ، برای مهدیار ، برای مزدک ، برای رازان🥀خسته نباشی.

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    این پایان بنظرم مثل پرواز با بال‌های بریده بود:)) ممنونم ازت

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️