ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت چهارصد و نوزده :
شب دنبالهدار شد و ادامهی این تاریکی که سقف بالای سر رامدختِ گریخته به جنگل بود، رسید به آسمانی که حبس آن ماه تابید به جنگلی در گوشهی دیگر شهر، آنجا که حبس درختانش کلبهای بود که دورتادورش جیرجیرکهایی درحال پریدن به اینسو و آنسو بودند و صدایشان آرامش سکوت را مختل کرده بود. چراغی وصل کنار پنجرهی شکسته و تکیه زده به قسمت بیرونیِ دیوار چوبی و رنگش مات شده از غبار و آلودگی، نورش اما
مطالعهی این پارت حدودا ۱۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
درسته، اونم رامی که هیچی رو فراموش نمیکنه..
۳ ماه پیشفاطمه زهرا
1به هم پیوسته بودن اتفاقا و اینکه قشنگ هر اتفاق توی زمان مخصوص و بهترین زمانش میوفته خیلی قشنگههه😭😭
۳ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
انگار داستان با هر اتفاق بیشتر سمت اوجِ هیجان میره..
۳ ماه پیشفاطمه زهرا
0رامدخت بهش شوک وارد شده..ولی وقتی که فهمید چی قراره بشه؟:))
۳ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
طفلی دخترم..
۳ ماه پیشفاطمه زهرا
2اون سیاهپوش درمان نیست،چون که اونسری گفت نگاه درمان برای رامدخت سنگین نیست،ولی این نگاه سنگینیش رامدخت رو اذیت کرد..پس درمان نیست...جزئی نگر بودن مهدیه رو🛐🛐🛐
۳ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
دقیق و ریزبین گفتیا^^
۳ ماه پیشدریا
1البته رامی واقعا حقشه که بدونه پدرش زنده اس حالا هرچند بد و شوک اور براش:))
۳ ماه پیشدریا
1هر چقدر مهدیار تلاش کنه که رامی نفهمه درمان کیه،آخرش رازان و مزدک نقشه هاش رو خراب میکنند و به رامی لو میدند😁
۳ ماه پیشفاطمه زهرا
0کلیی ذوق ذوقی شدمم واسه ی این پارتت انقدر خوب بود هیجانششش😭
۳ ماه پیشفاطمه زهرا
0واای واییی خیلیی خفنن بودد،قشنگگ توی یه برهه ی زمانی خاص همه ی پازلا دارنن کنار هم قرار میگیرنن وایایتنبتبنبنتیتی
۳ ماه پیشفاطمه ❤️
2ممنون مهدیه جان عالی بود 💜 💜 💜 💜 💜 یکی یکی معماها دارن حل و برای همه روشن میشن 👌👌فقط اون ناشناس کی بود درمان ،ساعد یا ایرج؟؟ یعنی کی می تونه باشه 🤭
۳ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
بزودی میفهمیم کی بود..
۳ ماه پیشمهسا
3همچی خوبه ها فقط یه خورده نسبت به رامی و بامداد به عنوان خواهر برادری که تازه همو شناختن یه خورده کم لطفی شده،این دوتا بین همه ی گرفتاریاشون یه سر به هم نمیزنن
۳ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
یکی از دلایلیش خواست درمانه که بامداد به کل تا نابودیِ ناجوری رامی رو به اون بسپره و خودش دوری کنه و به ساختن زندگیش برسه. دلیل دیگشم اینهکه توی این شرایط اگه پای بامداد به ناجوری باز بشه، دوباره گرفتاریهای قبلی تکرار میشه؛ حضورش فقط باعث تنشه و نقش خاصی توی این اتفاقات نمیتونه داشته باشه.
۳ ماه پیشافسون
0خب حالا که چی بر فرض مثال و محال که کشته باشه یه قاتل روح خیلی ها رو هر چند واکنش بامداد به جریاناتی که در بی خبری کامل از پدرش و سالهایی که نبوده و چه جور روزگار و به کام شان تلخ میگرده وباز برمیگردیم به ایرج گره کور تمام طنابهای ناجوری که باز شدنی نیست جز به دندان 🤨و مهدیار و رامی اسیر سیاهی ها🥺
۳ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
درسته که درمان مهرهی سیاه ناجوریه ولی خب فرقش اینهکه بابای رامیه، این قضیه رو سخت میکنه..
۳ ماه پیش...
1مرسی عزیزم بابت پارت هدیه🩷
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

دریا
2ترس ناخودآگاه رامی از اینکه کاپیتان دوباره وظیفه انتخاب کنه...رامدخت هرچقدر هم عاشق مهدیار،ولی قرار نیست از ناخودآگاهش فراموش بشه که مهدیار یکبار بین اون و وظیفه اش مجبور شد دومی رو انتخاب کنه.