پارت چهارصد و ششم :

جدا شده از آن‌ها رازان بود که خود را رسانده به فضای سبز گوشه‌ای از عمارت آنجا که دیگر حتی آوای ملایم موسیقی به گوش‌هایش نرسید، در تاریکی گم شد. نور ماه لطف کرده فضا را تا حد محوی برایش معلوم کرده بود. نفسی گرفته از هوایی که آلوده بود به عطر نم سبزه‌هایی که با هر قدم لهشان کرد، از گوشه‌ی عمارت گذشت و پشت سرش را نگریست؛ آنجا که با فاصله نور محوی از قسمت داخلی عمارت به فضایش رسیده بود. آمد ع

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • سرو

    2

    گناه داره بچم برای اولین بار از مهدیار بدم آمد آخه چکارشون داشتی

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    2

    آخی هومن به چه ذوقی اومده بود چرا آنقدر مظلوم بچم💔❤️ 🩹

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    2

    اونجایی که مزدک و مهدیار از تعجب لبخونی رامی همش نگاه همدیگه میکردن🤣🤣😭

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    پت و مت منن😭😂

    ۳ ماه پیش
  • نیا

    2

    رامی استعداد های فراوونی داره پسرا.اشتباه شما این بود که ارامش و مظلومیتش رو با پخمگی اشتباه گرفتید.استداد های رامی تازه داره شکوفا میشه.از تیراندازی گرفته تا لبخونی و کشف معما و . ..

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    همش داره سوپرایزشون میکنه^^

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    نمیتونم مهدخت رو درک کنم...درک این رفتارش سخته واسم یکم...ولی خب بالاخره قرار نیست که همه رو درک کنیم..

    ۳ ماه پیش
  • نیا

    0

    وای هومن عزیزم .مهدخت روزی به شدت پشیمون میشه ولی نمیدونم اون روز هومن هست یانه یا حتی اگه باشه میتونه ببخشه؟.من عاشق این زوج بودم💔

    ۳ ماه پیش
  • دریا

    3

    کاش مهدخت هومن رو به جای اینکه به کل از خودش برونه،ازش میخواست بهم فرصت بدن و دور باشند یه مدت تا پایان ناجوری ...اینجوری الان باعث حال خراب هردوشون شد🙁

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    آره اینطوری بهتر بود، ولی خب دل خودشم شکسته بود شاید اگه آروم‌تر میشد بعد هومن میرفت سراغش اینجوری جدا نمیشدن..

    ۳ ماه پیش
  • تیسراتیل

    1

    بیچاره هومن بچم تازه داشت حال خوبو تجربه میکرد! 💔

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    کم‌کم داشت یادش میرفت اهل ناجوریه..

    ۳ ماه پیش
  • ...

    0

    منطقی فکر کنیم بهم نمیخوردن ، مهدخت دختریه که باباش و داداش پلیسن و هومن هرچند که الان از ناجوری دور باشه و بازم نقشش کمرنگ نبوده قبلا، ولی خب مشکل اینه که معمولا عشق منطق حالیش نمیشه و حتی با اینکه مهدخت الان ردش کنه بازم نمیتونن از هم دور شن

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    دقیقا همینه..

    ۳ ماه پیش
  • مهسا

    2

    واکنش هومن:آخه من چِکارم

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    😭😂

    ۳ ماه پیش
  • Nil

    1

    ای خدا از دست تو مهدخت😭 زدی کشتیش که...

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    طفلی هومن💔

    ۳ ماه پیش
  • دریا

    1

    هومن هم توی رسیدن به معشوق شانس نیاورد🫠💔

    ۳ ماه پیش
کپی شد!