پارت سیصد و نود و هشتم :

عمق تاریکی شکافته شد و نور سیاهی را به تسلیم واداشت؛ اما در تله‌ی مرگباری که مزدک، رامدخت و مهدیار اسیر آن بودند؟ نه، اینکه چه اتفاقی پس از قطع آن سیم توسط مزدک افتاد نامعلوم، نور آباژور پس از ساعت‌ها تاریکیِ چشمان رازان را با سرمی در دست، شکافت. جان به تنش بازگشت از رسیدگی پوریا که برایش دارو تهیه کرده بود و البته مراقبت هومن؛ او که با چرخش مردمک‌های رازان بر سقف، نیم‌نگاهی سریع به پÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه ❤️

    1

    بعد ده روز اومدم به خدا که اشکم رو درآوردی به خاطر مزدک بچم 🥲💔😭 خیلی بدی مهدیه بچم رو کمتر عذاب بده

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    مزدک تو یه موقعیتیه که من کاریشم نداشته باشم عذاب میکشه🫣😂

    ۶ ماه پیش
  • سایه

    0

    داستان عالی که خواننده رو ترغیب میکنه هرچه زودتر ادامه ماجرا رو متوجه بشه 👌👌👌

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    بعد رازان چطور برای ایرج ایمیل فرستاد وقتی ایرج گم شده؟

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    به امید اینکه جواب بده؛ آدمی مثل ایرج ممکنه یه راه ارتباطی بذاره، رازان مطمئن نبود جواب میده ولی امتحان کرد

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    چه قشنگ از عشقم به مزدک خبر داری^^

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    غش کردم وای😂

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    چه تو نقشم فرو رفتما😂

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    فقط من یه چیزیو متوجه نشدم،درمان چرا ایرج رو جایی که مزدک و رازان یکتا رو شکنجه کردن بسته؟

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    مهدیه اینو جدی نگیر،اشتباه فهمیده بودم،اومدم دوباره پارتو خوندم بعد فهمیدم😂😔

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    من ازونجایی که رفت سراغ درمان و ایرج اهنگ ساتوری از حمید صفت رو گوش کردم،خیلی خوب بود،یعنی میخوردن انگار بهم...

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    جایی که مزدک بدنش رو سفت کرد تا همه ی وزنش نیوفته روی رامی و اذیت نشه:))

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    حتی تو این شرایطم حواسش به رامیهTT

    ۶ ماه پیش
  • افسون

    0

    عزیزم فوق العاده بود تصور صحنه های نبودنهای ناجوری و بودنهایی که درد و آزار و وحشت رو تداعی میکنه آخ مزدک باید ند بار فدا بشه تا بخشیده بشه و 🥺 و اینبار گذشته وآینده ی اهالی ناجوری در دستان دو زخمی یکی بی رحم یکی رحم از کف داده وای باز هم برام مزدک تمام احساس رفتنی یه نفس برای عشق اماده ام 🤗💖

    ۶ ماه پیش
  • تیسراتیل

    1

    بعد این همه عذاب و سختی مزدک بمیره خیلی ناجور میشه 💔دیگه اخریش ایرج باشه و السلام بزار بقیه خوش و خرم به زندگیشون برسن. لطفااا💕

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    من تموم تلاشمو میکنم😭😂

    ۶ ماه پیش
  • نیا

    1

    مهدیه.نباید مزدک رو میکشتی.البته من خودم قبلا گفته بودم بنظرم مرگ براش بهترین پایانه چون همه کسایی که دوستشون داشت رو از دست داد.ولی مرگ غم انگیز بود.کلا سرنوشتش غم انگیز بود.هوم؟😭😭😭😭😭😭😭😭😭

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    سرنوشت تلخ مزدک همیشه رو قلبم سنگینی میکنه😭

    ۶ ماه پیش
  • نیا

    2

    مهدیههههه😭اگه به اسم ها موقع خوندن کامنت دقت کرده باشی دیدی که بطرز عجیبی من عاشق رامیارم.ولی الان دوباره رفتم از پارت ۴۰ تا ۶۰ رو خوندم و حضور و آرامش مزدک رو اطراف رامی دیدم و باید بگم. شاید بد نمیشد اگر مهدیار نبود و رامی به مزدک میرسید.از همون اول مزدک علاقش به رامی واضح بود.شیرین بود.وای خدا

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    فقط کافی بود مزدک سر اون دوراهی بین انتقام و عشق، رامی رو انتخاب کنه نه مستانه؛ همه‌چی طور دیگه‌ای پیش می‌رفت..

    ۶ ماه پیش
  • Nil

    2

    مزدک 😭😭 کاش بعد اینکه ایرج جلو پاهات میوفتاد میرفتی💔

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    واقعا این کمترین حقش بود..

    ۶ ماه پیش
  • دریا

    1

    صدرصد مستانه توی دفتر خاطراتش قید کرده که بهادر رو نجات داده و الان رازان با فهم این موضوع سعی داره به کمک بهادر،ناجوری پدرش رو تموم کنه....

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    باید دید تلاش برای تموم کردنش به کجا ختم میشه، داستان به اوج حساسیت رسیده..

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️