ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت سیصد و نود :
کابوس این شب از ناجوری بود، شبی که محبوسان آن با لبخندِ ماه غریب بودند و آن هلال درخشنده توان نداشت به زندگیِ سیاهشان بتابد و به قعر تاریک چاهی که راه نجاتی از آن نداشتند مهتابِ امیدوار برساند بلکه در انتظار کاروانی باشند برای رهایی از بند این چاه. ماه اما توانی داشت برای روشن کردن آسمان شب و این خاموشی بیانتهای روزگار اهلِ ناجوری را مهتاب قدرت نداشت برای روشنایی بخشیدن. اسیر دیوارچیÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۲۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطمه زهرا
0و رازان شنید🫠مزدک فقط جلوی رامی انقدر شکست پذیر میشه...مزدکِ بیچارم:)
۶ ماه پیشفاطمه ❤️
1آخی بچم مزدک 😭💔 مطمئنا ایرج هر بلایی سرش بیادحقشه و مردن به این زودی لایقش نیست 😡
۶ ماه پیشدریا
0رامی و رازان اومده بودن برا حساب گرفتن ولی الان هردوشون به این واقف شدن که اونی که باید جواب پس بده مزدک نیس😔
۶ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
یکیم باید به خود مزدک جواب پس بده..
۶ ماه پیشدریا
1رازان این مدته نه یکبار که چندباره شکست💔
۶ ماه پیشنیا
1مهدیه میدونم نهایت پرروییه که با وجود هدیه دیروز ازت هدیه بخوام ولی تروخدا یه هدیه بده.یادته روزی دو سه بار هدیه میدادی؟
۶ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
میذارم امروز دوباره
۶ ماه پیشنیا
0مرسیییییییی💜💜
۶ ماه پیش...
0طمع ایرج و عشقش باعث نابودی همه حتی بانویی که عاشقش بود هم شد ، همه این وسط دارن عذاب میکشن فقط و فقط به خاطر کارای یه نفر
۶ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
رسما یه تنه همه رو به خاک سیاه نشوند..
۶ ماه پیشنیا
2مهدیهههه یه پارت دیگه بده قول میدم همرو تحلیل کنم
۶ ماه پیشنیا
1وااای وااااااای گفت گفت گفتتتتتت رازان شنید
۶ ماه پیششهد
1بلاخره داره حقایق مشخص میشه و انتهای ناجوری نزدیکه
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0رازان بیچاره توی این حال و هوا میفهمه عشقش برادرشه...