ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت سیصد و نود و چهارم :
بودند آدمکهایی که هنوز سهمی داشتند برای تجربهی تازهتری از زندگی مانند هومن و مهدخت، عدهای هم در انتظار تجربهای نو از زندگی جوانی ترک کردند و موی سپیدشان شد نشانِ ناامیدی؛ اما آدمکهایی هم بودند که شانسی برای بازگرداندن لحظات خوش زندگیشان داشتند و خود را از زندگی محروم میکردند. مثال این آدمک نیکو بود که تمام حال و آیندهاش را در سیاهی چشمانش گم کرده بود، او که حرام کرده بود ب
مطالعهی این پارت حدودا ۲۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
آره؛ نمیدونم یادت میاد یا نه، شبی که رحمتی داروی خواب ریخت توی غذای اهل عمارت، همون شبی که درمان برای اولینبار چهرهی کامل رامی رو دید، قبلش تموم اطلاعات لپتاپ ایرج رو ریخت روی فلش، از همون طریق حالا پیشقدم شده برای معامله.
۶ ماه پیشفاطمه زهرا
0ممکنه نبود رامی بستگی به ایمیل اول داشته باشه..
۶ ماه پیشفاطمه زهرا
0بامداد این بار نتونست با پدرش ملاقات بکنه...ولی امیدوارم دفعه ی بعد بتونه...نیکو هم همینطور،هنوز دیدار با نشاط رو قبول نکرده اما امیدوارم قبول بکنه...
۶ ماه پیشافسون
0ای وای باز یه پیچ دیگه اگه رامدخت و کشیده باشن پای یه تله ای که چند تا چند تا توش گرفتار بشن اخ امان از این ناجوری که یه ساز کوک و جور نیست توش همش ساز ناجوری می زنند و تهش رازهایی که برملا میشه دلهایی که میسوزه و پلهایی که آوا میشه روسرشون 🤔🥺😯
۶ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
سازِ جور زدنشون وسط ناجوری مثل بارش برف توی اوج تابستونه، همونقدر محال!:)
۶ ماه پیشدریا
2دمت گرم که علاوه بر روزهای پارت گذاری،هم همون روز و روزهای بعدش هم پارت هدیه میدی اونم همچین پارت های طولانی و پر و پیمونی، دختر خوش قلب😍❤️
۶ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
دم شماها گرم که انقدر با محبت و مهربونی انرژی میدین🤍
۶ ماه پیشدریا
2غیرقابل پیش بینی بودن روند این ناجوری واقعا یکی جذابیت های ناجوری.۹۰ درصد مواقع واقعا نمیشه حدس زد چه اتفاقی قراره بیوفته و حتی حدس هایی که زدی هم اشتباه میشه🩵 فکرشو نمیکردم بامداد توی یک قدمی با پدرش قرار بگیره ولی به دیدار منجر نشه یا عطسه مهدخت😂🎀
۶ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
قشنگ منی🤍 عطسه مهدخت که شاهکار بود😂
۶ ماه پیش...
1بامداد و نیکو باهم میتونن به ارامش برسن ، کاش نیکو نره
۶ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
حالا اگه نیکو راه اومد با بامداد
۶ ماه پیشنیا
0وااای مهدیهههه این چه پایانی بود دختر؟میخوای سکتمون بدی؟ میدونم امشب دیگه پارت نمیذاری ولی لطفا فردا بزاااار تا شنبه خیلی مونده.رامدخت دزدیده شد یا خودش رفت.ای بابا.تازه داشت آروم میشد
۶ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
چونکه خودمم هیجان دارم گذاشتم🫣
۶ ماه پیشدریا
2معجزه زندگی هومن،مهدخت!🥹✨️
۶ ماه پیشفاطمه ❤️
1ممنون مهدیه جان عالی بود 💜💜💜💜
۶ ماه پیشنیا
3مهدخت و هومن خونه کوهستانی رو کاملا تبدیل به مکان کردن
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0پس یعنی یکی از معامله های بعدی ایرج،صاحبش درمان بوده...و رامی باید بره سره معامله با درمان!