پارت سیصد و هشتاد و سوم :

روز با بیداری چشمان رامی آغاز شد؛ او که به پهلو خفته بر تخت درون اتاق کافه، جمع شده در خود با پتوی نازکی که گوشه‌ای از آن را در آغوش گرفته و چانه پشتش مخفی کرده بود، برخورد نگاهش به مهدیار تمام حواسش را پرت او ساخت. از هوای شیرین و خنکی که حوالی‌اش جریان گرفته بود، نفس گرفت پر عمق و لذت. در دل قسم خورد اگر صبح را هر کجای دیگر آغاز می‌کرد با هر تصویری که اولین نظر می‌دید به این اندازه غرق آØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    شیرین شیرین...اون دیالوگ مزدک که گفت دیگه روز خوش نمیبینه...واقعا راست گفت...تا الان داشت بی گناه تاوان میداد...ولی به قول خودش دیگه خون شیرین گردنشه:)مزدک خودش از شنیدن صدای مستانه محروم و مستانه از دیدن مادرش و رسیدن به ارزوش...همون بلایی که سر مزدک اومد

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    مزدک بیچارم.. کم بی‌گناه تاوان پس داد، حالا گناهم گردنشهTT

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    پابندی رو که به امید بستن دور مچ پاش برداشته بود رو یکی دیگه براش بست:)))

    ۶ ماه پیش
  • مهسا

    2

    آرزوی مرگ همشونو دارم، فقط مزدک بمونه😐😐😐حتی نمیخوام ریخت رامی رو هم ببینم

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    0

    الان نمیدونم ذوق این دوتا رو داشته باشم 😍یا برای حال روز مزدک ناراحت باشم 💔

    ۶ ماه پیش
  • macani

    0

    اولا خیلی از مهدیار بدم میومد بعد ک نقش مزدک کمرنگ شد مهدیار تو دلم جا خوش کرد ول چ کنم ک مزدک اولین نفری بود ک تو ناجوری من روش کراش زدم😢

    ۶ ماه پیش
  • دریا

    0

    ایرج خان چی با خودت فکری کردی که میتونی از پس رامیار بربیای؟😌

    ۷ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    حالا اگه بربیاد چیکار کنیم🙄😂

    ۷ ماه پیش
  • دریا

    0

    اگه بربیاد منتظر میمونیم ببینیم مهدیه جون چه میکنه باهامون🙂 ↔️😂

    ۶ ماه پیش
  • افسون

    1

    عزیزم ممنونم بابت پارت زیبایی که گذاشتی اما حیف که مردن آرزوهاش و با چشم خودش دید مزدک والهی بانی همه خشکسالی که تو ناجوری راه افتاده تاوان بدی رو بد جوری پس بده وامیدوارم مهدیار و مزدک با هم همدست بشن شاید و رقبای عالی😅😉

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    همدست شدنشون میتونه چیز باحالی باشه🫣😂

    ۶ ماه پیش
  • دریا

    0

    قرار بود مزدک با یه نگاه انداختن به رامی آرامش و پیدا کنه ولی با دیدن این صحنه این حقیقتی که مزدک دیگه حتی حق دیدن همون نگاه رو هم نداره،به واقعیت پیوست....

    ۷ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    حتی از دور دیدن رامی هم دیگه واسش گرونه..

    ۷ ماه پیش
  • دریا

    0

    چرا خبری از هومن و مهدخت نیست؟🫠

    ۷ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    بی‌خبرتون نمیذارم^^

    ۷ ماه پیش
  • نیا

    2

    عزیزمممم.مزدک عزیزممممممم😭پسر عزیزم واقعا بدبخت ترین شخص ناجوری خودتی

    ۷ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    چیا کشید پسرم💔

    ۷ ماه پیش
  • ...

    2

    گناه مزدک این بود که پسر ایرج بود و شد بازیچه انتقام مامانش کاش ته قصه ناجوری مزدکم به آرامش برسه

    ۷ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    باید امیدوار بمونیم برسه، لیاقتشو داره بعد از یه زندگی سخت و تاریک..

    ۷ ماه پیش
  • Nil

    3

    چقدر دلم برای مزدک سوخت وقتی آرزوش به واقعیت پیوست اما بدست یکی دیگه... دیگه واقعا چیزی برای از دست دادن نداره💔

    ۷ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    همینه‌که ترسناکش میکنه..

    ۷ ماه پیش
  • نیا

    1

    بابت پارت ممنونم مهدیه عزیزم💜

    ۷ ماه پیش
  • ...

    1

    دیدار کاپیتان با ایرج ورهرام چه شود بی صبرانه منتظرشم

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️