ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت سیصد و نود و هفتم :
آفتاب از آسمان گریخت و غروب زمان را پیش برد تا آغاز شب، تاریکی مخوفی حاکم در محوطهای میان تپههای کوتاه و بلند خاکی که گوشهای از قسمت وسط آن در فاصلهی کمی از کیسههای سیمانِ برهم تلنبار، جعبهی فلزی به اندازهی یکی از همان کیسههای سیمان افتاده که در آن نیمهباز و درونش همرنگِ تاریکی بیرون و تنها چراغ چشمکزن قرمزی بود که با هربار روشن شدن تصویری سرخ از درهمپیچیدگی سیمهای Ø
مطالعهی این پارت حدودا ۲۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
یعنی صدبار مردن و زنده شدن..
۶ ماه پیشفاطمه زهرا
1اونجا که گفت مزدک از خود گذشتن را بلد بود:)))
۶ ماه پیشفاطمه زهرا
0نظرم عوض شد..انگاری کسری الان میتونه مزدکو بکشه و با رامدخت و مهدیار کاری نداره..البته کار و که داشت ولی با فرار کردنشون کاری نداره..
۶ ماه پیشمهسا
0بالاخره رسیدم😂😂😂
۶ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
سر چه پارتی هم رسیدی😂
۶ ماه پیش...
0مزدک خیلی گناه داره ولی از اونور خیلی هم گناهکاره ، ولی خب ما دوسش داریم بیا از ما نگیرش این بچرو و به جای مرگ بزار یه جور دیگه که نمدونم میشه یا نه ارامش بگیره
۶ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
آرامش مزدک فقط رامیه اونم با مهدیاره😭
۶ ماه پیشدریا
1یه حسی دارم که میگه تو این شب یه جنازه از این مکان برده میشه...اونم یا کسری ست یا مزدک🫢
۶ ماه پیشدریا
1بمب هم خنثی بشه بازم تا وقتی که کسری پشت تپه قایم شده،بازم یه خطر محسوب میشه🫠
۶ ماه پیشتیسراتیل
1مهدیه بیا و بهمون رحم کن بزار زنده بمونن
۶ ماه پیشنیا
0بابت پارت نفس گیرت ممنونم مهدیه جونم💜✨️امیدوارم دلت نیاد منتظرمون بزاری و پارت بعدی رو زودتر بدی
۶ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
زودِ زود میذارم🤍
۶ ماه پیشنیا
0زودِ زود مثلا امشب؟💜🫣
۶ ماه پیشافسون
0وای چه نفسی نفسم بند لحظه های حرکت مهدیار شد یاد مین خنثی کن ها افتادم هر جای دنیا که باشی باهر قوم و ملیت و نژاد باز هم جان عزیز است واقعاسخته خیلی زیاد دمت گرم نویسنده جون امیدوارم همشون با ناجوری ها کنار بیان و جور واجور بفهمن زندگی خیلی با ارزشه🤗
۶ ماه پیشفاطمه ❤️
1واقعاً دوست ندارم هیچ کدوم چیزیشون بشه مخصوصاً بچم مزدک 💔مهدیه عزیزم ،گلم بیا وبزرگی کن😅 که بچم چیزیش نشه خواهشمندم، اگه چیزیش بشه واقعاً گلبم می شکنه براش 😭💔 آخه خیلی مظلوم
۶ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
قلب خودمم میشکنه😭
۶ ماه پیششهناز
0سلام خسته نباشی عالیه واقعا مزدک حقش که بمیره چون شیرین بی گناه کشته شد
۶ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
تنها کسی هستی که اینو گفتی🫣😂
۶ ماه پیشنیا
3آخ پسر قشنگم.مزدک عزیزم.رامی و سپرد به مهدیار.ای خدااااا😭😭چقدر تو مظلومی پسرم.چچرا هیچکس تورو واقعا دوست نداشت؟حتی مادرت؟
۶ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
چرا هیچکس تو رو دوست نداشت؟ این حرفت اشکیم کرد براش💔
۶ ماه پیشنیا
1فکر کنم مزدک اینجا بمیره😭😭😭😭در راه رامدخت فدا شد😭واییی عزیزم
۶ ماه پیشنیا
1مهدیار عزیزم💜طوری از رامدخت مراقبت میکنه انگار بدنیا اومده تا نزاره رامدخت آسیب ببینه
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0وای وای..استرسی که مهدیار و مزدک کشیدن رو نمیتونم تصور کنم...و همچنین رامی...اینکه رامی با قلب بیمارش این اتفاقا رو تونسته تاب بیاره فقط کار خداست