پارت شصت و چهارم :

افسون گوشی را برداشت و زنگ زد به هاله.هاله خواب آلود بود: چی شده باز؟
افسون بی مقدمه پرسید:اگه یه نفر مسلمون باشه بعد یهودی بشه چی میشه؟
هاله خندید:بمیری! من چه می دونم! می گن کافره!
دوباره گفت:الان ارسلان دینشون عوض کرده...من چی کار کنم؟
هاله غش غش خندید:دارم می میرم از خواب! برو بخواب فردا صبح بهت می گم! انقدر خسته م.
افسون گوشی را قطع کرد.صدای جر و بحث ترانه و علی می آمد.تر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    وای چه ترسناک ...تاحالاخواب میدید الان واقعیتم اضافه شد...

    ۱۱ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    و واقعیت ترسناک است اکرم جان

    ۱۱ ماه پیش
  • نفس

    0

    وای چه پارت خفنی من می ترسم ترو خدا ممنون عزیزم

    ۱۱ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    خواهش نفس جانم

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️