پارت هفتاد و پنجم :

دانیال دیده بود که او به آن عکس برخورده و حسابی از اینکه آن را جای امنی نگذاشته بود،از دست خودش حرص خورد.فوری پرید و عکس را قاپید.موگه ناراحت شد:چته خب؟مگه او عکس چیه؟
دانیال به عکس نگاه کرد و بعد به موگه.اخم کرد:تو وسایل شخصی من جستجو نکن!
موگه غش غش خندید:جستجوتو قربون قربان! چشم!
بعد دوید و از اتاق بیرون رفت.دانیال عکس را از بریده ی یک مجله در آورده بود.یک دختر روی برانکارد سفی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    این دانیالم عجب هوله... هردفه یکی...😏😏😏

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️