عشق ممنوعه ی من به قلم مهشاد لسانی
پارت هفتاد و پنجم :
دانیال دیده بود که او به آن عکس برخورده و حسابی از اینکه آن را جای امنی نگذاشته بود،از دست خودش حرص خورد.فوری پرید و عکس را قاپید.موگه ناراحت شد:چته خب؟مگه او عکس چیه؟
دانیال به عکس نگاه کرد و بعد به موگه.اخم کرد:تو وسایل شخصی من جستجو نکن!
موگه غش غش خندید:جستجوتو قربون قربان! چشم!
بعد دوید و از اتاق بیرون رفت.دانیال عکس را از بریده ی یک مجله در آورده بود.یک دختر روی برانکارد سفی
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0این دانیالم عجب هوله... هردفه یکی...😏😏😏