عشق ممنوعه ی من به قلم مهشاد لسانی
پارت هشتاد :
افسون شانه بالا زد:یه انتظاری منو دعوت کرد کافه !اما خیلی خشک و رسمی بود! لج در آره بیشتر...
ترانه چیزی نگفت و برای افسون لقمه گرفت.افسون گازی از آن زد و از شوری و تندی تخم مرغ حالش بد شد.لقمه را نجویده تف کرد توی دستش و انداخت توی سطل آشغال: این چی بود؟اه!
ترانه به نقطه ای روی دیوار پذیرایی خیره شده بود و پلک نمی زد.
صبح زود از خانه که بیرون آمد،به خاطر طوفان شب قبل،هوا سردتر شده بو
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0اوه اوه بدجایی رسیدی افسون... نه که دانیالم کم هوله😂😂😂