پارت هفتاد و یک :

افسون حال خوبی نداشت.خواب دیده بود که همه چیز در هم و برهم است و صدای موتور هواپیما توی گوشش،مثل دریلر است و مغزش را سوراخ می کند.علی دیشب زود رسیده بود خانه و او را بغل کرده بود.ترانه اشک می ریخت و برایش از تصادفش با پسر موتوری گفته بود.علی فقط گفته بود مواظب خودت باش! این بچه داره روز به روز آب می شه!هواشو داشته باش!
بعد دست کشیده بود روی چشم قهوه ای افسون و تلویزیون را روشن کرده بود تا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شیوا

    0

    دنی مگه نرسید شرکت؟ الان که سالم بود

    ۱۱ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    رسید قبلشه

    ۱۱ ماه پیش
  • شیوا

    0

    آهان نکنه قبلشه افسونم عاشقه؟ وووی اگر دخترا عاشق بشن وووی چه شوددد

    ۱۱ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    اره قبلشه

    ۱۱ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    حتماقبل از اینکه دانیال بیاد حال افسون رو میگه

    ۱۱ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    دقیقا درسته

    ۱۱ ماه پیش
  • نفس

    0

    مرسی از پارت زیبات خسته نباشی

    ۱۱ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    عزیزمی

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️