پارت پنجاه و پنجم :

تا اذان صبح خواب به چشمش نیامد. وضو گرفت و به نماز ایستاد. تصمیم گرفته بود با آرش راهی سفر شود و از خدا خواست آن‏چه صلاحش هست مقدر کند. پس از نماز لباس پوشید و راهی بهشت‌زهرا شد.
چند هفته‌ای می‌شد که سر مزار پدرش نیامده بود. سنگ قبرش را شست و فاتحه‌ای خواند. ساعتی گاه در دل و گاه به زبان با او صحبت کرد. تلخ و شیرین هرچه دلش خواست گفت و آن‎قدر ادامه داد تا سبک شود. در آخر نفس آسوده‌ای کشÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    یه بار آرش براش آتیه رو پیدا کرد تاصد سال دیگه از بدبختیش خلاص نمیشه،این دفعه رو خدا بداد سیاوش برسه طرف آدم باشه حداقل 🤲🙏

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️