بی تو به سر نمی شود به قلم مریم جاری
پارت پنجاه و پنجم :
تا اذان صبح خواب به چشمش نیامد. وضو گرفت و به نماز ایستاد. تصمیم گرفته بود با آرش راهی سفر شود و از خدا خواست آنچه صلاحش هست مقدر کند. پس از نماز لباس پوشید و راهی بهشتزهرا شد.
چند هفتهای میشد که سر مزار پدرش نیامده بود. سنگ قبرش را شست و فاتحهای خواند. ساعتی گاه در دل و گاه به زبان با او صحبت کرد. تلخ و شیرین هرچه دلش خواست گفت و آنقدر ادامه داد تا سبک شود. در آخر نفس آسودهای کشÛ
لطفا صبر کنید...

میم
0یه بار آرش براش آتیه رو پیدا کرد تاصد سال دیگه از بدبختیش خلاص نمیشه،این دفعه رو خدا بداد سیاوش برسه طرف آدم باشه حداقل 🤲🙏