پارت چهل و یک :

چند وقتی به همین منوال گذشت...
سیاوش هر روز بچه‌ها را از مهد برمی‌داشت و تقریباً دو ساعت بعد از پرستار به خانه می‌رسید و با حضور او در خانه فکرش بابت ساعت‎های طولانی که نبود کم‎تر درگیر آتیه می‌شد ولی نگرانی‌اش بابت بچه‌ها تمامی نداشت. با این‌حال فعلاً چاره‌ای نبود و این‌گونه هم خودش می‌توانست به کارش برسد و هم مهتاب به زندگی‌اش. و همین مصلحت سبب شده بود تا با شرایط کنار بیاید

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهی

    0

    چطور این طور موقعیت ها واسه مهتاب بده واسه داوود اشکالی نداره من جاش بودم کله داوود و میکندم میزاشتم رو سینششش نچ نچ نج

    ۸ ماه پیش
  • فخری

    0

    خسته نباشی مریم بانوی عزیز قلمت عالیه مرسی از رمان خوبت ❤🌹❤🌹

    ۱۲ ماه پیش
  • نسترن

    2

    واقعا حسادت آدم رو داغون میکنه

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    بله متاسفانه.‌ حسادت روح و جسم رو باهم نابود میکنه. مرسی از همراهیتون🙏🙏🌺

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️