پارت چهل و پنجم :

با گذشت چند روز داوود بدون اطلاع مهتاب وقت دکتر مجددی برای او گرفت. شب که به خانه آمد دفترچه را جلوی چشم مهتاب تکان داد و گفت:
- فردا بعدازظهر وقت دکتر داری. پس به داداشت بگو که ساعت چهار به بعد خونه نیستی و آتیه تنهاست تا مبادا مثل اون دفعه کار دست خودش بده.
مهتاب از کم‌طاقتی او گله کرد:
- چرا سرخود وقت گرفتی؟ کمی صبور باش. من دوست ندارم همه‌ش برم دکتر.
- چقدر صبر کنم؟ تو اهمیØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    هرسه تا خواهر ژنتیک بیشعور تشریف دارن ،اون خانمم از اینا بدتر 😠😡😠

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️