بی تو به سر نمی شود به قلم مریم جاری
پارت چهل و پنجم :
با گذشت چند روز داوود بدون اطلاع مهتاب وقت دکتر مجددی برای او گرفت. شب که به خانه آمد دفترچه را جلوی چشم مهتاب تکان داد و گفت:
- فردا بعدازظهر وقت دکتر داری. پس به داداشت بگو که ساعت چهار به بعد خونه نیستی و آتیه تنهاست تا مبادا مثل اون دفعه کار دست خودش بده.
مهتاب از کمطاقتی او گله کرد:
- چرا سرخود وقت گرفتی؟ کمی صبور باش. من دوست ندارم همهش برم دکتر.
- چقدر صبر کنم؟ تو اهمیØ
لطفا صبر کنید...

میم
0هرسه تا خواهر ژنتیک بیشعور تشریف دارن ،اون خانمم از اینا بدتر 😠😡😠