پارت پنجاه و ششم :

سیاوش چشم‏هایش را مالید و با دیدی تار ساعت گوشی‌اش را چک کرد. نزدیک نه بود. دست و رویی شست و پیراهن آستین کوتاه و شلوار کتان آبی ‌تیره به تن کرد و کت اسپرت سرمه‌ای رنگی هم به دست گرفت. کمی بعد آرش هم چشم باز کرد. با دیدن ظاهر آراسته‌ی سیاوش سوتی کشید و پرسید:
- خواستگاری می‌ری یا عروسی؟
- هیچ‌ کدوم. فکر شکم توأم. پس اگر بجنبی می‌ریم رستوران هتل تا به صبحانه برسیم.
آرش برخاست و Ú

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسترن

    3

    چرا حس میکنم باورود این دختر شاید رفتار آتیه عوض بشه.

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    همراه باشید تا ببینیم بعد از این روزگار چطور میچرخه🌺

    ۱ سال پیش
  • Sedi

    1

    یه بوهایی میاد به نظرم آتیه دیگه باید کم کم بشینه حسرت بخوره

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    همراه باشید تا ببینیم با شخصیت‌های تازه‌وارد چه اتفاقاتی رقم میخوره

    ۱ سال پیش
  • مریم

    3

    کاش یه سیاوش تو زندگی همه باشه واقعا 😂

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️