ماسیس به قلم سعیده نعیمی
پارت پنجاه و یک :
بلند شدم و شروع به قدم زدن کردم. راست میگفت و نمی شد چیزی که اتفاق افتاده را تغییر داد ولی حس میکردم قلبم در آتش افتاده است. پرسیدم:
-پسر زرمینه یا هیچیک از سربازانتان از چیزی که در انتظارشان بود، آگاه بودند؟
بعد از سکوتی طولانی گفت:
- چیزهایی به آنها گفته بودم و تقریبا میدانستند.
پوزخندی گوشه لبم نشست. یقین داشتم تمام حقیقت را به آنها نگفته بوده. هرگز هجده نفر باهم
لطفا صبر کنید...

پرنیا
0فک کنم این بالبا همه چی تو ذهنش مونده که به همه چی تقریبا واقفه،شاید اومده دنبال زرمینه