پارت پنجاه و یک :

بلند شدم و شروع به قدم زدن کردم. راست می‌گفت و نمی شد چیزی که اتفاق افتاده را تغییر داد ولی حس می‌کردم قلبم در آتش افتاده است. پرسیدم:
-پسر زرمینه یا هیچ‌یک از سربازانتان از چیزی که در انتظارشان بود، آگاه بودند؟
بعد از سکوتی طولانی گفت:
- چیزهایی به آن‌ها گفته بودم و تقریبا می‌دانستند.
پوزخندی گوشه لبم نشست. یقین داشتم تمام حقیقت را به آن‌ها نگفته بوده. هرگز هجده نفر باهم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    0

    فک کنم این بالبا همه چی تو ذهنش مونده که به همه چی تقریبا واقفه،شاید اومده دنبال زرمینه

    ۷ ماه پیش
کپی شد!