خنا به قلم حنانه بامیری
پارت هشتاد و دوم :
دفتر دوازدهم
اولین روز تیر گرم بود؛ گرمایی که هنوز به خفگی نرسیده بود و نسیمی بیرمق اما مهربان از پهلوهای خیابان میگذشت. آبپاش بلدوزری شهرداری ساعتی پیش آسفالت خیابان روبهروی آرایشگاه را خیس کرده بود و نور آفتاب از میان شاخههای چنار لکهبهلکه روی زمین میپاشید. صدای دور یک دستگاه اتوبوس بنز قرمز که راهش را به سمت میدان ولیعصر میکشید، همراه با بوقهای پراکنده تاکسیه
لطفا صبر کنید...
