خنا به قلم حنانه بامیری
پارت نود :
***
شب مثل روحِ خستهای روی دیوارها خزیده بود. خانه در سکوتی سنگین غوطه میخورد؛ ساعتی بود که صدای نفس ورنا از اتاق کناری ریتم خواب آرامی داشت؛ اما من هنوز بیدار بیدار بودم. بیخبر بودم از رخشا. بعد از آن دیالوگ و آن مهر کبودی که روی صورتش نشانده بودم، دیگر حتی نرفتم تا از شنیدن صدای نفسش بفهمم خوابیده یا بیدار مانده.
مبل مخمل زیرم سرد شده بود و دستهایم قفل بر پیشانی. انگار میخ
لطفا صبر کنید...
