خنا به قلم حنانه بامیری
پارت سی و پنجم :
***
آفتاب فروردین بیرمق و تکهتکه روی شاخههای شکوفهزدۀ حیاط به خون نشسته بود. بوی کهنگی و تندی خاک باغچه و زمختی برگهای سیاهشدۀ نارنج لابهلای بخار کولر که دم باغچه سنگینی میکرد، میلولید.
برگها با باد گورستانی تکان میخوردند. عمارت ساکت بود؛ سکوتی که فقط خانههای بزرگ اربابی با صدای نفس آدمی میلرزید.
وولگای کوهیار که از دور لابهلای شاخسارهای درخت زیتون پد
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

حنانه بامیری | نویسنده رمان
ممنون از نگاه گرم شما
۹ ماه پیشMrn
0چقدر عالی که کوهیار سکوت نکرد و چه حرف های بجایی زد
۱۰ ماه پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
بله دفاع کرد
۱۰ ماه پیشاکرم بانو
0کوهیار بخاطر دادفر تو روی پدرش ایستاد،کاری ک هیچوقت نکرده بود... فک میکنم با دادفر قول و قرارهایی دارن...این کار دامون نامردی نیست که میخواد به خواستگاری بره؟
۱۲ ماه پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
دامون نمیدونست که نسبت اینا با هم چیه
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Sky
0زیبا بود.. خسته نباشی عزیزم 🌼