پارت بیست و پنجم :

***
حیاط هنوز بوی نم باران داشت و صدای ریزش قطره‌ها روی برگ‌های پهن شمعدانی به جان آدم می‌نشست. از پله‌های سنگی ایوان که آمدم پایین، سایه‌ها تازه داشتند کش‌دار و خرت‌خرت روی دیوار می‌رفتند. ته حیاط، چنار، لخت و خیس، گردنش را به آسمان کشیده بود؛ عین سالارخان که هر وقت می‌خواست دنیا را به رخت بکشد، سرش را آن‌قدر عقب می‌برد که آدم فکر می‌کرد همین حالا زیر سقف آسمان گم می‌شود.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • محیا

    0

    چقدر دلم برای ورنا میسوزه. گناهه

    ۱۱ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    😔😔

    ۱۱ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    کاش بعضی ادما به بهانه ی مصلحت واسه بقیه نسخه نمیچیدند😔😔😔

    ۱ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    بله دقیقا

    ۱ سال پیش
کپی شد!