خنا به قلم حنانه بامیری
پارت بیست و هفتم :
***
آخرین برف پنجاه و شش نرم و بیصدا روی تن خاک رودبار میلغزید و تا سال تحویل ساعاتی بیشتر نمانده بود.
خیابان دیگر خلوتتر از همیشه بود و بوی بهار نارنج در هوای سرد زمستان مخفیانه میرقصید؛ من اما همچنان چمباتمه زده در شفاخانه، تبعیدی خاطراتم را سپری میکردم.
صدای کوبش چکمههایش در گوشم زنگ خورد؛ صدایی که هر تکرارش تَرک کُند در پردۀ فاصلۀ میان من و گذشته بود.
در که به
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

حنانه بامیری | نویسنده رمان
خوشحالم که همراه داستانید و دامون رو دوست دارید (:
۱۱ ماه پیشمحیا
0شهرزاد زن مشکوکی به نظر میرسه
۱۱ ماه پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
در آینده مشخص میشه
۱۱ ماه پیشاکرم بانو
0بنظرم شهرزاد زن خوبی اومد...ممکنه عاشق دامون بوده باشه؟
۱۲ ماه پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
در آینده مشخص میشه
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

محیا
0تا اینجا دامون برام از همه جذاب تر بوده. از حرف زدنش، رفتارش، قیافش خوشم میاد