خنا به قلم حنانه بامیری
پارت سی :
نفهمیدم چطور از میان همهمۀ جمعیت به اطاق ورنا رسیدم. بوی تریاک آنجا را پر کرده و ورنا در گوشهای از اطاق بیحرکت افتاده بود؛ آرامش غیرعادی بدنش قلب را میلرزاند و اضطراب از در و دیوار نشت میکرد.
خم شدم بالای سرش و گوش سمت دهانش بردم. نفسش کند و ضعیف بود؛ نه آنچنان که بخواهی همه چیز را تمام شده ببینی.
نگاهم به چهرۀ پر از مهتاب شبهای کودکیاش افتاد؛ آن تصویری که خیره در فضا زل
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0امان ازحرف مردم...همیشه چیزی برای گفتن حرف مفت دارن...