خنا به قلم حنانه بامیری
پارت سی و نهم :
***
آخرین قطرههای نور لای شیشههای کثیف مطبم میلغزید و روی پوست دستم لکههای زرد و سرگردان میدوخت. ساعت عقربهاش را کشوقوس میداد و با لبخند کج حرصم را از ته جان میدرید.
هنوز عطر تلخ الکل و سِرمهای روزهای قبل توی هوا مثل سایهای غمگین آویزان بود؛ مثل رؤیاهایی که تهنشین ته لیوان چای سرد ماندهام شده بود؛ همان لیوان ترکخوردهای که پر بود از خاطرههای لبخند ناگ
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

حنانه بامیری | نویسنده رمان
بله جلوی پدرش خرد شد
۱۲ ماه پیشفاطیما
0چقدر دلم برای دامون سوخت🥲ولی حس میکنم کوهیار و رخشا هم بهم نمی رسند یا شاید یک اتفاق غیر منتظره بی افته البته امیدوارم اینجوری باشه که یکم هیجان خونمون بره بالا😍البته این رمان فوق العاده دوست داشتنی دست مریزاد نویسنده عزیز👏😍
۱۲ ماه پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم. خوشحالم که دوستش دارید
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0اخی... دامون طفلی...گناه داره... غرورش و همه چیزش باهم شکست...