کانای به قلم حمیده جاهدین محمدی
پارت هفتم :
بخش چهارم
لیلی وقتی وارد تالار شد ابراهیم خان را دید که پشت میزش نشسته و مشغول نوشتن چیزی است بنابراین فقط سلام داد و در سکوت ایستاد تا او کارش تمام شود اما ابراهیم خان بی آنکه سرش را بلند کند، پرسید:
_ از اقامتگاهتون ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

م
1تا اینجا خوب و روان بود قلمش 💚🙏🏻