پارت هجده :

_ آقا!... میتونم یه سؤالی از شما بپرسم؟!

ابراهیم خان سرش را بلند کرد و به او نگاهی انداخت؛ نگاهی جدی و دقیق، جوری که لیلی دچار تردید شد که آیا سؤالش را بپرسد یا نه؟!

او هنوز هم از آنچه که شب گذشته از زبان آیلین شنیده بود، شوکه، نگران و پریشان افکار بود و دلش می‌خواست درباره ی آن‌ ها از ابراهیم خان سؤالاتی بپرسد اما آیلین او را بر حذر داشته بود که هر سؤالی را نباید پرسید. ولی د

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️