کانای به قلم حمیده جاهدین محمدی
پارت هجده :
_ آقا!... میتونم یه سؤالی از شما بپرسم؟!
ابراهیم خان سرش را بلند کرد و به او نگاهی انداخت؛ نگاهی جدی و دقیق، جوری که لیلی دچار تردید شد که آیا سؤالش را بپرسد یا نه؟!
او هنوز هم از آنچه که شب گذشته از زبان آیلین شنیده بود، شوکه، نگران و پریشان افکار بود و دلش میخواست درباره ی آن ها از ابراهیم خان سؤالاتی بپرسد اما آیلین او را بر حذر داشته بود که هر سؤالی را نباید پرسید. ولی د
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
