پارت دوازده :

بخش ششم

تالار ساکت و آرام بود و با گذشت زمان، کم‌کم لیلی به آرامش آنجا خو می‌ گرفت. جوری که کوچک‌ ترین صدایی می‌توانست توجهش را جلب کند؛ صداهایی مثل پر زدن پرندگان باغ و یا حتی باز و بسته شدنِ آرامِ درِ یکی از اتاق‌ های راهرو !

کم کم لحظاتی که گذشت او حس کرد صدای گفتگوی دو نفر را می‌شنود. دقت که کرد متوجه شد صدا از انتهای سالن می‌آید؛ دقیقاً از سمت همان دری که پشت پرده ی Ù

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    فکر کنم بحث در مورده لیلی بود، شاید می خواد اجازه نوشتن بهش بده

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️