کانای به قلم حمیده جاهدین محمدی
پارت شانزده :
آیلین در را که باز کرد فرهاد خان را به همراه یک محافظ دیگر، در پشت در دید و هر دویشان (هم لیلی و هم آیلین) از دیدن او تعجب کردند.
فرهاد خان به داخل اتاق آمد و با آنها احوالپرسی کرد اما آن مرد، پشت در ماند. سپس او رو به لیلی گفت:
_ خوشحالم که تصمیم عاقلانه ای گرفتید که به قلعه کانای برگردید... قطعاً حضورتان در اینجا، فرصت هایی را برایتان فراهم می کند که در دنیای بیرون، به این
لطفا صبر کنید...
