پارت سیزده :

لیلی سریع خود را عقب کشید در حالی که به شدت ترسیده بود و قلبش داشت تند تند می تپید. آنگاه سریع از آنجا دور شد و به وسط سالن برگشت.
همه چیز آنقدر ناگهانی و یهویی رخ داده بود که او نمی دانست باید چه کند و چه عکس العملی نشان دهد؟.
او مدام خود را سرزنش می کرد که:
_ چرا باید چنین کاری را انجام می دادم؟ اگر منو دیده باشه چی؟ اون وقت دیگه هیچوقت بهم اعتماد نمی کنه!... خدایا! چرا باید مرتکب چ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    2

    حس می کنم یه رازی پشت این قبول کردن واین شرط وجود داره،دیدار اول از دیدن لیلی جا خورد،این یعنی یا خودشو میشناسه یا شبیه یکی هست که میشناخته 🤍

    ۱۰ ماه پیش
  • سحر

    2

    کتاب جذاب جالب ومتفاوتی هستش من که تا اینجا لذت بردم ممنون خانم محمدی جان بی صبرانه منتظر پارتهای بعدی هستم

    ۱ سال پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    سپاس از شما، دوست عزیز🌷

    ۱ سال پیش
کپی شد!