کانای به قلم حمیده جاهدین محمدی
پارت سیزده :
لیلی سریع خود را عقب کشید در حالی که به شدت ترسیده بود و قلبش داشت تند تند می تپید. آنگاه سریع از آنجا دور شد و به وسط سالن برگشت.
همه چیز آنقدر ناگهانی و یهویی رخ داده بود که او نمی دانست باید چه کند و چه عکس العملی نشان دهد؟.
او مدام خود را سرزنش می کرد که:
_ چرا باید چنین کاری را انجام می دادم؟ اگر منو دیده باشه چی؟ اون وقت دیگه هیچوقت بهم اعتماد نمی کنه!... خدایا! چرا باید مرتکب چ
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

م
2حس می کنم یه رازی پشت این قبول کردن واین شرط وجود داره،دیدار اول از دیدن لیلی جا خورد،این یعنی یا خودشو میشناسه یا شبیه یکی هست که میشناخته 🤍