رمان اگر فردایی باشد به قلم اقلیما نائینی
رها که توسط شوهرخواهرش مورد آزار قرار میگیره، از ترس فروپاشی خانوادهاش تصمیم به سکوت میگیره و فرار رو به موندن ترجیح میده. اگر فردایی باشد، داستان دختریست که در کشاکش خاموشی و نجات دست و پا میزند. آیا رها میتواند از زنجیرهای سکوت خود رها شود و بر این درد چیره گردد، یا سرانجام در این باتلاق فرو خواهد رفت.
تخمین مدت زمان مطالعه : ۶ ساعت و ۱۰ دقیقه ۱۷ ثانیه
ژانر : #درام #اجتماعی
خلاصه :
رها که توسط شوهرخواهرش مورد آزار قرار میگیره، از ترس فروپاشی خانوادهاش تصمیم به سکوت میگیره و فرار رو به موندن ترجیح میده.
اگر فردایی باشد، داستان دختریست که در کشاکش خاموشی و نجات دست و پا میزند.
آیا رها میتواند از زنجیرهای سکوت خود رها شود و بر این درد چیره گردد، یا سرانجام در این باتلاق فرو خواهد رفت.
هقهقام را در گلو خفه کردم؛ تا نکند صدایم به بیرون از اتاق و یا به گوش کسی برسد.
سرش را با فاصله مقابلم نگه داشته بود و من؟ من خودم را در آن لحظه گم کرده بودم.
دستهایم را بیامان در هوا تکان میدادم، تقلا میکردم، فریاد میزدم و او را از خود جدا میکردم؛ اما گویی تمام اینها در ذهنم بودند.
در واقعیت، من بودم و او که جسمم را در بر گرفته و بر روح آسیب دیدهام تازیانه میزد.
لبهای لرزانم را از هم فاصله دادم، شاید برای فریاد و شاید هم برای التماس.
اما او هیولا بود، رحم نداشت!
دستش را به معنای سکوت روی بینیاش قرار داد.
- هیس... تو که نمیخوای فاطمه بیاد و این صحنه رو ببینه، میخوای؟
نمیخواستم، فاطمه اگر میفهمید میمرد. این مرد خدای روی زمین او بود. بابا سکته میکرد... من در خود میمردم اما این راز را به گور میبردم.
قطرهی اشکم راهش را از گوشهی چشمم پیدا کرد و بر روی دستش افتاد و بهخدا قسم این مرد از سنگ بود!
صدای در آمد و پشت بندش صدای فاطمه بلند شد: رها این در چرا قفله؟
احسان هراسان از من فاصله گرفت.
زانوهایم سست شد و تن لرزانم بر روی زمین سقوط کرد.
دهانم را فشردم تا صدایم بلند نشود، کاش خفه شوم تا صدایم را نشنود.
کاش بمیرم... کاش بمیرم.
احسان به در اشاره کرد.
چند نفس عمیقی کشیدم تا لرزش صدایم کمتر شود.
- چی... چیخوای فاطمه؟
تقهی دیگری به در زد و نگران گفت: در و چرا قفل کردی؟ صدات چرا میلرزه... حالت خوبه؟
حالم خوب بود؟ خوب بودم؟ خوب بودم... خوب نبودم، مرده بودم.
- آ.. آره. از حموم اومدم در و قفل کردم.
دستگیره محکمتر از قبل بالا و پایین شد و احسان را از جا پراند.
- صدات چرا میلرزه؟ میخوای به احسان بگم بریم بیمارستان؟
اگر فردایی باشد:
تن پوشم را دور بدنم محکم کردم و از جا برخاستم.
- ن... نه خوبم، سرم درد میکنه. برو منم میام.
دیگر صدایی نیامد.
کاش نمیرفت، کاش میماند.
احسان نفس راحتی کشید و نزدیکم شد.
قدمی به عقب برداشتم و او قدمی جلو آمد. پشتم به دیوار چسبید.
ترهای از موهایم را پشت گوشم زد و صورتش را نزدیک آورد.
ای کاش میتوانستم خودم را بالا بیاورم.
- این شد دفعه سومی که فرار میکنی!
راهش را به سمت در کج کرد و قفل در را باز کرد. سرکی به اطراف کشید و وقتی کسی را ندید از اتاق خارج شد.
زانو هایم سست شد، دیگر تحمل این بار را نداشتند.
لعنت به من... لعنت به او!
کولهام را بر روی دوشم جا به جا کردم و خودم را با ملیکا هم قدم کردم.
- حالت خوبه؟
مقنعهام را بر روی سرم تنظیم کردم. حوصلهی حراست را نداشتم.
- آره. چطور؟
شانهای بالا انداخت و به تخته سنگ جلوی پایش ضربه زد.
- نمیدونم جدیدا انگار گوشهگیرتر از همیشه شدی، بچهها هم ازت شاکی بودن میگفتن بهشون زنگ نمیزنی. توی خونه مشکلی که نیست؟
کمی طول کشید تا بتوانم زبان در دهان بچرخانم و صحبت کنم: نه توی خونه مشکلی نیست.
دلم برای خودم میسوخت، دردم را فقط خود لال شدهام میدانستم.
با تک سرفهای صدایم را صاف کردم و گفتم: از بچه ها چه خبر؟ دو ماهی میشه ازشون خبر ندارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکمی فکر کرد و با مکث خندید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- با پوریا هفتهی پیش برای تعیین جنسیت رفته بودیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تعجب به سمتش برگشتم: نه بابا... الکی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند دنداننمایی زد و گفت: بچمون دختره!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمانند خودش لبخند زدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تبریک میگم مامان خانم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخندید و ادامه داد: میترا هم همچنان بعد از ظهرها کافهست. میخواست استعفا بده ولی خب این دم آخری از یکی از کارمندهای جدید کافه خوشش اومده الان میگه تا وقتی خودش خجالت نکشه بهم شماره نده از کافه نمیرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستم را جلوی دهانم گذاشته و ریز خندیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیترا هیچوقت در زمینهی عشق و عاشقی خوب نبود، همیشه آنقدر صبر میکرد تا کسی که از او خوشش میآمد به او ابراز علاقه کند و وقتی نتیجهای نمیگرفت، بدون ناامیدی شخص دیگری را انتخاب میکرد که عاشقش شود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آره دیگه همین. اتفاقا همین چند وقت پیش بچه ها سراغت و میگرفتن، میگفتن از وقتی خواهرت ازدواج کرده شوهر خواهرت جای ماها رو برات پر کرده، دوست جدید پیدا کردی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتلخندی گوشهی لبهایم جا خوش کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجای محبت دوستانم را کشیده شدن موهایم و لمس منزجر کنندهی او پر کرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دلم براشون تنگ شده. هروقت اوکی بودم بهتون میگم بریم بیرون.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسری تکان داد و بقیهی راه را در سکوت طی کردیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا کلافگی دستم را روی موهای لجوجم کشیدم و آن ها را به داخل مقنعه هل دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحساب کتاب هایم درست درنمیآمدند. یک میلیارد جنس خریده شده اما در انبار ثبت نشده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرای سومین بار رقم های چک ها را جمع زدم و باز هم همان مبلغ.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدای در سرم را بلند کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای تقی که از گردنم بلند شد اخمم را در هم کشاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا لبخند از جا بلند شدم و با نوک انگشت گردنم را ماساژ دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی روی لبانش نشست و نزدیکم آمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حال پرنسس بابا چطوره؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنخودی خندیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دیگه برای این لفظ پرنسس یکم زیادی بزرگ نشدم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irابرو بالا انداخت و پاسخ داد: چه سه سال چه بیست و سه سال، تو در هر صورت همیشه همون بچهای هستی که با پیراهن پرنسسی توی اتاق میچرخید و شعر میخوند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تصور حرفش، لبخند زدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irترجیح دادم فعلا جریان یک میلیارد کسری را به او نگویم. شاید هم یک جای کار من میلنگید و از طرفی هم گفتنش فعلا فایدهای نداشت و تنها او را نگران میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- گردنت درد میکنه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگیج نگاهش کردم که به دست روی گردنم اشاره کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستم را پایین انداختم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نه نه. فقط یکم خستهم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنزدیک میز شد و دستش را روی دستم که بر روی میز گذاشته بودم، قرار داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- میدونی که هروقت بخوای میتونی استعفا بدی دیگه؟ من همون موقع که پیشنهاد دادی پاره وقت توی شرکت کار کنی خواستم بهت بگم این خستگیها رو هم داره ولی چه کنیم که مرغت یه پا داره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخواستم چیزی بگویم اما دستش را بالا آورد و سخنم در نطفه خفه شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- میدونم بابا جان بالاخره تو هم داری روز به روز بزرگتر میشی غرور داری میخوای روی پاهای خودت باشی. ولی هروقت، ببین دارم تاکید میکنم، هروقت که حس کردی خسته شدی، چه جسمی و چه روحی و نمیخوای ادامه بدی فقط بهم بگو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدهان نیمه باز را بستم و سری تکان دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند زد. لبخند زدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر مسیر بازگشت روی صندلی ماشین لش کرده بودم. خوبی کار در شرکت بابا این بود که بیشتر رفت و آمدهایم با خودش بود و خودش مرا میرساند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپلک روی هم فشردم. هرروز که از خانه خارج میشدم دنیا برایم روشن تر میشد و لحظهی بازگشتم به آن جهنم بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدرست همانند آن سیاهیای در کودکی ازش میترسیدم و به آغوش فاطمه پناه میبردم، او سرم را ناز میکرد و با آرامش میگفت که تا او هست هیولایی وجود ندارد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irالان چه؟ هیولای سیاه و زشتم شب ها فاطمه را در آغوش میکشید و فاطمه به هیولای ترسناکم پناه داده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبابا ریموت را زد و ماشین را در پارکینگ پارک کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسوز هوا چشمهایم را به سوزش انداخت. تقرببا نزدیک زمستان بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستهایم را دورم حلقه کرده و قدمهایم را تند کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزودتر از بابا وارد خانه شدم و در دل دعا کردم که با هیولا رو به رو نشوم و بتوانم با آرامش خودم را در اتاقم حبس کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخم شدم و کفش هایم را کنار جاکفشی جفت کردم. از جا که بلند شدم، سینه به سینهاش شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدهان گشود اما با دیدن بابا پشت سرم، مضطرب خندید و به او سلامی کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپیش از آن که حرفی بزند از کنارش رد شدم و به سمت اتاقم رفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمقنعهام را از سر چنگ زدم و به گوشهای پرتش کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس نفس میزدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچنگی به گلویم زدم، این بغض آخر مرا میکشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمیدانستم کار درست چیست... نمیدانستم باید چه کنم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفاطمه و احسان دو سالی میشد همدیگر را میشناختند، شریک بابا بود و ده سالی از فاطمه بزرگتر.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفاطمه در نگاه اول دل دادهاش شد و سه ماه پیش ازدواج کردند و چون بابا طاقت دوری دختر بزرگش را نداشت به اینجا نقل مکان کرده بودند. اوایل آشناییشان نگاه های خیرهی احسان اذیتم میکرد اما سعی میکردم بدبین نباشم. هرچه باشد انسان ها چشم داشتند و گاهی مردمکهای چشمشان بدون اراده میچرخید. یا حتی بدون اراده بر روی لب های دیگران مینشست، اما شاید صرفا درحال فکر کردن بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهرچه باشد پانزده سال از من بزرگتر بود، عضوی از خانواده بود، جای دخترش بودم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمیتوانستم چیزی بگویم؛ بابا سکته میکرد، فاطمه با عشق این مرد زنده بود و اگر عشقش را میگرفتم او هم میمرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن فقط میتوانستم تظاهر کنم، به دانشگاه و سرکار بروم و در مهمانیها تظاهر کنم که زنده هستم و زندگی میکنم درحالی که من تنها نفس میکشیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجسمم نه، من روحم درد میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمیدانم چند ساعتی را در کنج تخت چمپاته زده و به ترک دیوار روبهرویم مینگریستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهوا کاملا تاریک شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز جا بلند شدم و تاپ تنم را با پیراهن مردانهای عوض کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سمت آشپزخانه رفتم و سرم را با جواب دادن به پیام های میترا من باب دلتنگیاش گرم کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصندلی میز غذا خوری را عقب کشیدم و کنار بابا نشستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسربه زیر مقداری برنج در بشقاب ریختم و به صحبت های بابا و احسان دربارهی شرکت گوش دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاحسان از صادرات میوه خشک به کانادا و گسترش دایرهی ارتباطی شرکت میگفت و فاطمه و بابا تاییدش میکردند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- رها بابا چرا چیزی نمیخوری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسر بلند کردم و اولین چیزی که دیدم برق نگاه احسان بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبقیه دندان های تیز شدهاش را نمیدیدند؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- یکم خستهام خیلی میل ندارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفاطمه لیوانش را پر از آب کرد و در همان حین گفت: کار شرکت هم خیلی خسته کنندهست. بیکاری هر روز تا اونجا میری؟ به هرحال رفتنت فرقی نداره که آخر هر شیش ماه حساب و کتاب ها از زیر دست احسان میگذره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاحسان سرش را به سمت بابا چرخاند و فاطمه را تایید کرد: آره بابا به هرحال حساب و کتاب که دست منه منم که ثابت شدهام به شما. رها جان فقط با رفت و آمد خودش رو خسته میکنه. الان وقتیه که باید تمام تلاشش رو بذاره روی درس و دانشگاهش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم را بلند نکردم تا جوابی بدهم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاحسان مدتی بود که برای خودش میدوخت و میبرید و فاطمه هم تن میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتنها پناهم بابایی بود که میدانستم حرف من اولویتش است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- والا احسان جان اتفاقا امروز همینا رو بهش گفتم ولی میگه میخوام بیام خم و چم کار دستم بیاد. چی بگم جوونن دیگه گوششون بدهکار نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاحسان سرش را به سمتم چرخاند و آهسته گفت: آخه طفلک خسته میشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاصرارش مبنی بر شرکت نرفتنم را درک نمیکردم. آخر تمام بحث هایی که مربوط به کار بود به صورت غیر مستقیم مخالفتش را با بودن من در شرکت اعلام میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من هروقت حس کردم خسته میشم خودم به بابا اطلاع میدم که دیگه تمایلی به حضور توی مجموعه ندارم. شما نگران خسته شدن من نباشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاخم هایش در هم رفت و فاطمه با گفتن " جوونه و جاهل" بحث را خاتمه داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از چند دقیقه بشقابم را برداشتم و در ماشین ظرفشویی گذاشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبااجازهای گفتم و به سمت اتاق رفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر را پشت سرم قفل کردم و در تکیه زدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهم خیرهی فرشتهی سفید پوشی بود که با رنگ روغن روی دیوار روبهرویم کشیده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا لبخند به سمتش رفتم و دستم را روی طرح گذاشتم. خیلی از جاهایش پریدگی داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر شونزده هفده سالگیام یک روز به بابا اصرار کرده بودم که میخواهم دیوارهای اتاق را نقاشی کنم و نتیجهاش فرشتهی روی دیوار و ستارههای کج و کولهی روی سقف شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irروی تخت دراز کشیدم و ساعدم را روی چشمهایم گذاشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک نفس عمیق... کافی نبود، غم از سینهام نمیرفت. مدت ها بود با این غم زندگی میکردم و آن را مانند کیسهی سیاه و سنگینی بر دوشم میکشاندم. میخوابیدم و غمیگن بودم، بیدار میشدم، غذا میخوردم، با دوستانم معاشرت میکردم، کار میکردم و غمگین بودم. غم نمیرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا اطمینان از قفل بودن در، چراغ را خاموش کردم و پتو را روی سرم کشیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچندی نگذشته بود که تق تق در چشمهایم را از ترس گرد کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاو بود، هیولا باز هم آمده بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاشک ناخداگاه در چشم هایم حلقه زد و استیصال بر تمام وجودم تازیانه زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irروی تخت نشستم و ناخن به دهان گرفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- در و باز نمیکنم... سخت نیست. خوابیدم، خوابیدم در و باز نمیکنم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبار دیگر تقی به در زده شد و صدای فاطمه آبی بود بر جان آتش گرفتهام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- رها عزیزم؟ به همین زودی خوابیدی؟ ساعت هنوز یازده نشده که... این در و باز چرا قفل کردی تو!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز روی تخت بلند شدم، قفل در را باز کردم و در جای قبلیام نشستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- لامپ اتاق چرا خاموشه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سمت کلید برق رفت که با صدایم دست بالا رفتهاش پایین افتاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نه روشنش نکن! سرم درد میکنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگران به سمتم چرخید و کنارم نشست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چرا تازگیا سرت همش درد میگیره؟ میخوای بریم دکتر؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیحوصله نه آرامی گفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مشکلی نیست یکم امروز خسته شدم واسه همونه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآهانی گفت و چند ثانیهای سکوت کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- رها میشه یه چیزی بگم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسر تکان دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مشکلی با احسان به وجود اومده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنقدر سریع سرم را به سمتش چرخاندم که صدای تیک مهره های گردنم را شنیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفهمیده بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چطور؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز من چشم گرفت و به دستهایش نگاه کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آخه زیاد توی صورتش نگاه نمیکنی و جاهایی که هست نمیای. وقتی هم خونهست همش توی اتاقتی و هروقت باهات حرف میزنه میزنی تو پَرش. بالاخره اونم مرده... غرور داره. این کارات باعث میشه حس کنه ازش خوشت نمیاد. راستش حس میکنم یکم این رفتارات دارن ناراحتش میکنن...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدور شدن من از آن حیوان صفت ناراحتش میکرد؟ به درک. کاش جانش را میگرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکمی مکث کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه او حقیقت را میگفتم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلب پایینم را به دندان گرفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمی گویند مرگ یک بار و شیون یک بار.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس عمیقی کشیدم و چشم هایم را بستم کلمات را در سرم ردیف کردم. دهان باز کردم اما با شنیدن چیزی که گفت لبهایم رو هم چفت شدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- میدونی که اصلا دلم نمیخواد ناراحت ببینمش. اون تنها کسیه که دارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچیزی در وجودم شکست و گرد غم را بر گلویم پاشاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ما برات کافی نیستیم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستم را در دستش گرفت و این بار به چشمهایم نگاه کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- این چه حرفیه میزنی دختر؟ شما دو نفر تا ابد جون منید. از وقتی که مامان از بینمون رفته شما تنها چیزی هستید که دارم و برام کافیه. ولی بالاخره تو هم یک روزی ازدواج میکنی. بابا هم زبونم لال، زبونم لال سایهش تا ابد بالای سر ما نیست. اون موقعست که من میمونم و سرپناهم، احسان.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلب گزیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاشک بر چشم هایم نیش زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفاطمه که اشکم را پای احساساتی شدنم گذاشت، در آغوشم کشید و سرم را بوسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه او نمیگفتم؛ در این سیل غرق میشدم اما سرپناهش را ویران نمیکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاگر فردایی باشد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبینیام را بالا کشیدم و از او جدا شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نه مشکلی پیش نیومده فقط این که به سرکار رفتنم گیر میده یکم عصبیم کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی زد و موهایم را نوازش کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- همین؟! عزیزم به اون که چیزی نمیرسه به هرحال چند ساله توی این کاره و با کارمندا معاشرت میکنه میدونه چقدر خستگی داره. ازش ناراحت نشو به خاطر خودت میگه تو جای خواهرشی واسهش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزهری که جملهی آخرش بر جانم انداخت را با تلخندی جبران کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن نمیتوانستم کسی باشم که آرامش این خانواده را نابود میکند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکاش کمی شجاعتر بودم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسری تکان دادم و او با شب بخیری اتاق را ترک کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلب تر کردم و زیر پتو خزیدم و چشمهایم را بستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا احساس خشکی گلویم چشمهایم را باز کردم و به ساعت کوکی روی پاتختی که عدد یک و نیم را نشان میداد نگاه کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفراموش کرده بودم مانند هرشب لیوان آبی را کنار تخت بگذارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپتو را کنار زدم و با چشم های نیمه باز به سمت آشپزخانه راهی شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپاچه بالا رفتهی شلوارم را پایین کشیدم و لیوانم را پر از آب کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشیر آب را بستم و چرخیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دیدن احسان در یک قدمیام، وحشت زده لیوان آب از دستم افتاد و او سریع خم شد و لیوان را روی هوا گرفت و آن را روی کابینت گذاشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمکی زد و گفت: هیس... ما که نمیخواییم بقیه رو بیدار کنیم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا هر کلمهای که میگفت بوی سیگار به مشامم میرسید و مگر فاطمه هزاران بار به او نگفته بود از سیگار متنفر است؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیخیال لیوان و آب شدم و راهم را کج کردم که بروم. سریع راه کرد کرد و راهم را معبر کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irروبه جلو آمد و من عقب رفتم آنقدر که به دیوار کنار در ورودی چسبیدم و حالا اگر کسی هم از جلوی آشپزخانه رد میشد نمیدیدمان.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتکیهام را از دیوار گرفتم و سعی کردم به عقب برانمش اما این بار محکمتر به دیوار کوبیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دست دیگرش موهایم را از عقب کشید و سرم را به عقب مایل کرد. سرش را مقابل صورتم نگه داشت و زمزمه کرد: از کی تا حالا پیش فاطمه با من بد حرف میزنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقطره اشک لجوجی از گوشه چشمم سرازیر شد و جایی میان موهایم محو شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزیر گوشم غرید: جواب من و بده! من و جلوی بابات سکهی یه پول میکنی؟ دِ حالا حرف بزن دیگه! جلوی بقیه که زبونت خوب بلند بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیپناه میلرزیدم و لبهایم زیر دستش بهم میخوردند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمهایم خیس بودند و او را تار میدیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمتنفر بودم؛ از خودم، از او!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتقلا کنان سعی کردم به عقب برانمش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکاش بمیرم... کاش بمیرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلرز بدنم را گرفته و صدایم را گم کرده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکاش بابا بیاید، کاش قهرمانم بیاید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدای افتادن چیزی بر روی زمین، سریع از من فاصله گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپاهایم سست شده و میلرزیدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ای بابا کی این لیوان و گذاشته روی زمین!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفاطمه بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسترس دلم را بهم پیچاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز طرفی میخواستم بیاید و ببیند؛ ببیند که من بیتقصیر بودم و بیپناه زیر دستان آن هیولا میلرزیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irترسیده زمزمه کرد: صدات درنیاد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سمت پذیرایی و فاطمهای که داشت نزدیک آشپزخانه میشد رفت و راهش را معبر کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- فکر کنم کار بابا باشه. چرا این وقت شب بیداری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اومدم آب بخورم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بیا بریم بخوابیم. آب و که برات گذاشته بودم کنار تخت...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایشان دور و دورتر شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزانوهایم سست شد و بر روی زمین افتادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای تقی آمد و از ترس بازگشتنش از جا بلند شدم تا تکههای باقی ماندهام را به اتاق برسانم و آنجا بمیرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلرزان قدم برداشتم و دستم را روی دهانم قرار دادم تا صدای هق هقم بلند نشود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرای هزارمین بار از خودم متنفر شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتقصیر من بود... تقصیر من بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر اتاق را قفل کردم و به در تکیه زدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستم را در موهایم فرو بردم و از ریشه کشیدمشان.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر مقابلم نه راه پس داشتم نه راه پیش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا یادآوری لمس دستانش لبهایم لرزید و زانو هایم سست شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستم را محکم زیر چشمهایم کشیدم تا نم اشکش گرفته شود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- گریه نکن، گریه نکن خفه شو... خفه شو خفه شو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستانم را دور پاهایم قفل کردم و سرم را روی زانو گذاشتم و زیر لب زمزمه کردم: خفه شو، همه چیز و میگم... باورم میکنن، باورم میکنن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمشتی آب سرد بر صورتم پاشیدم تا کمی از التهاب چشمهایم بکاهد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشیر آب را بستم و در آینه به خودم نگریستم. حس میکردم دیگر خودم را نمیشناسم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتمام زندگیام شعار قوی بودن سر دادم و حال فهمیدم که هیاهویم طبل تو خالیای بیش نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه همه میگفتم که من قوی هستم و مقابل ظلم میایستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچه مدت بود که سکوت کرده بودم؟ چند ماه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس عمیقی کشیدم و دست خیسم را بر آینه کشیدم تا چهرهام محو شود و خودم را نبینم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمانتوی و مقنعهای به تن زدم کولهام را روی دوشم انداختم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر مسیرم به سمت آشپزخانه دائم نفس های عمیق میکشیدم تا اضطرابم کاهش یابد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتمام دیشب را چشم روی هم نگذاشته بودم. خودم را در تودهی عمیقی از سیاهی غرق کرده و کاش میتوانستم تا ابد همانجا بمانم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحرفهایم را هزاران بار در سر مرور کرده بودم و هزاران سناریوی مختلف از برخوردشان چیده بودم؛ در یکی فاطمه مرا در آغوش میکشید و هیولا را از خانه بیرون میکرد. در دیگری سیلیای به من میزد و مرا به چشم داشتن به شوهرش متهم میکرد. و اگر میخواستم خیلی پیش بروم، در یکی از سناریو ها بابا خودش جزای احسان را میداد و او را میکشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهرچی میگذشت بیشتر از سخن گفتن میترسیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقدمهایم را آهسته برمیداشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرای آخرین بار با خودم در دل اتمام حجت کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوارد آشپزخانه که شدم، سلام آرامی کردم که مطمئن بودم کسی جز خودم آن را نشنید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمه حضور داشتند و گمانم زمانش رسیده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشم در فضای نقلی آشپزخانه چرخاندم و نگاهم قفل میز غذاخوری ششنفره وسط آشپزخانه شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقبل از اینکه نظرم عوض شود دهان گشودم: باید یه چیزی و بهتون بگم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- یه سوپرایز براتون دارم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآب دهانم را قورت دادم و به فاطمه که همزمان با من صحبت کرده بود نگاه کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاحسان دستش را پشت فاطمه گذاشت و با لبخند دنداننمایی گفت: ببخشید رها جان فکر میکنم حرفی که فاطمه میخواد بزنه مهمتر باشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدندان روی هم سابیدم و سکوت کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن برای گناهی از خودم متنفر بودم که حتی گناهکار آن هم نبودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفاطمه خنده کوتاه کرد و با هیجان به چشمهای بابا زل زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- داری پدربزرگ میشی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاو گفت و من بغض کردم، او گفت و من درهم شکستم و تکههایم را گم کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه اویی نگریستم که با تب و تاب عکس سونوگرافی را به بابا نشان میداد و دربارهی جنسیت احتمالی فرزندش خیال پردازی میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاحسان میخندید. بابا میخندید و فاطمه هم میخندید؛ چرا من از درون بر خودم چنگ میانداختم و زار میزدم؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تو چی میخواستی بگی راستی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه بابا نگاه کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدهان باز کردم تا حرف بزنم اما صدایم را گم کرده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبر خود بیچارهام نهیب زدم: خفه شو، خفه شو حرف نزن، تقصیر توعه! داره بابا میشه همه چیز تقصیر توعه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- میخوام خونه مجردی بگیرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگمانم لرز و بغض صدایم را پای خوشحالیام گذاشتند که کسی چیزی نپرسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبابا درحالی که صندلی چوبی را عقب میکشید متعجب پرسید: چرا انقدر ناگهانی پس بابا جان؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبینیام را بالا کشیدم و دستم را بند کولهام کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چند وقتیه دارم بهش فکر میکنم، میخواستم اول ازش مطمئن بشم بعد مطرحش کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفاطمه به حمایت از من سری تکان داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بابا بدم نمیشهها... آدم باید مستقل شدن و یاد بگیره رها هم که دیگه هممون میدونیم دختر عاقل و فهمیدهایه میتونه درست و از نادرست تشخیص بده. یه چند ماهی زندگی میکنه میشه تجربه براش بعد اگه دید نمیخواد برگرده نهایتش خونه رو اجاره میدیم، پولش رو خود رها بگیره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبابا مردد سر تکان داد و موهایش را به عقب راند، بعد از کمی مکث گفت: والا نمیدونم. به رها اعتماد دارم ولی آخه وقتی ما هستیم خونه مجردی چرا؟ من خیلی عمرم کفاف بده ده ساله دیگهست چرا این ده سال رو باهم نگذرونیم آخه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاحسان گلویی صاف کرد و نگاه من بیزبان را به سمت خودش کشاند: آره راستش منم با بابا موافقم؛ آدم تا وقتی خونوادهاش پیششن خوشحاله و خونهاش گرمه وگرنه بعد از اون هرجا بخواد میتونه بره، خصوصاً الان که توی جامعه همه گرگ شدن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعصبی گوشهی ناخنم را کندم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمانند گرگی در لباس بره ایستاده بود و به تقلای شکارش نگاه میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس عمیقی کشیدم و ناخن هایم را کف دستم فشردم تا دردش مانع بغض کردنم شود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بابا من که نمیرم یه کشور دیگه، همین اطراف خونه یه خونهی چند متری میگیرم هروقت که بگید میام سر میزنم بهتون و هروقتم شما خواستید بیایید پیشم بمونید اصلا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبابا لبش را گزید و کمی به ظرف مربای جلویش زل زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاحسان انگشت اشارهاش را تیک وارانه بر روی میز میکوبید و بر استرسم میافزود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفاطمه دستش را زیر چانه زده بود و هر از گاهی دست دیگرش را روی دست احسان میگذاشت تا تکانهایش را متوقف کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چی بگم بابا جان. من به تو اعتماد دارم و میدونم همیشه هرکاری به صلاحت باشه رو انجام میدی. دختر بزرگی شدی اگه میگی میخوام برم من نمیتونم جلوت رو بگیرم. امروز من درگیرم نمیرسم بیام تو با احسان برو چند تا خونه رو فعلا ببین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسم احسان که آمد سریع صاف ایستادم و "نه" بلندی گفتم که سر هر سه نفرشان را به سمتم چرخاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاحسان با چشم هایش برایم خط و نشان میکشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمیگذاشتم آدرس خانه را بفهمد. در این صورت دیگر هیچ یک از تلاشهایم اهمیت نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ی... یعنی من خودم میرم امروز چند تا املاکی و میگردم الکی وقت شماها رو هم نگیرم. اگه خونه مناسبی پیدا کردم میگم که یا بخریمش یا اجاره کنیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخداحافظی کردم و فورا از خانه خارج شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس حبس شدهام را بیرون فرستادم و حالا میتوانستم نفس بکشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتقریبا دو هفتهای را درگیر پیدا کردن خانه و خریدن و چیدن وسایل خانه بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدو هفتهای که خودم را به بهانه خانه سرگرم کرده و من جن بودم و فاطمه و احسان بسم الله. آخرین طناب اتصالمان را هم با استعفا از شرکت بریدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مواظب اون باش آقا شکستنیه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمرد جعبه پر از ظرف را با احتیاط بیشتری در دست گرفت و به سمت خانه راه افتاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسعی کردم تا جایی که میتوانستم خانهای در کوچه پس کوچه و دور از احسان انتخاب کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهی به ساعت مچیام کردم و روبه مردی که جعبهای را از درون کامیون بیرون میآورد گفتم: آقا من باید برم. شما دیگه خودتون وسایل رو همونجوری که بهتون نشون دادم بچینید. هزینهام که پرداخت شده. زحمت بکشید قبل از رفتن کلید رو هم بذارید زیر پادری.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمی گفت و جعبه را به سمت خانه برد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا لبخند آخرین نگاهم را هم به خانهی کوچک حیاط دارم انداختم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سمت ماشین رفتم و به سوی دانشگاه راندم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدرحالی که به صحبت های استاد گوش میکردم بر روی کاغذ جلوی دستم آدرس خانهی جدیدم را نوشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسقلمهای به میترا زدم تا توجهش را جلب کنم و بعد به کاغذ اشاره کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآدرس را زیر لب خواند و آرام زمزمه کرد: اوکیه. با بچه ها هماهنگ میکنم عصر اگه کار نداشتن مزاحمت میشیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنیشم را شل کردم و روی کاغذ نوشتم: اگه برام کادوی خونه مبارکی نخرید راهتون نمیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنوشته را خواند و چشم غرهای رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- باشه بابا گشنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریز خندیدم و خواستم چیزی بگویم که با فریادی بهت زده دهان باز شدهام را بستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکسی با صدای بلند بد و بیراه میگفت و شخص دیگری را به بار فحش بسته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهیاهو که بلند شد، استاد دماوندی ماژیکش را بر روی میز چوبی رها کرد و از کلاس بیرون جهید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سمت میترا چرخیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیکدیگر را با بهت و تعجب نگاه میکردیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پوریاست!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفوری از روی صندلی بلند شدم و دستش را گرفتم و با هم از لای جمعیت جمع شده گذشتیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوریا یقهی پسر کم سن و سالی را گرفته بود و با خشم میغرید: از خانمم معذرت خواهی کن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپسرک خون بینیاش را با آستین پاک کرد و به ملیکا که بر روی زمین افتاده بود نگاه کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دیدن او فورا به سمتش رفتم و دست یخ زدهاش را گرفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- روی زمین چیکار میکنی تو؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوریا سکوت پسر را که دید او را میان جیغ و داد های ما بر روی زمین انداخت و بر روی سینهاش نشست و فریاد زد: بیوجود زنم بارداره!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمشتی به گونهی پسر زد و یقهاش را گرفت و او را بر زمین کوباند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچندین نفر از پشت سعی در جدا کردنشان داشتند اما تقلا های پوریا باعث میشد نتوانند نگهش دارند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ولم کنید باید بگه غلط کردم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشخصی از میان جمعیت بر روی کمرش پرید و با دست هایش دست او را قفل کرد و داد زد: ولش کن کشتیش!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدماوند همراه با آقای احمدی که حراست دانشگاه بود آمدند و یکی یکی بچه ها را کنار زدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چه خبره اینجا!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاحمدی پسر را از روی زمین بلند کرد و وقتی وضعیتش را دید بهت زده روبه پوریا فریاد زد: چه خبره؟! شما مگه حیوونید اینجوری بهم میپرید؟ ببین صورتش و چیکار کردی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکسی از بین جمعیت گفت: آقای احمدی تقصیر محبی بود. خانم جانبخشی داشتن میرفتن کلاس ایشون ایستاده بود تیکه میپروند بهشون وقتی جوابش و ندادن زیر پایی گرفت برای خانم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا این حرفش پوریا آتش گرفته به سمت محبی خیز برداشت که پسری که او را گرفته بود جلویش ایستاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاحمدی عصبی غرید: بسه دیگه. محبی،جانبخشی، رضایی و کیانی با من میاید. بقیهتون هم برید سر کلاساتون!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاگر فردایی باشد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستان لرزان ملیکا را گرفتم و نگاهش را سمت خودم چرخاندم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- هیچی نیست آجی چیزی نشده، خوبی تو؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند بار پلک زد و دستش را روی شکمش گذاشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- گمون کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهش را به سمت احمدی کشاند: پسره شکایت نکنه از پوریا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستش را فشردم و سعی کردم به او اطمینان خاطر دهم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نه بابا اگه بنا به شکایت باشه تو باید شکایت کنی. برو ببین احمدی چی میگه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسری تکان داد و همراه پوریا و پسری که پوریا را نگه داشته بود و گمانم کیانی بود پشت احمدی مانند جوجه اردک به راه افتادند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدماوندی هم زیر دست محبی را گرفت و خطاب به ما گفت: ادامهی کلاس امروز بمونه جلسهی بعد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سمت میترای لرزان رفتم و او را پشت سر خودم کشاندم و کولهی هردویمان را بر دوش انداختم و به سمت او چرخیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تو چرا میلرزی؟ چیزی نیست تموم شد الان میریم پیششون میبریمشون خونهی من.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسری تکان داد و دستش را بند ساعدم کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز دعوا میترسید و هرگاه که مشاجرهی بین دیگران را میدید زانو هایش سست میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپشت دفتر احمدی به دیوار تکیه زده بودم و پایم را عصبی تکان میدادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از نیم ساعت در باز شد و ملیکا و پوریا به همراه کیانی از اتاق خارج شدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوریا دستش را بند شانهی ملیکا کرد و با دست دیگرش به کیانی دست داد و خطاب به او گفت: خیلی شرمندم واقعا، به خاطر من الکی توی دردسر افتادی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیانی لبخندی زد و گرم شانهی او را فشرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوریا مجددا تشکری کرد و او هم بعد از اینکه به پوریا اطمینان داد که مشکلی وجود ندارد با خداحافظی کوتاهی از ما دور شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سمت ملیکا چرخیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چیشد چیکارتون کرد؟ محبی چرا نیومد بیرون؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوریا از میترایی که هنوز آثاری از رنگ پریدگی بر چهرهاش هویدا بود پرسید: تو خوبی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیترا سرش را تکان داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوریا به سمت من چرخید و جوابم را داد: هیچی از ما و کیانی تعهد گرفت. اون عوضی رو هم نگه داشت صورت جلسه کنه بفرستتش کمیته انضباطی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسری تکان دادم و لب گزیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کجا میرید الان؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوریا به ملیکا نگاهی انداخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نمیدونم والا. به ملیکا میگم بیا بریم دکتر شاید بچه چیزیش شده باشه میگه حالم خوبه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیترا نگران گفت: خب چرا نمیری؟ شاید یه چیزی شده باشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irملیکا نچی کرد: نه بابا چیزیم نیست. همین الانشم به اندازه کافی عصبی شدیم فراموشش کنین دیگه. پوریا توهم ولم کن الان باز احمدی میاد میگه اینجا یه محیط آکادمیکه جای این زنم زنم بازیا نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوریا خندید و دست ملیکا را در دست گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خب حالا که کار ندارین بیایین بریم خونه رها رو هم ببینیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه میترا نگاه کردم و به تایید او سر تکان دادم: آره بیایین بریم. فقط گفته باشم خونهی من هنوز کامل چیده نشده پول هم ندارم بدم کسی بچینتش. اگه میخواین بیاین باید به عنوان نیروی انسانی تشریف بیارید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرو به ملیکا گفتم: البته شما چون مامان خانم هستید میتونید بشینید به ما امر و نهی کنید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند دندان نمایی زد و دستانش را برهم کوبید: بریم من که از خدامه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچهل و پنج دقیقه بعد درحالی که کلید را در قفل میچرخاندم به حرف های میترا میخندیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بابا من اوایل که به عنوان مشتری رفته بودم کافمون نشستم طبقه پایین. بعد که نظرم عوض شد خواستم برم طبقه بالا داشتم منو رو هم با خودم میبردم این پسره برگشت گفت جسارتا طبقهی بالا منو میدن بهتون. منم انقدر هول شده بودم گفتم داشتم میاوردم بدمش خدمت شما. اصلا از همینجا به بعد عشق در نگاه اول رقم خورد و...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکنار رفتم تا وارد حیاط شوند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیترا حرفش را نصفه رها کرد و با دیدن حیاط سوتی کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اوه اوه ددی چه کرده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه حرفش خندیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ددی چیه خودم کلی زحمت کشیدم خونه حیاطدار پیدا کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهم را دور تا دور حیاط چرخاندم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباغچه وسیعی پر از گل های رز و یک درخت انجیر بود در سمت راست حیاط بود و سمت چپش هم حوض مربع شکل کوچکی قرار داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکلید در ورودی را از زیر پادری برداشتم و در را باز کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبقیه هم یکی یکی پشت سر من وارد شدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- منظورت از خونه من چیده نشده این بود؟ راستی من کار دارم باید برم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوریا عقب گرد کرد که برود. ملیکا یقهاش را از پشت گرفت و او را کمی به سمت جلو هل داد و دست به کمر گفت: یعنی چی کار دارم؟ همینه که هست. الان مثل یه شوهر و یه دوست خوب میشینی تا شب خونه میچینی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدرحالیکه میخندیدم و به طرف اتاق میرفتم برای اینکه صدایم را بشنوند داد زدم: سلیطه بازی در نیار دوتا مبل میخوای جا به کنی همش. وایسین تزئیناتم و بردارم بیارم و بیام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا ملیکا و میترا نشسته بودیم و به پوریا دستور میدادیم که مبل راحتی زرد رنگ را کجا بگذارد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- یکم ببرش سمت چپ.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمبل را که به سمت چپ هل داد میترا گفت: نه ببین خوب نشده انگار، یکم دیگه برو سمت چپ.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباز هم هم مبل را به چپ هل داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نه نشد بازم. برو سمت راست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا اخم نگاهمان کرد غرغر کنان و مبل را به سمت راست هل داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irملیکا دست هایش را مانند دوربین کرد و به مکان مبل نگاه کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- به نظر خوب میاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحرفش را تایید کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوریا چشمهایش را گرد کرد و با صدای نازک گفت: شوخی میکنید؟ این از اولشم همینجا بود که!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیترا سری تکان داد: نه اینا ریزبینیهای خانومانست تو نمیدونی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوریا ادایش را درآورد و روی مبل نشست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا لبخند به مبلمان زرد رنگم نگاه کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیشتر جنبهی راحتی داشتند تا زینتی.خودم اینگونه خواسته بودم. از قید و بند های خانهی مجلل خسته بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آشپزخونه و اتاق خواب که چیده شده همین یه پذیرایی مونده. تا من براتون یه چیزی میارم که بخورید استراحت کنید بعدش پذیرایی و جمع و جور کنیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irالبته اینها را بیشتر خطاب به پوریا میگفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر یخچال را باز کردم و کیک شکلاتی آماده را برش زدم و در بشقاب گذاشتم و در فنجانها چایی ریختم و همه را در سینی گذاشتم و به سمتشان رفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بیایید بیایید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپنجرهی کوچک روبهرویمان را باز کردم و نفس عمیقی کشیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپاییز بود و عصر ها هوا روبه سردی میرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریسهی نورانی را با پونز از بالا تا پایین سمت چپ دیوار چسباندم و با دستم پیچ و خمش دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بیا بشین دیگه رها.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدرحالی که عکس های چاپ شدهام را روی ریسه میچسباندم جواب ملیکا را دادم: بخورید شما من میل ندارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیترا سریع تر از بقیه تمام کرد و به کمکم آمد تا عکسها را بچسبانیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوریا هم گلدان های پر از گیاهم را از حیاط میآورد و هر کدام را به دستور ملیکا گوشهای از خانه میچید. دور تا دور خانه پر از گلدان و گیاه شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند ریسهی برگ مصنوعی که شکل آویز مانند داشتند را در طاق در اتاق خوابم چسباندم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir