رها که توسط شوهرخواهرش مورد آزار قرار می‌گیره، از ترس فروپاشی خانواده‌اش تصمیم به سکوت می‌گیره و فرار رو به موندن ترجیح میده. اگر فردایی باشد، داستان دختری‌ست که در کشاکش خاموشی و نجات دست و پا می‌زند. آیا رها می‌تواند از زنجیرهای سکوت خود رها شود و بر این درد چیره گردد، یا سرانجام در این باتلاق فرو خواهد رفت.

ژانر : اجتماعی، درام

تخمین مدت زمان مطالعه : ۶ ساعت و ۱۰ دقیقه ۱۷ ثانیه

نویسنده : اقلیما

ژانر : #درام #اجتماعی

خلاصه :

رها که توسط شوهرخواهرش مورد آزار قرار می‌گیره، از ترس فروپاشی خانواده‌اش تصمیم به سکوت می‌گیره و فرار رو به موندن ترجیح میده.

اگر فردایی باشد، داستان دختری‌ست که در کشاکش خاموشی و نجات دست و پا می‌زند.

آیا رها می‌تواند از زنجیرهای سکوت خود رها شود و بر این درد چیره گردد، یا سرانجام در این باتلاق فرو خواهد رفت.

هق‌هق‌ام را در گلو خفه کردم؛ تا نکند صدایم به بیرون از اتاق و یا به گوش کسی برسد.

سرش را با فاصله مقابلم نگه داشته بود و من؟ من خودم را در آن لحظه گم کرده بودم.

دستهایم را بی‌امان در هوا تکان میدادم، تقلا میکردم، فریاد میزدم و او را از خود جدا میکردم؛ اما گویی تمام اینها در ذهنم بودند.

در واقعیت، من بودم و او که جسمم را در بر گرفته و بر روح آسیب دیدهام تازیانه میزد.

لبهای لرزانم را از هم فاصله دادم، شاید برای فریاد و شاید هم برای التماس.

اما او هیولا بود، رحم نداشت!

دستش را به معنای سکوت روی بینیاش قرار داد.

- هیس... تو که نمیخوای فاطمه بیاد و این صحنه رو ببینه، میخوای؟

نمیخواستم، فاطمه اگر میفهمید میمرد. این مرد خدای روی زمین او بود. بابا سکته میکرد... من در خود میمردم اما این راز را به گور میبردم.

قطرهی اشکم راهش را از گوشهی چشمم پیدا کرد و بر روی دستش افتاد و بهخدا قسم این مرد از سنگ بود!

صدای در آمد و پشت بندش صدای فاطمه بلند شد: رها این در چرا قفله؟

احسان هراسان از من فاصله گرفت.

زانوهایم سست شد و تن لرزانم بر روی زمین سقوط کرد.

دهانم را فشردم تا صدایم بلند نشود، کاش خفه شوم تا صدایم را نشنود.

کاش بمیرم... کاش بمیرم.

احسان به در اشاره کرد.

چند نفس عمیقی کشیدم تا لرزش صدایم کمتر شود.

- چی... چیخوای فاطمه؟

تقهی دیگری به در زد و نگران گفت: در و چرا قفل کردی؟ صدات چرا میلرزه... حالت خوبه؟

حالم خوب بود؟ خوب بودم؟ خوب بودم... خوب نبودم، مرده بودم.

- آ.. آره. از حموم اومدم در و قفل کردم.

دستگیره محکمتر از قبل بالا و پایین شد و احسان را از جا پراند.

- صدات چرا میلرزه؟ میخوای به احسان بگم بریم بیمارستان؟

اگر فردایی باشد:

تن پوشم را دور بدنم محکم کردم و از جا برخاستم.

- ن... نه خوبم، سرم درد میکنه. برو منم میام.

دیگر صدایی نیامد.

کاش نمیرفت، کاش میماند.

احسان نفس راحتی کشید و نزدیکم شد.

قدمی به عقب برداشتم و او قدمی جلو آمد. پشتم به دیوار چسبید.

ترهای از موهایم را پشت گوشم زد و صورتش را نزدیک آورد.

ای کاش میتوانستم خودم را بالا بیاورم.

- این شد دفعه سومی که فرار میکنی!

راهش را به سمت در کج کرد و قفل در را باز کرد. سرکی به اطراف کشید و وقتی کسی را ندید از اتاق خارج شد.

زانو هایم سست شد، دیگر تحمل این بار را نداشتند.

لعنت به من... لعنت به او!

کولهام را بر روی دوشم جا به جا کردم و خودم را با ملیکا هم قدم کردم.

- حالت خوبه؟

مقنعهام را بر روی سرم تنظیم کردم. حوصلهی حراست را نداشتم.

- آره. چطور؟

شانهای بالا انداخت و به تخته سنگ جلوی پایش ضربه زد.

- نمیدونم جدیدا انگار گوشهگیرتر از همیشه شدی، بچهها هم ازت شاکی بودن میگفتن بهشون زنگ نمیزنی. توی خونه مشکلی که نیست؟

کمی طول کشید تا بتوانم زبان در دهان بچرخانم و صحبت کنم: نه توی خونه مشکلی نیست.

دلم برای خودم میسوخت، دردم را فقط خود لال شدهام میدانستم.

با تک سرفهای صدایم را صاف کردم و گفتم: از بچه ها چه خبر؟ دو ماهی میشه ازشون خبر ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی فکر کرد و با مکث خندید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با پوریا هفتهی پیش برای تعیین جنسیت رفته بودیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب به سمتش برگشتم: نه بابا... الکی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند دنداننمایی زد و گفت: بچمون دختره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مانند خودش لبخند زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تبریک میگم مامان خانم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید و ادامه داد: میترا هم همچنان بعد از ظهرها کافهست. میخواست استعفا بده ولی خب این دم آخری از یکی از کارمندهای جدید کافه خوشش اومده الان میگه تا وقتی خودش خجالت نکشه بهم شماره نده از کافه نمیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را جلوی دهانم گذاشته و ریز خندیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میترا هیچوقت در زمینهی عشق و عاشقی خوب نبود، همیشه آنقدر صبر میکرد تا کسی که از او خوشش میآمد به او ابراز علاقه کند و وقتی نتیجهای نمیگرفت، بدون ناامیدی شخص دیگری را انتخاب میکرد که عاشقش شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره دیگه همین. اتفاقا همین چند وقت پیش بچه ها سراغت و میگرفتن، میگفتن از وقتی خواهرت ازدواج کرده شوهر خواهرت جای ماها رو برات پر کرده، دوست جدید پیدا کردی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تلخندی گوشهی لبهایم جا خوش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جای محبت دوستانم را کشیده شدن موهایم و لمس منزجر کنندهی او پر کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دلم براشون تنگ شده. هروقت اوکی بودم بهتون میگم بریم بیرون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکان داد و بقیهی راه را در سکوت طی کردیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با کلافگی دستم را روی موهای لجوجم کشیدم و آن ها را به داخل مقنعه هل دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حساب کتاب هایم درست درنمیآمدند. یک میلیارد جنس خریده شده اما در انبار ثبت نشده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای سومین بار رقم های چک ها را جمع زدم و باز هم همان مبلغ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای در سرم را بلند کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای تقی که از گردنم بلند شد اخمم را در هم کشاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لبخند از جا بلند شدم و با نوک انگشت گردنم را ماساژ دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی روی لبانش نشست و نزدیکم آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حال پرنسس بابا چطوره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نخودی خندیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دیگه برای این لفظ پرنسس یکم زیادی بزرگ نشدم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابرو بالا انداخت و پاسخ داد: چه سه سال چه بیست و سه سال، تو در هر صورت همیشه همون بچهای هستی که با پیراهن پرنسسی توی اتاق میچرخید و شعر میخوند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تصور حرفش، لبخند زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ترجیح دادم فعلا جریان یک میلیارد کسری را به او نگویم. شاید هم یک جای کار من میلنگید و از طرفی هم گفتنش فعلا فایدهای نداشت و تنها او را نگران میکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گردنت درد میکنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گیج نگاهش کردم که به دست روی گردنم اشاره کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را پایین انداختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه نه. فقط یکم خستهم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نزدیک میز شد و دستش را روی دستم که بر روی میز گذاشته بودم، قرار داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میدونی که هروقت بخوای میتونی استعفا بدی دیگه؟ من همون موقع که پیشنهاد دادی پاره وقت توی شرکت کار کنی خواستم بهت بگم این خستگیها رو هم داره ولی چه کنیم که مرغت یه پا داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستم چیزی بگویم اما دستش را بالا آورد و سخنم در نطفه خفه شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میدونم بابا جان بالاخره تو هم داری روز به روز بزرگتر میشی غرور داری میخوای روی پاهای خودت باشی. ولی هروقت، ببین دارم تاکید میکنم، هروقت که حس کردی خسته شدی، چه جسمی و چه روحی و نمیخوای ادامه بدی فقط بهم بگو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دهان نیمه باز را بستم و سری تکان دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زد. لبخند زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در مسیر بازگشت روی صندلی ماشین لش کرده بودم. خوبی کار در شرکت بابا این بود که بیشتر رفت و آمدهایم با خودش بود و خودش مرا میرساند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پلک روی هم فشردم. هرروز که از خانه خارج میشدم دنیا برایم روشن تر میشد و لحظهی بازگشتم به آن جهنم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درست همانند آن سیاهیای در کودکی ازش میترسیدم و به آغوش فاطمه پناه میبردم، او سرم را ناز میکرد و با آرامش میگفت که تا او هست هیولایی وجود ندارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الان چه؟ هیولای سیاه و زشتم شب ها فاطمه را در آغوش میکشید و فاطمه به هیولای ترسناکم پناه داده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا ریموت را زد و ماشین را در پارکینگ پارک کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوز هوا چشمهایم را به سوزش انداخت. تقرببا نزدیک زمستان بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستهایم را دورم حلقه کرده و قدمهایم را تند کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زودتر از بابا وارد خانه شدم و در دل دعا کردم که با هیولا رو به رو نشوم و بتوانم با آرامش خودم را در اتاقم حبس کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خم شدم و کفش هایم را کنار جاکفشی جفت کردم. از جا که بلند شدم، سینه به سینهاش شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دهان گشود اما با دیدن بابا پشت سرم، مضطرب خندید و به او سلامی کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیش از آن که حرفی بزند از کنارش رد شدم و به سمت اتاقم رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مقنعهام را از سر چنگ زدم و به گوشهای پرتش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس نفس میزدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چنگی به گلویم زدم، این بغض آخر مرا میکشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیدانستم کار درست چیست... نمیدانستم باید چه کنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فاطمه و احسان دو سالی میشد همدیگر را میشناختند، شریک بابا بود و ده سالی از فاطمه بزرگتر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فاطمه در نگاه اول دل دادهاش شد و سه ماه پیش ازدواج کردند و چون بابا طاقت دوری دختر بزرگش را نداشت به اینجا نقل مکان کرده بودند. اوایل آشناییشان نگاه های خیرهی احسان اذیتم میکرد اما سعی میکردم بدبین نباشم. هرچه باشد انسان ها چشم داشتند و گاهی مردمکهای چشمشان بدون اراده میچرخید. یا حتی بدون اراده بر روی لب های دیگران مینشست، اما شاید صرفا درحال فکر کردن بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرچه باشد پانزده سال از من بزرگتر بود، عضوی از خانواده بود، جای دخترش بودم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیتوانستم چیزی بگویم؛ بابا سکته میکرد، فاطمه با عشق این مرد زنده بود و اگر عشقش را میگرفتم او هم میمرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من فقط میتوانستم تظاهر کنم، به دانشگاه و سرکار بروم و در مهمانیها تظاهر کنم که زنده هستم و زندگی میکنم درحالی که من تنها نفس میکشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جسمم نه، من روحم درد میکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیدانم چند ساعتی را در کنج تخت چمپاته زده و به ترک دیوار روبهرویم مینگریستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هوا کاملا تاریک شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جا بلند شدم و تاپ تنم را با پیراهن مردانهای عوض کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت آشپزخانه رفتم و سرم را با جواب دادن به پیام های میترا من باب دلتنگیاش گرم کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صندلی میز غذا خوری را عقب کشیدم و کنار بابا نشستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سربه زیر مقداری برنج در بشقاب ریختم و به صحبت های بابا و احسان دربارهی شرکت گوش دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احسان از صادرات میوه خشک به کانادا و گسترش دایرهی ارتباطی شرکت میگفت و فاطمه و بابا تاییدش میکردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رها بابا چرا چیزی نمیخوری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر بلند کردم و اولین چیزی که دیدم برق نگاه احسان بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بقیه دندان های تیز شدهاش را نمیدیدند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یکم خستهام خیلی میل ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فاطمه لیوانش را پر از آب کرد و در همان حین گفت: کار شرکت هم خیلی خسته کنندهست. بیکاری هر روز تا اونجا میری؟ به هرحال رفتنت فرقی نداره که آخر هر شیش ماه حساب و کتاب ها از زیر دست احسان میگذره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احسان سرش را به سمت بابا چرخاند و فاطمه را تایید کرد: آره بابا به هرحال حساب و کتاب که دست منه منم که ثابت شدهام به شما. رها جان فقط با رفت و آمد خودش رو خسته میکنه. الان وقتیه که باید تمام تلاشش رو بذاره روی درس و دانشگاهش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را بلند نکردم تا جوابی بدهم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احسان مدتی بود که برای خودش میدوخت و میبرید و فاطمه هم تن میکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تنها پناهم بابایی بود که میدانستم حرف من اولویتش است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- والا احسان جان اتفاقا امروز همینا رو بهش گفتم ولی میگه میخوام بیام خم و چم کار دستم بیاد. چی بگم جوونن دیگه گوششون بدهکار نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احسان سرش را به سمتم چرخاند و آهسته گفت: آخه طفلک خسته میشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اصرارش مبنی بر شرکت نرفتنم را درک نمیکردم. آخر تمام بحث هایی که مربوط به کار بود به صورت غیر مستقیم مخالفتش را با بودن من در شرکت اعلام میکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من هروقت حس کردم خسته میشم خودم به بابا اطلاع میدم که دیگه تمایلی به حضور توی مجموعه ندارم. شما نگران خسته شدن من نباشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم هایش در هم رفت و فاطمه با گفتن " جوونه و جاهل" بحث را خاتمه داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از چند دقیقه بشقابم را برداشتم و در ماشین ظرفشویی گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بااجازهای گفتم و به سمت اتاق رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در را پشت سرم قفل کردم و در تکیه زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم خیرهی فرشتهی سفید پوشی بود که با رنگ روغن روی دیوار روبهرویم کشیده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لبخند به سمتش رفتم و دستم را روی طرح گذاشتم. خیلی از جاهایش پریدگی داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در شونزده هفده سالگیام یک روز به بابا اصرار کرده بودم که میخواهم دیوارهای اتاق را نقاشی کنم و نتیجهاش فرشتهی روی دیوار و ستارههای کج و کولهی روی سقف شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی تخت دراز کشیدم و ساعدم را روی چشمهایم گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک نفس عمیق... کافی نبود، غم از سینهام نمیرفت. مدت ها بود با این غم زندگی میکردم و آن را مانند کیسهی سیاه و سنگینی بر دوشم میکشاندم. میخوابیدم و غمیگن بودم، بیدار میشدم، غذا میخوردم، با دوستانم معاشرت میکردم، کار میکردم و غمگین بودم. غم نمیرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اطمینان از قفل بودن در، چراغ را خاموش کردم و پتو را روی سرم کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چندی نگذشته بود که تق تق در چشمهایم را از ترس گرد کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او بود، هیولا باز هم آمده بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک ناخداگاه در چشم هایم حلقه زد و استیصال بر تمام وجودم تازیانه زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی تخت نشستم و ناخن به دهان گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- در و باز نمیکنم... سخت نیست. خوابیدم، خوابیدم در و باز نمیکنم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بار دیگر تقی به در زده شد و صدای فاطمه آبی بود بر جان آتش گرفتهام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رها عزیزم؟ به همین زودی خوابیدی؟ ساعت هنوز یازده نشده که... این در و باز چرا قفل کردی تو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از روی تخت بلند شدم، قفل در را باز کردم و در جای قبلیام نشستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لامپ اتاق چرا خاموشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت کلید برق رفت که با صدایم دست بالا رفتهاش پایین افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه روشنش نکن! سرم درد میکنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگران به سمتم چرخید و کنارم نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا تازگیا سرت همش درد میگیره؟ میخوای بریم دکتر؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیحوصله نه آرامی گفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مشکلی نیست یکم امروز خسته شدم واسه همونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهانی گفت و چند ثانیهای سکوت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رها میشه یه چیزی بگم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر تکان دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مشکلی با احسان به وجود اومده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آنقدر سریع سرم را به سمتش چرخاندم که صدای تیک مهره های گردنم را شنیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فهمیده بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چطور؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از من چشم گرفت و به دستهایش نگاه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخه زیاد توی صورتش نگاه نمیکنی و جاهایی که هست نمیای. وقتی هم خونهست همش توی اتاقتی و هروقت باهات حرف میزنه میزنی تو پَرش. بالاخره اونم مرده... غرور داره. این کارات باعث میشه حس کنه ازش خوشت نمیاد. راستش حس میکنم یکم این رفتارات دارن ناراحتش میکنن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دور شدن من از آن حیوان صفت ناراحتش میکرد؟ به درک. کاش جانش را میگرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی مکث کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به او حقیقت را میگفتم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب پایینم را به دندان گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می گویند مرگ یک بار و شیون یک بار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشیدم و چشم هایم را بستم کلمات را در سرم ردیف کردم. دهان باز کردم اما با شنیدن چیزی که گفت لبهایم رو هم چفت شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میدونی که اصلا دلم نمیخواد ناراحت ببینمش. اون تنها کسیه که دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چیزی در وجودم شکست و گرد غم را بر گلویم پاشاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ما برات کافی نیستیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را در دستش گرفت و این بار به چشمهایم نگاه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این چه حرفیه میزنی دختر؟ شما دو نفر تا ابد جون منید. از وقتی که مامان از بینمون رفته شما تنها چیزی هستید که دارم و برام کافیه. ولی بالاخره تو هم یک روزی ازدواج میکنی. بابا هم زبونم لال، زبونم لال سایهش تا ابد بالای سر ما نیست. اون موقعست که من میمونم و سرپناهم، احسان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب گزیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک بر چشم هایم نیش زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فاطمه که اشکم را پای احساساتی شدنم گذاشت، در آغوشم کشید و سرم را بوسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به او نمیگفتم؛ در این سیل غرق میشدم اما سرپناهش را ویران نمیکردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اگر فردایی باشد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بینیام را بالا کشیدم و از او جدا شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه مشکلی پیش نیومده فقط این که به سرکار رفتنم گیر میده یکم عصبیم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زد و موهایم را نوازش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همین؟! عزیزم به اون که چیزی نمیرسه به هرحال چند ساله توی این کاره و با کارمندا معاشرت میکنه میدونه چقدر خستگی داره. ازش ناراحت نشو به خاطر خودت میگه تو جای خواهرشی واسهش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زهری که جملهی آخرش بر جانم انداخت را با تلخندی جبران کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من نمیتوانستم کسی باشم که آرامش این خانواده را نابود میکند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاش کمی شجاعتر بودم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکان دادم و او با شب بخیری اتاق را ترک کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب تر کردم و زیر پتو خزیدم و چشمهایم را بستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با احساس خشکی گلویم چشمهایم را باز کردم و به ساعت کوکی روی پاتختی که عدد یک و نیم را نشان میداد نگاه کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فراموش کرده بودم مانند هرشب لیوان آبی را کنار تخت بگذارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پتو را کنار زدم و با چشم های نیمه باز به سمت آشپزخانه راهی شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پاچه بالا رفتهی شلوارم را پایین کشیدم و لیوانم را پر از آب کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیر آب را بستم و چرخیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دیدن احسان در یک قدمیام، وحشت زده لیوان آب از دستم افتاد و او سریع خم شد و لیوان را روی هوا گرفت و آن را روی کابینت گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمکی زد و گفت: هیس... ما که نمیخواییم بقیه رو بیدار کنیم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با هر کلمهای که میگفت بوی سیگار به مشامم میرسید و مگر فاطمه هزاران بار به او نگفته بود از سیگار متنفر است؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیخیال لیوان و آب شدم و راهم را کج کردم که بروم. سریع راه کرد کرد و راهم را معبر کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روبه جلو آمد و من عقب رفتم آنقدر که به دیوار کنار در ورودی چسبیدم و حالا اگر کسی هم از جلوی آشپزخانه رد میشد نمیدیدمان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تکیهام را از دیوار گرفتم و سعی کردم به عقب برانمش اما این بار محکمتر به دیوار کوبیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دست دیگرش موهایم را از عقب کشید و سرم را به عقب مایل کرد. سرش را مقابل صورتم نگه داشت و زمزمه کرد: از کی تا حالا پیش فاطمه با من بد حرف میزنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قطره اشک لجوجی از گوشه چشمم سرازیر شد و جایی میان موهایم محو شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیر گوشم غرید: جواب من و بده! من و جلوی بابات سکهی یه پول میکنی؟ دِ حالا حرف بزن دیگه! جلوی بقیه که زبونت خوب بلند بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیپناه میلرزیدم و لبهایم زیر دستش بهم میخوردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمهایم خیس بودند و او را تار میدیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متنفر بودم؛ از خودم، از او!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تقلا کنان سعی کردم به عقب برانمش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاش بمیرم... کاش بمیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لرز بدنم را گرفته و صدایم را گم کرده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاش بابا بیاید، کاش قهرمانم بیاید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای افتادن چیزی بر روی زمین، سریع از من فاصله گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پاهایم سست شده و میلرزیدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ای بابا کی این لیوان و گذاشته روی زمین!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فاطمه بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استرس دلم را بهم پیچاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از طرفی میخواستم بیاید و ببیند؛ ببیند که من بیتقصیر بودم و بیپناه زیر دستان آن هیولا میلرزیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ترسیده زمزمه کرد: صدات درنیاد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت پذیرایی و فاطمهای که داشت نزدیک آشپزخانه میشد رفت و راهش را معبر کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر کنم کار بابا باشه. چرا این وقت شب بیداری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اومدم آب بخورم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیا بریم بخوابیم. آب و که برات گذاشته بودم کنار تخت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایشان دور و دورتر شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زانوهایم سست شد و بر روی زمین افتادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای تقی آمد و از ترس بازگشتنش از جا بلند شدم تا تکههای باقی ماندهام را به اتاق برسانم و آنجا بمیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لرزان قدم برداشتم و دستم را روی دهانم قرار دادم تا صدای هق هقم بلند نشود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای هزارمین بار از خودم متنفر شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تقصیر من بود... تقصیر من بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در اتاق را قفل کردم و به در تکیه زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را در موهایم فرو بردم و از ریشه کشیدمشان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در مقابلم نه راه پس داشتم نه راه پیش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با یادآوری لمس دستانش لبهایم لرزید و زانو هایم سست شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را محکم زیر چشمهایم کشیدم تا نم اشکش گرفته شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گریه نکن، گریه نکن خفه شو... خفه شو خفه شو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستانم را دور پاهایم قفل کردم و سرم را روی زانو گذاشتم و زیر لب زمزمه کردم: خفه شو، همه چیز و میگم... باورم میکنن، باورم میکنن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مشتی آب سرد بر صورتم پاشیدم تا کمی از التهاب چشمهایم بکاهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیر آب را بستم و در آینه به خودم نگریستم. حس میکردم دیگر خودم را نمیشناسم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام زندگیام شعار قوی بودن سر دادم و حال فهمیدم که هیاهویم طبل تو خالیای بیش نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به همه میگفتم که من قوی هستم و مقابل ظلم میایستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چه مدت بود که سکوت کرده بودم؟ چند ماه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشیدم و دست خیسم را بر آینه کشیدم تا چهرهام محو شود و خودم را نبینم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مانتوی و مقنعهای به تن زدم کولهام را روی دوشم انداختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در مسیرم به سمت آشپزخانه دائم نفس های عمیق میکشیدم تا اضطرابم کاهش یابد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام دیشب را چشم روی هم نگذاشته بودم. خودم را در تودهی عمیقی از سیاهی غرق کرده و کاش میتوانستم تا ابد همانجا بمانم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفهایم را هزاران بار در سر مرور کرده بودم و هزاران سناریوی مختلف از برخوردشان چیده بودم؛ در یکی فاطمه مرا در آغوش میکشید و هیولا را از خانه بیرون میکرد. در دیگری سیلیای به من میزد و مرا به چشم داشتن به شوهرش متهم میکرد. و اگر میخواستم خیلی پیش بروم، در یکی از سناریو ها بابا خودش جزای احسان را میداد و او را میکشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرچی میگذشت بیشتر از سخن گفتن میترسیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قدمهایم را آهسته برمیداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای آخرین بار با خودم در دل اتمام حجت کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد آشپزخانه که شدم، سلام آرامی کردم که مطمئن بودم کسی جز خودم آن را نشنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه حضور داشتند و گمانم زمانش رسیده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم در فضای نقلی آشپزخانه چرخاندم و نگاهم قفل میز غذاخوری ششنفره وسط آشپزخانه شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از اینکه نظرم عوض شود دهان گشودم: باید یه چیزی و بهتون بگم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یه سوپرایز براتون دارم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آب دهانم را قورت دادم و به فاطمه که همزمان با من صحبت کرده بود نگاه کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احسان دستش را پشت فاطمه گذاشت و با لبخند دنداننمایی گفت: ببخشید رها جان فکر میکنم حرفی که فاطمه میخواد بزنه مهمتر باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دندان روی هم سابیدم و سکوت کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من برای گناهی از خودم متنفر بودم که حتی گناهکار آن هم نبودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فاطمه خنده کوتاه کرد و با هیجان به چشمهای بابا زل زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- داری پدربزرگ میشی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او گفت و من بغض کردم، او گفت و من درهم شکستم و تکههایم را گم کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به اویی نگریستم که با تب و تاب عکس سونوگرافی را به بابا نشان میداد و دربارهی جنسیت احتمالی فرزندش خیال پردازی میکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احسان میخندید. بابا میخندید و فاطمه هم میخندید؛ چرا من از درون بر خودم چنگ میانداختم و زار میزدم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو چی میخواستی بگی راستی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به بابا نگاه کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دهان باز کردم تا حرف بزنم اما صدایم را گم کرده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بر خود بیچارهام نهیب زدم: خفه شو، خفه شو حرف نزن، تقصیر توعه! داره بابا میشه همه چیز تقصیر توعه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میخوام خونه مجردی بگیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گمانم لرز و بغض صدایم را پای خوشحالیام گذاشتند که کسی چیزی نپرسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا درحالی که صندلی چوبی را عقب میکشید متعجب پرسید: چرا انقدر ناگهانی پس بابا جان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بینیام را بالا کشیدم و دستم را بند کولهام کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چند وقتیه دارم بهش فکر میکنم، میخواستم اول ازش مطمئن بشم بعد مطرحش کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فاطمه به حمایت از من سری تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابا بدم نمیشهها... آدم باید مستقل شدن و یاد بگیره رها هم که دیگه هممون میدونیم دختر عاقل و فهمیدهایه میتونه درست و از نادرست تشخیص بده. یه چند ماهی زندگی میکنه میشه تجربه براش بعد اگه دید نمیخواد برگرده نهایتش خونه رو اجاره میدیم، پولش رو خود رها بگیره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا مردد سر تکان داد و موهایش را به عقب راند، بعد از کمی مکث گفت: والا نمیدونم. به رها اعتماد دارم ولی آخه وقتی ما هستیم خونه مجردی چرا؟ من خیلی عمرم کفاف بده ده ساله دیگهست چرا این ده سال رو باهم نگذرونیم آخه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احسان گلویی صاف کرد و نگاه من بیزبان را به سمت خودش کشاند: آره راستش منم با بابا موافقم؛ آدم تا وقتی خونوادهاش پیششن خوشحاله و خونهاش گرمه وگرنه بعد از اون هرجا بخواد میتونه بره، خصوصاً الان که توی جامعه همه گرگ شدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبی گوشهی ناخنم را کندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مانند گرگی در لباس بره ایستاده بود و به تقلای شکارش نگاه میکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشیدم و ناخن هایم را کف دستم فشردم تا دردش مانع بغض کردنم شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابا من که نمیرم یه کشور دیگه، همین اطراف خونه یه خونهی چند متری میگیرم هروقت که بگید میام سر میزنم بهتون و هروقتم شما خواستید بیایید پیشم بمونید اصلا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا لبش را گزید و کمی به ظرف مربای جلویش زل زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احسان انگشت اشارهاش را تیک وارانه بر روی میز میکوبید و بر استرسم میافزود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فاطمه دستش را زیر چانه زده بود و هر از گاهی دست دیگرش را روی دست احسان میگذاشت تا تکانهایش را متوقف کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی بگم بابا جان. من به تو اعتماد دارم و میدونم همیشه هرکاری به صلاحت باشه رو انجام میدی. دختر بزرگی شدی اگه میگی میخوام برم من نمیتونم جلوت رو بگیرم. امروز من درگیرم نمیرسم بیام تو با احسان برو چند تا خونه رو فعلا ببین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسم احسان که آمد سریع صاف ایستادم و "نه" بلندی گفتم که سر هر سه نفرشان را به سمتم چرخاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احسان با چشم هایش برایم خط و نشان میکشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیگذاشتم آدرس خانه را بفهمد. در این صورت دیگر هیچ یک از تلاشهایم اهمیت نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ی... یعنی من خودم میرم امروز چند تا املاکی و میگردم الکی وقت شماها رو هم نگیرم. اگه خونه مناسبی پیدا کردم میگم که یا بخریمش یا اجاره کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خداحافظی کردم و فورا از خانه خارج شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس حبس شدهام را بیرون فرستادم و حالا میتوانستم نفس بکشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تقریبا دو هفتهای را درگیر پیدا کردن خانه و خریدن و چیدن وسایل خانه بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو هفتهای که خودم را به بهانه خانه سرگرم کرده و من جن بودم و فاطمه و احسان بسم الله. آخرین طناب اتصالمان را هم با استعفا از شرکت بریدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مواظب اون باش آقا شکستنیه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد جعبه پر از ظرف را با احتیاط بیشتری در دست گرفت و به سمت خانه راه افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعی کردم تا جایی که میتوانستم خانهای در کوچه پس کوچه و دور از احسان انتخاب کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به ساعت مچیام کردم و روبه مردی که جعبهای را از درون کامیون بیرون میآورد گفتم: آقا من باید برم. شما دیگه خودتون وسایل رو همونجوری که بهتون نشون دادم بچینید. هزینهام که پرداخت شده. زحمت بکشید قبل از رفتن کلید رو هم بذارید زیر پادری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمی گفت و جعبه را به سمت خانه برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لبخند آخرین نگاهم را هم به خانهی کوچک حیاط دارم انداختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت ماشین رفتم و به سوی دانشگاه راندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درحالی که به صحبت های استاد گوش میکردم بر روی کاغذ جلوی دستم آدرس خانهی جدیدم را نوشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سقلمهای به میترا زدم تا توجهش را جلب کنم و بعد به کاغذ اشاره کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آدرس را زیر لب خواند و آرام زمزمه کرد: اوکیه. با بچه ها هماهنگ میکنم عصر اگه کار نداشتن مزاحمت میشیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیشم را شل کردم و روی کاغذ نوشتم: اگه برام کادوی خونه مبارکی نخرید راهتون نمیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نوشته را خواند و چشم غرهای رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه بابا گشنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریز خندیدم و خواستم چیزی بگویم که با فریادی بهت زده دهان باز شدهام را بستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کسی با صدای بلند بد و بیراه میگفت و شخص دیگری را به بار فحش بسته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیاهو که بلند شد، استاد دماوندی ماژیکش را بر روی میز چوبی رها کرد و از کلاس بیرون جهید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت میترا چرخیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکدیگر را با بهت و تعجب نگاه میکردیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پوریاست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فوری از روی صندلی بلند شدم و دستش را گرفتم و با هم از لای جمعیت جمع شده گذشتیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوریا یقهی پسر کم سن و سالی را گرفته بود و با خشم میغرید: از خانمم معذرت خواهی کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسرک خون بینیاش را با آستین پاک کرد و به ملیکا که بر روی زمین افتاده بود نگاه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دیدن او فورا به سمتش رفتم و دست یخ زدهاش را گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- روی زمین چیکار میکنی تو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوریا سکوت پسر را که دید او را میان جیغ و داد های ما بر روی زمین انداخت و بر روی سینهاش نشست و فریاد زد: بیوجود زنم بارداره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مشتی به گونهی پسر زد و یقهاش را گرفت و او را بر زمین کوباند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چندین نفر از پشت سعی در جدا کردنشان داشتند اما تقلا های پوریا باعث میشد نتوانند نگهش دارند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولم کنید باید بگه غلط کردم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شخصی از میان جمعیت بر روی کمرش پرید و با دست هایش دست او را قفل کرد و داد زد: ولش کن کشتیش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دماوند همراه با آقای احمدی که حراست دانشگاه بود آمدند و یکی یکی بچه ها را کنار زدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه خبره اینجا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احمدی پسر را از روی زمین بلند کرد و وقتی وضعیتش را دید بهت زده روبه پوریا فریاد زد: چه خبره؟! شما مگه حیوونید اینجوری بهم میپرید؟ ببین صورتش و چیکار کردی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کسی از بین جمعیت گفت: آقای احمدی تقصیر محبی بود. خانم جانبخشی داشتن میرفتن کلاس ایشون ایستاده بود تیکه میپروند بهشون وقتی جوابش و ندادن زیر پایی گرفت برای خانم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این حرفش پوریا آتش گرفته به سمت محبی خیز برداشت که پسری که او را گرفته بود جلویش ایستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احمدی عصبی غرید: بسه دیگه. محبی،جانبخشی، رضایی و کیانی با من میاید. بقیهتون هم برید سر کلاساتون!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اگر فردایی باشد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستان لرزان ملیکا را گرفتم و نگاهش را سمت خودم چرخاندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هیچی نیست آجی چیزی نشده، خوبی تو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند بار پلک زد و دستش را روی شکمش گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گمون کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش را به سمت احمدی کشاند: پسره شکایت نکنه از پوریا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را فشردم و سعی کردم به او اطمینان خاطر دهم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه بابا اگه بنا به شکایت باشه تو باید شکایت کنی. برو ببین احمدی چی میگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکان داد و همراه پوریا و پسری که پوریا را نگه داشته بود و گمانم کیانی بود پشت احمدی مانند جوجه اردک به راه افتادند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دماوندی هم زیر دست محبی را گرفت و خطاب به ما گفت: ادامهی کلاس امروز بمونه جلسهی بعد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت میترای لرزان رفتم و او را پشت سر خودم کشاندم و کولهی هردویمان را بر دوش انداختم و به سمت او چرخیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو چرا میلرزی؟ چیزی نیست تموم شد الان میریم پیششون میبریمشون خونهی من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکان داد و دستش را بند ساعدم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از دعوا میترسید و هرگاه که مشاجرهی بین دیگران را میدید زانو هایش سست میشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت دفتر احمدی به دیوار تکیه زده بودم و پایم را عصبی تکان میدادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از نیم ساعت در باز شد و ملیکا و پوریا به همراه کیانی از اتاق خارج شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوریا دستش را بند شانهی ملیکا کرد و با دست دیگرش به کیانی دست داد و خطاب به او گفت: خیلی شرمندم واقعا، به خاطر من الکی توی دردسر افتادی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیانی لبخندی زد و گرم شانهی او را فشرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوریا مجددا تشکری کرد و او هم بعد از اینکه به پوریا اطمینان داد که مشکلی وجود ندارد با خداحافظی کوتاهی از ما دور شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت ملیکا چرخیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیشد چیکارتون کرد؟ محبی چرا نیومد بیرون؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوریا از میترایی که هنوز آثاری از رنگ پریدگی بر چهرهاش هویدا بود پرسید: تو خوبی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میترا سرش را تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوریا به سمت من چرخید و جوابم را داد: هیچی از ما و کیانی تعهد گرفت. اون عوضی رو هم نگه داشت صورت جلسه کنه بفرستتش کمیته انضباطی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکان دادم و لب گزیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کجا میرید الان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوریا به ملیکا نگاهی انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمیدونم والا. به ملیکا میگم بیا بریم دکتر شاید بچه چیزیش شده باشه میگه حالم خوبه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میترا نگران گفت: خب چرا نمیری؟ شاید یه چیزی شده باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملیکا نچی کرد: نه بابا چیزیم نیست. همین الانشم به اندازه کافی عصبی شدیم فراموشش کنین دیگه. پوریا توهم ولم کن الان باز احمدی میاد میگه اینجا یه محیط آکادمیکه جای این زنم زنم بازیا نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوریا خندید و دست ملیکا را در دست گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب حالا که کار ندارین بیایین بریم خونه رها رو هم ببینیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به میترا نگاه کردم و به تایید او سر تکان دادم: آره بیایین بریم. فقط گفته باشم خونهی من هنوز کامل چیده نشده پول هم ندارم بدم کسی بچینتش. اگه میخواین بیاین باید به عنوان نیروی انسانی تشریف بیارید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو به ملیکا گفتم: البته شما چون مامان خانم هستید میتونید بشینید به ما امر و نهی کنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند دندان نمایی زد و دستانش را برهم کوبید: بریم من که از خدامه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چهل و پنج دقیقه بعد درحالی که کلید را در قفل میچرخاندم به حرف های میترا میخندیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابا من اوایل که به عنوان مشتری رفته بودم کافمون نشستم طبقه پایین. بعد که نظرم عوض شد خواستم برم طبقه بالا داشتم منو رو هم با خودم میبردم این پسره برگشت گفت جسارتا طبقهی بالا منو میدن بهتون. منم انقدر هول شده بودم گفتم داشتم میاوردم بدمش خدمت شما. اصلا از همینجا به بعد عشق در نگاه اول رقم خورد و...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنار رفتم تا وارد حیاط شوند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میترا حرفش را نصفه رها کرد و با دیدن حیاط سوتی کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اوه اوه ددی چه کرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به حرفش خندیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ددی چیه خودم کلی زحمت کشیدم خونه حیاطدار پیدا کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم را دور تا دور حیاط چرخاندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باغچه وسیعی پر از گل های رز و یک درخت انجیر بود در سمت راست حیاط بود و سمت چپش هم حوض مربع شکل کوچکی قرار داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلید در ورودی را از زیر پادری برداشتم و در را باز کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بقیه هم یکی یکی پشت سر من وارد شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منظورت از خونه من چیده نشده این بود؟ راستی من کار دارم باید برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوریا عقب گرد کرد که برود. ملیکا یقهاش را از پشت گرفت و او را کمی به سمت جلو هل داد و دست به کمر گفت: یعنی چی کار دارم؟ همینه که هست. الان مثل یه شوهر و یه دوست خوب میشینی تا شب خونه میچینی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درحالیکه میخندیدم و به طرف اتاق میرفتم برای اینکه صدایم را بشنوند داد زدم: سلیطه بازی در نیار دوتا مبل میخوای جا به کنی همش. وایسین تزئیناتم و بردارم بیارم و بیام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ملیکا و میترا نشسته بودیم و به پوریا دستور میدادیم که مبل راحتی زرد رنگ را کجا بگذارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یکم ببرش سمت چپ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مبل را که به سمت چپ هل داد میترا گفت: نه ببین خوب نشده انگار، یکم دیگه برو سمت چپ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز هم هم مبل را به چپ هل داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه نشد بازم. برو سمت راست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اخم نگاهمان کرد غرغر کنان و مبل را به سمت راست هل داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملیکا دست هایش را مانند دوربین کرد و به مکان مبل نگاه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به نظر خوب میاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفش را تایید کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوریا چشمهایش را گرد کرد و با صدای نازک گفت: شوخی میکنید؟ این از اولشم همینجا بود که!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میترا سری تکان داد: نه اینا ریزبینیهای خانومانست تو نمیدونی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوریا ادایش را درآورد و روی مبل نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لبخند به مبلمان زرد رنگم نگاه کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیشتر جنبهی راحتی داشتند تا زینتی.خودم اینگونه خواسته بودم. از قید و بند های خانهی مجلل خسته بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آشپزخونه و اتاق خواب که چیده شده همین یه پذیرایی مونده. تا من براتون یه چیزی میارم که بخورید استراحت کنید بعدش پذیرایی و جمع و جور کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

البته اینها را بیشتر خطاب به پوریا میگفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در یخچال را باز کردم و کیک شکلاتی آماده را برش زدم و در بشقاب گذاشتم و در فنجانها چایی ریختم و همه را در سینی گذاشتم و به سمتشان رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیایید بیایید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پنجرهی کوچک روبهرویمان را باز کردم و نفس عمیقی کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پاییز بود و عصر ها هوا روبه سردی میرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریسهی نورانی را با پونز از بالا تا پایین سمت چپ دیوار چسباندم و با دستم پیچ و خمش دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیا بشین دیگه رها.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درحالی که عکس های چاپ شدهام را روی ریسه میچسباندم جواب ملیکا را دادم: بخورید شما من میل ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میترا سریع تر از بقیه تمام کرد و به کمکم آمد تا عکسها را بچسبانیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوریا هم گلدان های پر از گیاهم را از حیاط میآورد و هر کدام را به دستور ملیکا گوشهای از خانه میچید. دور تا دور خانه پر از گلدان و گیاه شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند ریسهی برگ مصنوعی که شکل آویز مانند داشتند را در طاق در اتاق خوابم چسباندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!