لیست کلیه پارتهای رمان سرگیجهی مرگ : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 101
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 1
کلید درب را درون قفل چرخاندم؛ صدای خشک و گرفتهی چرخش فلز، در سکوت سنگین راهرو ساختمان طنین انداخت. دسته چمدان قرمزرنگم را به دست گرفتم و پشت سرم کشیدم، چرخهایش روی زمین ساییده شد و خطی کمرنگ روی سرامیکهای کف خانه باقی گذاشت. بوی گَس و زننده به مشامم رسید، چیزی میان کپکزدگی دیوارهای نمدار و...
بروزرسانی در : ۴۳۱ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 2
زیر دستم، بدنش میلرزید، مثل پرندهای که زیر باران گیر افتاده باشد. تنفسش نامنظم بود، قلبش را از روی پیراهنش میدیدم که دیوانهوار میزند. درک چیزی که میدیدیم، برایمان غیرقابل باور بود. آتوسا با دستهای سردش، دستم را از روی دهانش کنار زد. دهانش باز و بسته شد، اما اوایی از ان خارج نشد,انگار کل...
بروزرسانی در : ۴۳۱ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 3
یک نفس عمیق کشیدم، دستم را روی دستگیره گذاشتم و درب را کمی باز کردم. حسام پشت در ایستاده و اخم ملایمی روی پیشانیاش نقش بسته بود. چشمهایش دقیق و موشکافانه به صورتم دوخته شدند. به سختی لبخندی روی لب نشاندم، انگار که هیچ چیز غیرعادی وجود ندارد: _ اوه! حسام، تویی؟ خوبی؟ اینجا چیکار میکنی؟ حسام...
بروزرسانی در : ۴۳۱ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 4
دستی نامرئی دور گلوی من نشست. ذهنم، قلبم، تمام وجودم به هم پیچید. با تمام تلاشی که داشتم، انحنای لبهایم را بیشتر کردم و لبخندی آرام و مطمئن روی صورتم نشاندم. نباید ذرهای تردید در چهرهام دیده میشد.گفت: _ اوه، نه! همهچیز مرتبه، خودم از پسش برمیام. تو هم حالت خوب نیست، برای همینه که بو رو نفهم...
بروزرسانی در : ۴۳۱ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 5
با حرکتی کند و بیجان، دستش را در جیبش فرو برد و جسمی را بیرون کشید, یک فندک صورتی!. نفس در سینهام گیر کرد. آن فندک را قبلاً دیده بودم. عسل به عنوان کادوی تولد برایش خریده بود. حسام انگشت شستش را روی حکاکی روی فندک کشید، همان نوشتهی کوچکی که عسل با عشق برایش حکاکی کرد بود. پیستون فندک را پا...
بروزرسانی در : ۴۳۱ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 6
چشمم روی دستش ماند. همان دستی که رد ضربات کمربند را بر خود داشت. ردهایی که نه تنها بر پوستش، بلکه در نگاهش، در لرزش صدایش، در تمام وجودش ریشه دوانده بود. دستی زیر چشمانش کشید و گفت: _لنا اینکار اشتباه .اون دوست ماست با اینکه مُرده باید قاتلش مشخص بشه.بیا به پلیس زنگ بزنیم. کلافه نفسم را بیرون...
بروزرسانی در : ۴۳۱ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 7
آتوسا پلک زد. فقط یکبار، اما در همان لحظه، چیزی در نگاهش تغییر کرد. چیزی میان ترحم و انزجار. نفسش را با حرص بیرون داد : _ این مهم نیست، لنا. عسل مرد ولی قرار نیست بخاطر تو ...از دوستم دست بکشم. وجدان من اروم نمیگیره.... حرفش مثل صاعقهای در جانم پیچید. هوای اطرافم، ناگهان سرد شد. سوزی از...
بروزرسانی در : ۴۳۱ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 8
بلند شدم و با قدمهایی لرزان به سمت آشپزخانه رفتم ,جرات نگاه کردن به کف زمین را نداشتم. بوی خون، مثل مهی مرطوب، همهی خانه را در بر گرفته بود. ذهنم در هیاهوی ترس و اضطراب گم شده بود. کابینتها را یکی پس از دیگری باز و بسته کردم، شاید پلاستیک بزرگی پیدا کنم. صدای قدمهای آتوسا که به من نزدیک م...
بروزرسانی در : ۴۳۰ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 9
سکوتی سنگین و کشنده میانمان برقرار شد.در آغوشش کشیدم و زمزمه کردم: _ منم میترسم، اما چارهای نداریم... باید این کارو انجام بدیم. تو بشین داخل سالن من از اتاق عسل چندتا وسیله برمیدارم یا نه.تو برو دنبال دستکش ،وایتکس ، اسید بگرد.اینجوری کارمون جلو میفته. آهسته خود را از آغوشم بیرون کشید...
بروزرسانی در : ۴۲۳ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 10
آخرین تکه لباس که درون چمدان جا گرفت، آتوسا نیز کارش را تمام کرده بود. چمدان، حالا با لایهای از رنگ پلاستیکی پوشیده شده بود، بوی تند مواد شیمیایی فضای خانه را پر کرده بود.آتوسا نیمنگاهی به دستهای رنگیاش انداخت و با لحنی که هنوز در آن تردید موج میزد، گفت: _ جنس چمدون پلیکربناته و رنگی که...
بروزرسانی در : ۴۲۰ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 11
سرش را تکان داد و با تمام سرعت از آشپزخانه خارج شد. من اما در سکوت، با دستانی لرزان، مچهای بیجان عسل را با طناب در هم پیچیدم. انگار که هر گره، باری سنگینتر را بر قلبم مینشاند. یک گره, دو گره, سه گره, نفسهایم سنگین و کشدار شد. بعد از آن، نوبت پاهایش بود. آخرین گره را محکم کشیدم، انگار که میخ...
بروزرسانی در : ۴۱۶ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 12
کار تمام شده بود. چاقو را کنار گذاشتم. نفسنفس میزدم. بیاختیار به پهلویم چنگ زدم. در نور کمجان آشپزخانه، دانه های عرق روی پیشانیام روان شده بود. پلاستیک را با انگشتان یخزدهام تکان دادم. آتوسا دو ظرف یکبار مصرف را آماده کرده بود و حالا با چشمانی درست شده ، به من نگاه میکرد. چشمانی که پ...
بروزرسانی در : ۴۱۵ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 13
به سمت میز آرایش رفتم و چندین عود برداشتم. نگاهی به اطراف اتاق انداختم، اما هنوز چشمهایم فرصت مرور اشیا را پیدا نکرده بودند که نگاهم به زیرتخت ثابت ماند. حسی ناشناخته در رگهایم خزید. گلویم خشک شد و قدمی جلو رفتم. تردید لحظهای در ذهنم سایه انداخت، اما دستانم از فرمان عقل پیروی نکرد. با تردی...
بروزرسانی در : ۴۱۴ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 14
آتوسا خم شد و با دستانی لرزان آخرین جعبه را از زیر تخت بیرون کشید. اما درست پیش از آنکه آن را درون چمدان بگذارد، ناگهان حرکاتش متوقف شد. احساس کردم نگاهش، سنگین و هراسان، از من عبور کرده و به نقطهای پشت سرم دوخته شده است. رنگ از چهرهاش پرید، دهانش نیمهباز ماند، و انگار خون در رگهایش یخ زده با...
بروزرسانی در : ۴۱۳ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 15
سکوت راهرو سنگین بود. حتی هوای محبوس میان دیوارهای خفهی آپارتمان هم بوی اضطراب میداد. کف دستهایم عرق کرده بود. مدام دستهی چمدان را در دستم جابهجا میکردم، انگار که این کار بتواند ضربان قلب دیوانهوارم را آرام کند. صدای خشخش پارچهی لباسم در آن سکوت شبانه، شبیه انفجار به گوشم میرسید. نگ...
بروزرسانی در : ۴۱۳ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 16
تماس را قطع کردم و انگشتم روی دکمهی قرمز موبایل مکثی کرد، انگار که میترسیدم لحظهای دیگر همهچیز دوباره از کنترل خارج شود. سوار آسانسور شدم و خودم را به درب واحد رساندم.اتوسا پیش از من رسیده و در حال کلنجار رفتن با درب واحد بود.انقدر بهم ریخته بود که اصلا کلیدش را درون قفل نینداخته بود فقط دیوا...
بروزرسانی در : ۴۱۲ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 17
پایم را محکمتر روی پدال گاز فشردم. عقربهی سرعتسنج با جهشی ناگهانی بالا رفت. هوای شب، سنگین و نفسگیر بود. نفسم را با شدتی عصبی بیرون فرستادم و تار مویم را که مدام در صورتم میافتاد، پشت گوش زدم. دنده را عوض کردم، اما دیگر چیزی برای گفتن نداشتم. جادهی خلوت و تاریک، بیرحمانه طولانی به نظر ...
بروزرسانی در : ۴۱۱ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 18
چشمانم را محکم روی هم فشردم، قلبم دیوانهوار میکوبید. دستش را پس زدم و با صدایی که دیگر تحت فرمانم نبود، فریاد زدم: _ اون لحظه فکر میکردم بهترین کاره! میفهمی؟! تو هم میدونستی که راه دیگهای نداریم! احساس کردم هوا ناگهان سنگین شد.پ خیابان خلوت بود، اما دیگر آن را امن نمیدیدم.حس بدی درون وجو...
بروزرسانی در : ۴۰۹ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 19
صدایش شکست. انگار حتی نفس کشیدن را هم فراموش کرده بود. یک قدم به عقب برداشت، دستهایش را روی دهانش گذاشت، لرزش انگشتهایش از دور هم مشخص بود. با اولین قدمش به اتاق میدانستم موضوع اتش گرفتن ماشین را فهمیده پس گفتم: _ دیگه هیچ مدرکی نیست. چشمهایش از وحشت برق زدند. زمزمه کرد: _ تو... تو دی...
بروزرسانی در : ۴۰۹ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 20
تاریکیِ پشت پلکهایم امن نبود. هنوز هم عسل آنجا بود، با همان نگاه بیجان و پوست سرد و بدترین قسمت این بود که، حالا دیگر مطمئن نبودم آن خون کف ماشین، آخرین خون ریخته شده باشد. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم مغزم را وادار کنم که درست فکر کند. زنگ درب به صدا در امد. صدای قدم های اتوسا را شنیدم که به ات...
بروزرسانی در : ۴۰۸ روز پیش