سرگیجهی مرگ به قلم فاطمه مهدیان
پارت بیست :
تاریکیِ پشت پلکهایم امن نبود. هنوز هم عسل آنجا بود، با همان نگاه بیجان و پوست سرد و بدترین قسمت این بود که، حالا دیگر مطمئن نبودم آن خون کف ماشین، آخرین خون ریخته شده باشد.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم مغزم را وادار کنم که درست فکر کند. زنگ درب به صدا در امد. صدای قدم های اتوسا را شنیدم که به اتاقم نزدیک شد. با وحشت به من نگاه میکرد.خودش را روی تختم انداخت و دستهایم را محکم فشار دا
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
حمیده
1من عاشق رمان های جنایی ام