پارت بیست :

تاریکیِ پشت پلک‌هایم امن نبود. هنوز هم عسل آنجا بود، با همان نگاه بی‌جان و پوست سرد و بدترین قسمت این بود که، حالا دیگر مطمئن نبودم آن خون کف ماشین، آخرین خون ریخته شده باشد.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم مغزم را وادار کنم که درست فکر کند. زنگ درب به صدا در امد. صدای قدم های اتوسا را شنیدم که به اتاقم نزدیک شد. با وحشت به من نگاه می‌کرد.خودش را روی تختم انداخت و دست‌هایم را محکم‌ فشار دا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • حمیده

    1

    من عاشق رمان های جنایی ام

    ۱ سال پیش
  • حافط

    0

    حله بقیه اش کو

    ۱ سال پیش
  • .....

    1

    ممنون از شما بسیار هیجان انگیز و زیبا تا اینجا

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر آبی

    1

    خیلی عالی بود ممنون خسته نباشید

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️