لیست کلیه پارتهای رمان سرگیجهی مرگ : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 101
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 41
در میان فریادهای خفه و نفسهای گره خورده، زنگ درب ناگهان به صدا درآمد؛ صدایی تیز و ناهمخوان، که درست میان تنش و آشفتگی نشست. نه مثل نجات، نه شبیه هشدار، بلکه بیشتر شبیه چاقویی که وسط زخم باز، دوباره فرو برود. همه برای لحظهای خشکمان زد. حسام هنوز نفسنفس میزد، آتوسا کلماتش را نیمهکاره بلعید، ...
بروزرسانی در : ۳۹۲ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 42
دیدم که مامورهای گروه تجسس، بعد از بیرون آمدن از اتاق عسل، بهطرف آشپزخانه رفتند. از جایی که نشسته بودم، فقط سایههایشان را میدیدم که در سکوتِ سنگین خانه جابهجا میشدند. احساس میکردم قلبم زیر فشارتند و بیقرار میکوبد و صدایش درون سرم میپیچید؛ ضربانی که هر لحظه بیشتر مرا از درون میلرزاند. ...
بروزرسانی در : ۳۹۱ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 43
آتوسا دستانش را باز کرد، سعی داشت خودش را در آغوش حسام بیندازد. نگاهش به التماس آلوده شده بود، چشمهایی سرخ و متورم، اما هنوز هم سرشار از وحشتی پنهان بود.گفت: _عزیز دلم... متاسفم... ما نمیخواستیم... کار ما نبود... کار من نبود...من بیگناهم اما حسام عقب کشید. دستهای لرزانش را بلند کرد، انگار ...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 44
زمین زیر پایم لرزید و هوای اتاق ناگهان سنگین و سرد شد؛ نفس کشیدن سختتر از همیشه به نظر میرسید. قلبم تند و نامنظم میزد و اضطرابی سهمگین وجودم را در خود فرو میبرد. دلم میخواست همه چیز را درست کنم و کابوس را پایان دهم، اما حس میکردم در تاریکی بیپناه افتادهام. مامور پلیس آرام جلو آمد؛ چشمان ...
بروزرسانی در : ۳۸۶ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 45
پاهایم را بیرمق و سنگین روی زمین می کشیدم. ذهنم میان ترس و شوک پرواز میکرد؛ مثل پرندهای که بالهایش بسته شده باشد. مأمور دستش را دور بازوی من حلقه کرد بود و بیرحمانه مرا به جلو می کشید، گویی من عروسکی بیجان بودم که تمام کنترلش از دستش رفته است. سرم را بالا نگه داشتم، اما دنیای اطرافم مثل ...
بروزرسانی در : ۳۸۴ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 46
نفس کشیدم، اما گلویم آنقدر خشک بود که حتی یک کلمه هم از آن بیرون نیامد. انگار صدا در جایی بین قلب و زبانم گیر کرده بود. هرچه تلاش میکردم، فقط خشخش خفیفی از حنجرهام بیرون میآمد. سرگرد نگاهش را به من دوخت؛ عمیق، ثابت، مثل نوری که به درون چاهی تاریک میتابد. چیزی در آن نگاه بود که نه تهدید می...
بروزرسانی در : ۳۸۳ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 47
حس کردم رگهای شقیقهام نبض میزنند. گویی مغزم در جمجمهام متورم شده بود و دیگر جایی برای افکارم باقی نمانده بود. نگاه خیره و تیز سرگرد اخوان، مانند تیغهی یک چاقو بر تنم مینشست، اما من نمیتوانستم تسلیم شوم. چشمهایم را از چشمان اش دزدیدم، گلوی خشکم را صاف کردم و با صدایی که دیگر مثل قبل محکم ن...
بروزرسانی در : ۳۸۱ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 48
برای لحظهای صداهای بیرون حتی لرزش تنم ,همهچیز متوقف شد. فقط این جمله در ذهنم میچرخید. مثل صدایی خیالی در کابوسی بیپایان. پرسیدم نه از روی اطمینان، بلکه از ترسی عمیق که در جانم پیچیده بود: _ آزادم؟! انگار واژه از گلویم بیرون نیامده بود. بیشتر شبیه زمزمهای بیاعتبار بود. چشمهایم ناخودآگاه ب...
بروزرسانی در : ۳۸۰ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 49
صورتش ارغوانی شده بود. هر بار که فریاد میزد، صدایش در فضای جلوی کلانتری طنینانداز میشد و نگاههای کنجکاو اطرافیان را به سمت ما میکشاند. دستانش محکم بازوهایم را گرفته بود و فشارشان به قدری بود که احساس میکردم استخوانهایم زیر انگشتانش خرد میشوند.پشت سر هم یک جمله را تکرار میکرد: _ازت متنفرم…...
بروزرسانی در : ۳۷۹ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 50
صدای قورت دادن آب دهان آتوسا را شنیدم، اما پاسخی نداد. نگاهم را به صورتش دوختم، اما نگاه او همچنان از من میگریخت. اخمهایش درهم بود و فکش را با فشار به هم میفشرد؛ انگار حتی بودنم در کنارش برایش غیرقابلتحمل بود. حس میکردم اگر فقط یک کلمه به زبان بیاورم، منفجر میشود. دلم از حماقتهایش پر بود. ...
بروزرسانی در : ۳۷۷ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 51
ذهنم پر از سؤال شده بود، ولی زبانم هنوز درگیر حیرت بود. رایان ماشین را خاموش و همراه حسام از آن پیاده شدند. دستم را به سمت درب بردم تا بازش کنم، اما قبل از ان صدای آتوسا را از کنارم شنیدم؛ صدایی که از هیجان و ناباوری میلرزید: _ واقعاً احمقی اگه مخشو نزنی! ببین چه عمارتی اجاره کرده؟! لبخند آت...
بروزرسانی در : ۳۷۷ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 52
صدای قدمهای محکم رایان روی سنگفرش خیس حیاط به گوشم رسید. رایان نزدیکتر شد، اما صدایش همچنان آرام و محکم بود؛ مثل کسی که به جای داد زدن، با حقیقت ضربه میزند: _ از چی داری فرار میکنی؟ بمون و کمک کن خرابکاریتو درست کنیم. گرمای خشم مثل موجی داغ تا نوک انگشتانم دوید. دستم را مشت کردم ، انگار م...
بروزرسانی در : ۳۷۴ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 53
نفس عمیقی کشیدم و تلخی تصمیمی که در دلم رسوخ کرده بود را تا عمق جانم چشیدم. صدایم لرزان و غرق در بغض سنگین بود وقتی گفتم: _ کمکتون میکنم... شاید بهتر باشه بریم داخل عمارت... دو تا موضوع هست که باید بگم... پلههای جلوی عمارت را یکی پس از دیگری بالا رفتم. هر قدمم سنگینتر میشد، انگار که هر پله ...
بروزرسانی در : ۳۷۴ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 54
به سمت راه پله های مارپیچ کنار سالن رفتیم . نورهای کوچک و طلایی روی دیوار ، سایههای کشداری از پیکر ما بر روی دیوارهای سفید و صیقلی منعکس کردند. سکوتی سنگین بین من و رایان حاکم شد، تا اینکه صدایش را شنیدم: _ کسی… کسی توی زندگیته؟ پایم بر روی دومین پله خشک شد. سرم را آرام بالا آوردم و به او،...
بروزرسانی در : ۳۷۳ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 55
درب را پشت سرش آرام بست، اما هوای اتاق هنوز از عطر حضور او پر بود. قلبم در سینهام بی قرار میکوبید. دستی روی بازوهایم کشیدم، گویی بخواهم سرمای ناگهانی که پس از رفتنش درونم رخنه کرده را از خود دور کنم. روی تخت دراز کشیدم، اما خواب مانند سایهای دستنیافتنی از من گریزان بود. تاریکی آرامآرام ...
بروزرسانی در : ۳۷۲ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 56
دخترک با چشمانی درشت و براق به من نگاه کرد، چشمانی که حس عجیبی را درونم زنده کرد. دست کوچکش در میان گلها چرخید و سرانجام یکی از آنها را بیرون کشید. رز قرمزی که تازه بود و عطر دلنشینش در هوا پیچید. آن را به سویم گرفت و گفت: _ خاله… میشه یکی دیگه هم بخری؟ لبخند تلخی گوشهی لبم نشست. از جیب...
بروزرسانی در : ۳۷۰ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 57
صدای آژیر آمبولانس مثل نوری در دل تاریکی لبخندی بر لبانم نشاند. برای لحظهای خیال کردم هنوز امیدی هست.مرد امدادگر با کیف قرمز بزرگی در دست، با شتاب از امبولانس پیاده و به سمت ما دوید. دستانم را از روی قفسهی سینهی دخترک برداشتم و خودم را عقب کشیدم. انگار با این کار، حقیقت را از دوش خودم برداشته ...
بروزرسانی در : ۳۶۷ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 58
آتوسا با دستهایی که از بیقراری میلرزیدند، آرام شیشهی پنجرهی سمت راننده را پایین کشید. سپس با لحنی کوبنده و سنگین، پر از عزم و نفوذ، گفت: _ باید به پلیس بگیم... دیگه جایی برای حماقت نمونده. .نفس عمیقی کشیدم و با خشمی که حتی خودم را هم غافلگیر کرد، کلمات را محکم و قاطع به زبان اوردم . گفتم...
بروزرسانی در : ۳۶۶ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 59
چندین بار، از سؤال اول تا آخر را خواندم، اما هر بار، کلمات بیشتر از قبل درهم میپیچیدند، بیمعنا، مثل حروفی بیصدا که از زبانی غریب سر برآورده بودند. واژهها میرقصیدند، محو میشدند، گویی جوهرشان با لرزش انگشتانم روی کاغذ پخش شده بود. مغزم نه تنها فرمان نمیداد، بلکه انگار در حصاری از سکوت و شوک ...
بروزرسانی در : ۳۶۴ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 60
ذهنم آنقدر درگیر و پریشان بود که حرفهای رایان فقط مثل صدایی مبهم و دور به گوشم رسید، نه بیشتر. نگاهش که روی صورتم قفل شده بود، فهمیدم منتظر پاسخی است، اما حوصلهی فکر کردن به هیچ چیزی را نداشتم. بیحوصله سرم را به سمت پنجره چرخاندم و چشمهایم را روی گذر رهگذران خیابان دوختم. هر کلمهای که از د...
بروزرسانی در : ۳۶۲ روز پیش