سرگیجهی مرگ به قلم فاطمه مهدیان
پارت هجده :
چشمانم را محکم روی هم فشردم، قلبم دیوانهوار میکوبید. دستش را پس زدم و با صدایی که دیگر تحت فرمانم نبود، فریاد زدم:
_ اون لحظه فکر میکردم بهترین کاره! میفهمی؟! تو هم میدونستی که راه دیگهای نداریم!
احساس کردم هوا ناگهان سنگین شد.پ خیابان خلوت بود، اما دیگر آن را امن نمیدیدم.حس بدی درون وجودم شکل گرفته بود. گفتم:
_ باید از اینجا بریم. همین الان.
بازویش را گرفتم و بی ا
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطی
0حتما توصیه میکنم..اگه میخوان یه رمان جنایی رو بخونن خیلی خوبه..حس میکنی در تک تک پارت ها حضور داری و مانند سایه داری دنبالشون میکنی
۱۰ ماه پیشفاطی
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
آذر
1نمیدونم ولی کم کم از لنا متنفر میشم. ولی اسمش قشنگه.😉 وا حسام بهش زنگ زد گناه آتوسا چیه؟ بهش میگه آویزون.
۱۲ ماه پیشالمیررا
0هر چی میره جلوتر بدتر میشه لنا واقعا منفوره
۱۲ ماه پیشسمیرا
1خدایی خیلی اویزونه
۱۲ ماه پیشحمیده
2خیلی قشنگه
۱ سال پیشحافظ
0نمیفهممم
۱ سال پیشنیلوفر آبی
1لنا واقعا عوضیه دیوونه ست ممنون خسته نباشید
۱ سال پیشراز
0ولی من از لنا و جراتش خوشم اومده درسته از ترس حماقت کرد ولی آویزون نیست جراتش زیاده باهوشه
۱ سال پیشالمیرا
0لنا واقعا دوشخصیتیه
۱ سال پیشسمانه
0حماقت پشت حماقت
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...
آرزو
0اتوسا مشکوکه