پارت یک :

کلید درب را درون قفل چرخاندم؛ صدای خشک و گرفته‌ی چرخش فلز، در سکوت سنگین راهرو ساختمان طنین انداخت. دسته چمدان قرمزرنگم را به دست گرفتم و پشت سرم کشیدم، چرخ‌هایش روی زمین ساییده شد و خطی کم‌رنگ روی سرامیک‌های کف خانه باقی گذاشت. بوی گَس و زننده به مشامم رسید، چیزی میان کپک‌زدگی دیوارهای نم‌دار و زباله‌های مانده زیر گرمای خفه‌ی خانه!. صورتم در هم رفت، دستم ناخودآگاه به سمت بینی‌ام رفت تا از شدت بو کم کنم.
هوای راکد اتاق روی پوستم نشست، سنگین و چسبناک، مثل این‌که ماه‌ها هیچ نسیمی در آن نوزیده باشد. هوا بوی تعفن گرفته بود. چشمم به آشپزخانه افتاد؛ ظرف‌های نشسته غذا روی سینک، لکه‌های چربی روی میز، پوست میوه‌ای که کنار سطل افتاده بود. با دلخوری به سمت آتوسا برگشتم و گفتم:
_ آشغال‌ها رو بیرون نذاشتی؟ خونه رو بوی گند برداشته، انگار توی زباله دونی زندگی می‌کنیم...
آتوسا چمدانش را روی زمین رها کرد. صدای افتادن آن در فضای خفه‌ی خانه پیچید. دستش را با وحشت جلوی دهانش گرفت، رنگ از صورتش پرید و پیش از آنکه چیزی بگویم، با بیشترین سرعت خودش را به سمت سرویس بهداشتی انداخت. هنوز صدای پایش خاموش نشده بود که صدای عق زدن‌های ممتدش از پشت در بیرون پیچید.
با اخم پشت سرش رفتم، بوی زننده‌ی فضا داشت حالت تهوعم را تشدید می‌کرد. مشت محکمی به در زدم و با صدایی پر از انزجار گفتم:
_ بیا بیرون، خدا لعنتت کنه! الان منم بالا میارم. برو گندتو جمع کن!
لحظاتی بعد، آتوسا با صورتی خیس از عرق و اشک بیرون آمد. روی زمین کف دستشویی نشست و با صدایی لرزان و ملتمسانه گفت:
_ لنا! به جون خودم من آشغال‌ها رو بردم. جون جدت، هر چی که یادم رفته، تو ببر بیرون، حالم داره از این بو بهم می‌خوره...
نگاهی خسته و عصبانی به او انداختم، پاهایم را محکم روی زمین کوبیدم و با حرص لگدی به ساق پایش زدم. ناله‌ی خفیفی کرد، اما حتی توان اعتراض هم نداشت. با بی‌حوصلگی به سمت آشپزخانه رفتم. بوی زباله‌های مانده مثل دیواری نامرئی دورم پیچید. با صدای بلندی، طوری که مطمئن شوم صدایم را می‌شنود، گفتم:
_ فقط یه بار کار کردی، ببین چه گندی زدی!
با ورودم به آشپزخانه، قدم‌هایم خشک شدند. سر جایم میخکوب ماندم. هوای اتاق سنگین تر از قبل شد. یک‌باره دمای بدنم افت کرده و سرمایی عجیب از ستون فقراتم بالا خزید.
همه‌جا پر از خون بود. ردهای خشک‌شده و تازه، مثل شاخه‌های درختی مرده روی زمین پخش شده بودند. میان این دریای سرخ، جنازه‌ای افتاده بود. چشمانم از وحشت گشاد شدند. قلبم به شدت می‌کوبید، اما انگار خونی در رگ‌هایم جریان نداشت . زانوهایم خم شدند، روی زمین افتادم، جرأت لمس هیچ چیزی را نداشتم.
صدای پای آتوسا را شنیدم که با شتاب به آشپزخانه نزدیک می‌شد. لب‌هایم را باز کردم تا چیزی بگویم، اما زبانم سنگین شده بود. نتوانستم حتی یک کلمه از میان لب‌هایم خارج کنم تا مانع آمدنش شوم. چشم‌هایم هنوز بر روی جنازه خیره مانده بود که جیغ گوش‌خراش آتوسا فضای خانه را لرزاند.
جیغ او مرا از شوک بیرون کشید. با وحشت به سمتش برگشتم، دستم را سریع روی دهانش گذاشتم و با صدای خفه‌ای گفتم:
_ هیس! ساکت باش! می‌خوای بدبختمون کنی؟

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • زری گلی

    1

    سیلام این رمان تموم شده شکرش و می خوام شروعش کنم ، به نظرم پارت یک خیلی خوب بود و سوال شد برام چرا نباید جیغ میزدن وقتی جنازه رو دیدن و به پلیس زنگ نزدن و دوستش میخواد اوضاع رو کنترل کنه؟🧐 تقریبا سر هر پارت هیجانم رو با کامنت و نظرات خالی میکنم و بعد پارت بعد رو میبینم پس ممکنه هر بار نظرم عوض شه

    ۳ ماه پیش
  • Mahtab.ieon

    0

    سلاممم نویسنده ی قیشنگمممم پارت اولت فوق العاده بودد من که کلی کنجکاو شدممم😍

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه مهدیان | نویسنده رمان

    سلام مرسی از نظرت عزیزم🌸😘

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    اتفاق بدی نیافته

    ۹ ماه پیش
  • فاطی

    0

    خواندن رمان و شروع کردم بریم ببینیم نویسنده با قلمشون ما رو به کجاها میبره.

    ۱۰ ماه پیش
  • مهیا محمدی

    0

    این رمان عالی هست حتما ببینید

    ۱۰ ماه پیش
  • نرگس

    0

    خیلی عالیه

    ۱۱ ماه پیش
  • مها

    2

    خیلی قشنگ و هیجانیه

    ۱۲ ماه پیش
  • مهتا

    1

    خوب بود خیلی وحشتناک و عالی

    ۱۲ ماه پیش
  • سارا

    2

    وحشتناک؟؟شوخی میکنی؟

    ۱۲ ماه پیش
  • mahnaz

    1

    به دلستان های جنایی علاقمندم امیدوارم موضوع جالبی باشه

    ۱ سال پیش
  • راحله

    1

    رمان خیلی جالبی هست

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    1

    رمان خوب و عالیهههههه

    ۱ سال پیش
  • zahra

    1

    باحال بود😎👏

    ۱ سال پیش
  • reyhan

    1

    تا فعلا عالی بود

    ۱ سال پیش
  • لایف

    0

    عالی بود خوشمان آمد

    ۱ سال پیش
  • سحر مجددی

    0

    خوبه عالییی جملات جالبی داره

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!