لیست کلیه پارتهای رمان سرگیجهی مرگ : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 101
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 61
گوشهای از انتهای مغازه، کنار دیواری نمزده و رنگپریده، ناگهان صفحهای فلزی، چسبیده به زمین نظرم را جلب کرد. با تردید نزدیک شدم. لبهی درب را با دو انگشت گرفتم و با تمام زورم به بالا فشار دادم. لولای زنگزدهاش با صدایی خفه و تیز ناله کرد. یک نردبان آهنی زنگزده از لبهی درب تا دل تاریکی پایین ...
بروزرسانی در : ۳۶۰ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 62
وحشتزده خودش را عقب کشید. نفسهایش تند شده بود، گویی چیزی درونش تهدید به ویرانگی می کرد. چشمهایش در نور کمرنگ چراغ سقف برق زد، مثل حیوانی گوشهگیر که از ترس، راه فرار را گم کرده باشد. سرش را با اضطراب به چپ و راست تکان داد و با صدایی که از ته گلو میآمد، زمزمه کرد: ــ نه... نه... مادرم تنها ک...
بروزرسانی در : ۳۵۸ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 63
نتوانستم پوزخند را پنهان کنم؛ همانطور که نگاهم را از پنجرهی کناری به خیابان دوختم ، گفتم: -دوست داشتن؟!… مسخرهست! این حرفا برای من نیست رایان… داری باهام شوخی میکنی؟ یا برسونم خونه، یا خودم با تاکسی میرم. صدای چرخیدن سوییچ در ماشین پیچید. موتور روشن شد. ماشین را آرام به حرکت درآورد. رایا...
بروزرسانی در : ۳۵۶ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 64
اصغر پلنگ با قدمهایی کشیده و نامتعادل از ساختمان بیرون آمد. شانههایش افتاده بود و لباسهای چرک و چروکیدهاش بوی کهنگی میداد. تیشرت خاکستریرنگش از بس شسته نشده بود، دیگر رنگ و رو نداشت و روی یقهاش لکههای سیاه و زرد عرق دیده میشد. تهریش ژولیدهاش با صورت نحیف و استخوانیاش جور نبود، و چشم...
بروزرسانی در : ۳۵۵ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 65
باید اعتمادش را جلب میکردم. سعی کردم تُن صدایم آرام اما پررمزوراز باشد، آنقدر که کنجکاویاش را قلقلک بدهد. گفتم: _ شنیدم کار یه دختره… البته بیشتر از اینام شنیدم… نظرت چیه بریم خونت؟ با نوک انگشت اشارهاش کنارهی آبروی زخمیاش را به آرامی خاراند، حرکت انگشتانش کمی عصبی و بیقرار بود. آن زخم ت...
بروزرسانی در : ۳۵۳ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 66
اصغرپلنگ بیتوجه به سوال من، لبی از چای خود برداشت و آن را به آرامی نوشید. هیچ نشانهای از نگرانی یا ترس در چهرهاش نبود. وقتی نگاهش را به من دوخت، گویا همه چیز برایش عادی بود. سپس، با صدای زمخت و بیاحساس گفت: _فکر کنم اومدی از دختری که ماشینمو آتیش زد، بهم بگی؟ میشنوم... دهانم خشک شده بود. ک...
بروزرسانی در : ۳۵۱ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 67
به صورتش چنگ زدم، تقلا کردم. بیفایده بود. نیروی بدنم مثل شمعی که در حال خاموش شدن، رو به پایان بود. در آخرین لحظات، دستم کورکورانه به لیوان چای شکستخورده برخورد کرد. با آخرین ذره از رمقم، تکهای از شیشهی شکسته را برداشتم و محکم به زمین کوبیدم. صدای شکستن لیوان مثل زنگ نجات در فضا پیچید، اما ...
بروزرسانی در : ۳۵۰ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 68
با آخرین رمق، پایم را به درب کوبیدم. درد از ساق پایم بالا امد، اما ذره ای برایم اهمیت نداشت. در همان لحظه، حرکت آهسته دستگیره درب به سمت پایین را دیدم. قلبم در سینهام بی قرار کوبید. کسی آن بیرون بود. امید، مثل نوری در دل تاریکی، در دلم شعله کشید. خونریزی چشم اصغرپلنگ آخرین رمقش را گرفته بود...
بروزرسانی در : ۳۴۷ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 69
********* بوی آزاردهندهی الکل تمام فضای اتاق را پر کرده بود و هر نفس عمیق که میکشیدم، تنها بر شدت سرگیجهام میافزود. چیزی میان بیداری و بیهوشی بودم، مرز تار و لرزانی که در آن صداها و تصاویر، چون موجی کدر و مبهم از ذهنم عبور میکردند. کسی نزدیک به گوشم خم شد و صدای آرامش را شنیدم: _چشماتو ب...
بروزرسانی در : ۳۴۵ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 70
بهمحض خروج پرستار، درب اتاق با صدای خشخش آرامی باز شد. سرگرد اخوان وارد شد و بلافاصله پشت سرش، رایان با قدمهایی تند و پرشتاب خودش را به تختم رساند. چهرهاش آشفته و سرخ شده بود، چشمهایش از خشم و استیصال برق میزدند. لبهایش به سختی حرکت میکرد و صدایش لرزان اما پرخشم بود: ـ دخترِ بیفکر! اگه ...
بروزرسانی در : ۳۴۳ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 71
از اینکه تمام آنچه در ذهنم میچرخید درست از آب درآمده بود، حس پیروزی نداشتم. هیچ لذتی در اینکه ,درست فکر کرده بودم, نبود. نه وقتی نتیجهاش بوی خون میداد و طعم مرگ. تلخیِ واقعیت، مثل خنجر کندی در قلبم فرو میرفت. من دیر فهمیده بودم, خیلی دیر.دیرتر از آنکه بتوانم جلوی فاجعه را بگیرم، دیرتر از آن...
بروزرسانی در : ۳۳۹ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 72
دستم را محکم روی گوشهایم گذاشتم، انگار اگر صدایش را نشنوم،میتوانم از واقعیت فرار کنم. حتی نمیخواستم یک کلمه از آن فریادها به گوشم برسد. آنژیوکت را بیمحابا بیرون کشیدم، بیتوجه به درد و سوزشی که در ناحیهی آنژیوکت احساس کردم و خون تازهای که روی پوستم جاری شد. ملافه را با دست لرزان کنار زدم و ...
بروزرسانی در : ۳۳۶ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 73
دفتر خاطرات را بست و گفت: _ اینا نوشتههای یک آدم عادی نیست. میخوای بقیشو بخونم؟ لبهایم خشک شده بود و نفسم سنگین بالا میآمد. تمام پوست بدنم یخ کرده بود، ولی درونم مثل کورهای شعلهور بود. هر سلولم از تردید میجوشید. صدای اخوان در گوشم میپیچید، اما کلماتش انگار از پشت شیشهای ضخیم به گوشم ...
بروزرسانی در : ۳۳۲ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 74
سرگرد اخوان کلافهوار شروع به قدم زدن درون اتاق کرد .صدای کوبیدهشدن کفشهایش بر کفپوش سرد، ضربآهنگی عصبی داشت؛ تند و بیقرار، درست مثل تپش قلبم که با هر قدم او گویی به قفسه سینهام میکوبید. از روی تخت، با چشمانی که دیگر رمق نگاه نداشت، تعقیبش میکردم. شانههایش اندکی به سمت پایین خم شده بود ...
بروزرسانی در : ۳۳۱ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 75
گوشی را از دستم کشید؛ انگار آخرین رشتهای که به حقیقت وصل بود، از میان انگشتانم لغزید. نگاهش سرد و بیانعطاف بود. صدایش، بُرنده و خالی از ملاحظه، در اتاق طنین انداخت: _من مدرک زیاد دارم. اما یک مشکلی وجود داره… رایان و حامد و آتوسا همه میگن تو رفتارهای عجیب زیادی داری که از نظرشون اصلا طبیعی نب...
بروزرسانی در : ۳۲۹ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 76
درب اتاق باز شد و رایان با قدمهایی شتابزده وارد شد. نفسش تند بود، نگاهش بین من و اخوان جابهجا میشد. با صدایی که تلاش میکرد آرام باشد اما ردِ عصبانیت در آن پیدا بود، گفت: _چه خبرتونه!!؟ یکم آرومتر… به زور پرستارا رو راضی کردم به حراست زنگ نزنن. به سرگرد اخوان چشم دوخت و با لحنی آمیخته به خ...
بروزرسانی در : ۳۲۶ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 77
چشمانم روی دکتر ثابت مانده بود، اما پلکهایم سنگینیشان را روی چشمهایم تحمیل میکردند، گویی وزنهای نامرئی به پلکهایم بسته شده بود که هر لحظه سنگینتر میشد. کلمات دکتر مثل تیغی آرام و بیرحم، از میان لایههای زخمی درونم عبور کردند و ضربهای دردناک بر قلبم نشاندند. هر واژه اش مانند قطرهای ی...
بروزرسانی در : ۳۲۴ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 78
خورشید با دستودلبازی نورش را از لابهلای پردههای چرکمردهی بیمارستان به اتاق میفرستاد، اما روشناییاش نه گرما داشت و نه امید؛ فقط سرمایی بیجان روی دیوارها میپاشید. بوی تند الکل و مواد ضدعفونیکننده مثل مه غلیظی در هوا شناور بود و هر دم تنفسم را دشوارتر میکرد. گلویم میسوخت و هر جرعهی هوا ...
بروزرسانی در : ۳۲۲ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 79
صدایم مثل ساییده شدن شیشه ترکخورده از گلویم بیرون خزید: – م… مگه… توی هیپنوتیزم… اشنیدم… آدم رو مجبور میکنن ...چیزایی رو بگه که… شاید واقعاً مال خودش نباشه...یعنی ..افکار خودش نیست.... درسته؟ انگاربرای لحظهای همهچیز ایستاد. خانم دکترمکث کرد، پلک نزد، فقط آهسته سر بلند کرد. نگاهش میان رایان ...
بروزرسانی در : ۳۱۹ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 80
زبانش را روی لبهایش کشید و با صدایی لرزان ادامه داد: – من… من… نمیخواستم اینجوری بشه… تو میدونی من چندان به پول نیاز ندارم ولی… واقعاً نمیتونستم از خانوادم و حسام پول بگیرم… یعنی اولش گرفتم ولی واقعاً کم بود… کم کم اونها هم پیگیری کردن… قسم خوردم به کسی چیزی نگم… به جون مادرم و حسام قسمم دا...
بروزرسانی در : ۳۱۷ روز پیش