لیست کلیه پارتهای رمان سرگیجهی مرگ : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 101
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 21
با درماندگی به آتوسا نگاه کردم تا او هم چیزی بگویدحرف نزدنش اوضاع را بدتر میکرد.در نهایت زیرنگاه هر چهارنفرمان صدای ضعیفش به گوش رسید: -آره… فکر کنم همون حدود بود. سرباز نگاهی به من انداخت، انگار که دنبال دروغ میگشت. قلبم داشت از سینهام بیرون میزد اما با لبخندی مصنوعی ادامه دادم: _اتفاقی...
بروزرسانی در : ۴۰۷ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 22
ابروهای سرباز بالا پریدند، انگشتش را روی صفحه کشید و تصویر بعدی را نشانم داد.لحظهای که من و آتوسا به روشنی کنار ماشین ایستاده بودیم. دیگر جای انکار نبود. آتوسا، که تا آن لحظه در شوک فرو رفته بود، لبهای لرزانش را از هم باز کرد و با صدایی که بیشتر به هقهق میماند، گفت: _ ما نمیخواستیم ! ...
بروزرسانی در : ۴۰۶ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 23
لبخندی خشک روی لب نشاندم و دل به دل بازیشان دادم .به آرامی گفتم: _ شاید شما باید اول بهم بگید که چرا اینقدر مطمئنید که ما دخیل بودیم؟... شاید اصلاً عسل خودش رفته، شاید نخواسته دیگه کسی بدونه کجاست. ؟ احسان خشمگین، زخمی و پر از بغض پوزخندی زد و گفت: _ عسل هیچوقت بدون اینکه بهم بگه، جایی ...
بروزرسانی در : ۴۰۵ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 24
لیوان شربت اتوسا را برداشتم و به نرمی چرخاندم، قطرات عسلی که در ته لیوان تهنشین شده بودند، آرام در زلالی مایع فرو میرفتند، درست مانند حقیقتی که در سیلاب دروغها مدفون میشد. اریو نگاهش را به سمتم نشانه رفت، انگار که شکارچیای باشد که لحظهای پیش از به دام انداختن شکار، نیشخندی از سر رضایت بزن...
بروزرسانی در : ۴۰۴ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 25
دستانم را در هم تنیدم و با لحنی مردد جواب دادم: _ نه، یعنی قراره یه قدم جلوتر از اونا باشیم.باید قبل از اینکه به دست پلیس واقعی بیفته پاکشون کنیم. فیلمی هم که دست حسامه رو هم باید از بین ببریم. آتوسا نفسش را با صدا بیرون داد، معلوم بود که هنوز یک دل نشده و میان تردیدهایش دست و پا میزند. آهسته گ...
بروزرسانی در : ۴۰۴ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 26
لبخند زورکی زدم،پاسخ دادم: _شرمنده استاد، ترافیک بود! صندلی سی و نه هستم. چیزی نگفت، فقط با سر اشاره کرد که زودتر جایم را پیدا کنم. با عجله خودم را روی صندلی پرت کردم و برگه امتحان را برداشتم. اولین سوال را که خواندم، مغزم لحظهای از کار افتاد. انگار حروف، روی کاغذ میرقصیدند و هیچچیز برایم...
بروزرسانی در : ۴۰۴ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 27
لبخند محوی گوشهی لبم نشست، اما درونم مثل دریایی متلاطم به هم میپیچید. شنیدن کلمهی عشقم از دهان آتوسا واقعا تهوعآور بود.هوای سرد زمستانی روی پوستم میخزید، اما تنم از درون میسوخت. حسام نگاهش را مثل خنجری در چشمانم فرو کرده بود، انگار که میخواست از میان تار و پود افکارم رد شود و چیزی را بیرون...
بروزرسانی در : ۴۰۴ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 28
یک کوچه بالاتر از اپارتمانمان پیاده شدم. در سکوت، هر صدای کوچکی بزرگتر از حد معمول به گوش میرسید.شبنم ملایمی روی آسفالت نشسته بود و هر قدمم صدایی خفیف برجا میگذاشت. هوای کوچه بوی نم و خاکی را داشت که انگار سالها در سکوت آنجا جا خوش کرده بود. پچپچ برگها در نسیم، صدای ماشینی که بهآرامی دور م...
بروزرسانی در : ۴۰۴ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 29
آرام سرم را از پشت دیوار بیرون آوردم. بیرون ساختمان، جمعیت زیادی دور پیرمرد نگهبان حلقه زده بودند. زمزمههای نگرانشان در هم میپیچید، بعضی از آنها وحشتزده دستهایشان را روی دهان گذاشته بودند، اما هنوز هیچکس متوجه زبانههای آتشی که پشت سرم رشد میکرد، نشده بود. زمان به نفعم بود، اما برای همیشه ...
بروزرسانی در : ۴۰۲ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 30
چیزی درونم عمیقتر از قبل فرو ریخت. با بستهشدن درهای آسانسور، صدای آتوسا در یک لحظه محو شد، انگار که کلماتش در میان فلز سرد دیوارها خفه شده باشند. گوشی را از کنار گوشم پایین آوردم. آنتن قطع شده بود. لحظهای مات ماندم، انگار که زمین زیر پایم خالی شده باشد. دیوارهی آسانسور، تنها تکیهگاهم ب...
بروزرسانی در : ۴۰۲ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 31
با دستانی که بهسختی از لرزش بازمیماندند، فرمان را در دست گرفتم. نوک انگشتانم عرق کرده بود و صدای تند نفسهایم در کابین ساکت ماشین میپیچید. به زحمت ماشین را به کنار کوچه هدایت کردم و درست جلوی ساختمان مجتمع، جایی که چراغهای آبی و قرمز ماشین پلیس روی دیوارها میرقصیدند، ترمز زدم. هوا، نزدیک غر...
بروزرسانی در : ۴۰۲ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 32
سکوت میان جملات نگهبان معلق ماند؛ نه آنقدر طولانی که به چشم بیاید، اما بهاندازهای کشدار که نفس در سینهام گیر کرد. سرباز با صدایی قاطع و محکم، انگار که میخواست همهی شکها را برطرف کند، تأیید کرد: _ البته. اما شما اینجا مورد مشکوکی از همسایهها ندیدید؟ همان لحظه، حس کردم چیزی مثل دستهای ...
بروزرسانی در : ۴۰۱ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 33
بیکلام به سمت آسانسور راه افتادیم. صدای قدمهایمان روی سرامیک سرد، در سکوت کشدار راهرو میپیچید. قدمهای من تند و مردد بود، در حالیکه او سنگین و مطمئن راه میرفت. فضا از بوی تند و تیز ضدعفونیکننده پر شده بود؛ بویی سوزان که در گلو مینشست و نفس را به آهستگی از ریههایمان بیرون میکشید. حس می...
بروزرسانی در : ۴۰۰ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 34
ایستادم تا راه را برای ورود مامور پلیس باز کنم, مکث کرد. قدمی برنداشت. همانجا ایستاد.صدایش در گوشیم پیچید.گفت: -شما اول برید داخل.. صدایش نرم بود، اما لحنی داشت که نمیشد بهراحتی از کنارش گذشت؛ نه عصبانی، نه بیتفاوت. بیشتر شبیه کسی که منتظر یک اشتباه کوچک است. برای لحظهای بیحرکت ایستادم. ...
بروزرسانی در : ۴۰۰ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 35
در لحظه، هوای خانه بهطرز عجیبی سنگین و داغ شد. گویی نفسها در سینهمان گیر کرده بود؛ و هیچکدام جرئت نفس کشیدن نداشتیم. صدای نفسهای بریده و نامنظم، در سکوت وهمآلود فضا، مانند قطرههایی از حقیقت در حال پیچیدن بود. سکوتی کشدار و کشنده، مثل طنابی ناپیدا به دور گردنمان پیچیده شده بود. هرکدام ا...
بروزرسانی در : ۳۹۹ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 36
لحظهای سکوت برقرار شد؛هیچ کلامی در میان نبود. تنها صدای نفسهای بریدهی حسام که همچنان از خشم میلرزید و آتوسا که آرام و بیثمر، زیر لب درون گوش حسام زمزمه میکرد: ـ آروم باش... خواهش میکنم... در ان اضطراب کشنده، چشمم به گوشی حسام افتاد. گوشی روی دستهی مبل افتاده بود؛ جسمی کوچک و بیجان، ام...
بروزرسانی در : ۳۹۹ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 37
لحظهای سکوت برقرار شد؛هیچ کلامی در میان نبود. تنها صدای نفسهای بریدهی حسام که همچنان از خشم میلرزید و آتوسا که آرام و بیثمر، زیر لب درون گوش حسام زمزمه میکرد: ـ آروم باش... خواهش میکنم... در ان اضطراب کشنده، چشمم به گوشی حسام افتاد. گوشی روی دستهی مبل افتاده بود؛ جسمی کوچک و بیجان، ام...
بروزرسانی در : ۳۹۸ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 38
حسام ناگهان مثل فنری که آزاد شده, بلند شد. مشتهایش گره خورده و صدایش خشداربه گوشم رسید: ـ اعلام مفقودی؟! من خاک تهران رو الک کردم! نیست که نیست... قلبم داره میسوزه از ندیدن دلیل زنده بودنم! پاهایم مثل چوب خشکشدند. احساس میکردم زمین زیرم ترک خورده و من روی لبۀ شکاف ایستاده ام.حسام شبیه کس...
بروزرسانی در : ۳۹۷ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 39
آتوسا ناخنش را زیر دندان گرفت و شروع به کندن کنار ناخنش کرد؛ صدای نرم و خراشیده شدن دندان بر ناخن، ضعیف بود اما در گوشم مانند نعرهای وحشی و سهمگین طنینانداز میشد اتوسا زیر لب، با صدایی شکسته و لرزان گفت: -واقعاً… واقعاً… ناگهانی مغزم فرمان صادر کرد. برگشتم به سمت مامور، صدایم لرزید اما تمام...
بروزرسانی در : ۳۹۵ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 40
آتوسا دستش را روی دهانش گذاشت و چشمانش در اضطرابی عمیق گم شد. نفسهایم در سینه حبس شده بود و دیگر نمیتوانستم اجازه دهم او بیشتر از این اوضاع را خراب کند. دستم را آرام به نشانهی سکوت بالا بردم و جلو رفتم؛ بین آتوسا و حسام ایستادم. گلوی ملتهبم را صاف کردم و با صدایی تند و کمی لرزان گفتم: -بذار م...
بروزرسانی در : ۳۹۴ روز پیش