سرگیجهی مرگ به قلم فاطمه مهدیان
پارت چهارده :
آتوسا خم شد و با دستانی لرزان آخرین جعبه را از زیر تخت بیرون کشید. اما درست پیش از آنکه آن را درون چمدان بگذارد، ناگهان حرکاتش متوقف شد. احساس کردم نگاهش، سنگین و هراسان، از من عبور کرده و به نقطهای پشت سرم دوخته شده است. رنگ از چهرهاش پرید، دهانش نیمهباز ماند، و انگار خون در رگهایش یخ زده باشد.
دستم را مقابل چشمانش تکان دادم و همزمان به عقب نگاهی انداختم:
ـ چیو این
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطی
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
آذر
0نویسنده جان واقعا رمانت خیلی قشنگه اما اون قسمت معلوم نشد چی خبره اون وحشت آتوسا تو اتاق عسل که گفت اون عسل بود، عسل اینجا نیست همش مال این لعنتیاست؟
۱۲ ماه پیشمرصیه
1توهم زد دیگه چون مواد توهم زا بودن فکر کرد عسل جلوی روشه
۱۲ ماه پیش
فاطمه مهدیان | نویسنده رمان
سلام نازنینم از اینکه نظرتو باهام به اشتراک گذاشتی ممنونم واقعا برام ارزش داشت در مورد سوالتون هم لنا هم اتوسا بخاطر پودر دچار توهم شدند لنا جیغ زد ولی علت واقعی به اتوسا نگفت و اتوسا هم که عسل صدا زد
۱۲ ماه پیشفریده
0بله دوست دارم
۱ سال پیشلایف
0این دو تا چقدر خرن
۱ سال پیشسمانه
0واقعا دیونن
۱ سال پیشسارا
3حماقت اگه شاخ و دم شد میشد این دوتا
۱ سال پیشراز
3این دوتا بدبخت عجب گیری کردن بدتر خودشونو انداختن تو دردسر
۱ سال پیشنیلوفر آبی
3چه مرگت بود به پلیس نگفتی اگه گیر بیفتید که مستقیم زندان مجرمید ممنون خسته نباشید
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...
انسیه
0کنجکاو و البته هیجان