سرگیجهی مرگ به قلم فاطمه مهدیان
پارت سوم :
یک نفس عمیق کشیدم، دستم را روی دستگیره گذاشتم و درب را کمی باز کردم. حسام پشت در ایستاده و اخم ملایمی روی پیشانیاش نقش بسته بود. چشمهایش دقیق و موشکافانه به صورتم دوخته شدند. به سختی لبخندی روی لب نشاندم، انگار که هیچ چیز غیرعادی وجود ندارد:
_ اوه! حسام، تویی؟ خوبی؟ اینجا چیکار میکنی؟
حسام دستی پشت گردنش کشید، انگار که دنبال کلمات مناسبی میگشت. سرش را کمی کج کرد و سعی کرد به داخل خانه نگاهی بیندازد. ناخودآگاه، درب را کمی بیشتر بستم، اما او یک دستش را روی چهارچوب گذاشت و مانع شد. سپس، کمی به سمتم خم شد، نگاهش جدی و نگران بود.گفت:
_ عسل یه هفتهست جواب منو نمیده. خونشون زنگ زدم، میگن برای فرجهی امتحانات نرفته خونه. میخواستم… میخواستم بدونم تو و آتوسا ازش خبری دارید؟
خون در رگهایم منجمد شد. لبخند روی لبم کمرنگ شد. ذهنم دیوانهوار دنبال جوابی بود که هم عادی باشد، هم قانعکننده!. دستم را محکم به درب چسباندم، انگار که همین لایهی نازک چوبی، میتوانست بین او و کابوسی که پشت سرم بود، فاصله ایجاد کند.
صدای زنگ از داخل خانه بلند شد. هر دویمان، به سمت صدا چرخیدیم. نفس در سینهام حبس شد. حسام دیگر اخم نداشت، چشمانش مانند دانه های الماس درخشیدند.دستش را روی درب گذاشت و کمی آن را هل داد:
_ ااا… صدای گوشی عسله! اون خونهست، مگه نه؟ باز قهر کرده؟ بابا به این نامزد ما بگو یه کم با دل ما راه بیاد.
گلوی خشکشدهام را صاف کردم. با تمام توانم، درب را محکم گرفتم که بیشتر باز نشود. نباید اجازه میدادم داخل بیاید. مغزم مثل ماشینی با سرعت بالا کار میکرد تا جوابی پیدا کند. با لحنی که امیدوار بودم عادی به نظر برسد، گفتم:
_ نه بابا، تو که میدونی من عاشق آهنگ زنگ عسل بودم! این گوشی منه که داره زنگ میخوره. الانم باید برم ببینم کی پشت خطه.
لبخند مصنوعیایم را تمدید کردم و با عجله ادامه دادم:
_ خوشحال شدم دیدمت، حسام!
پیش از اینکه درب را ببندم, حسام پایش را بین درب گذاشت. قلبم فرو ریخت. از نزدیک، رگهای از شک در چشمانش خودنمایی کرد. کمی به سمتم خم شد و با لحنی جدی گفت:
_ لنا، رنگت پریده. چیزی شده؟ تو حتی نپرسیدی من و عسل چرا دعوا کردیم؟تو میدونی کجاست برات گفته چش شده ؟لنا با توه ام !
دم و بازدم انجام دادم. برای پنهان کردن لرزش نامحسوس لبهایم کف دستم را روی صورتم کشیدم. جوابی لازم داشتم که قانعکننده باشد :
_ خوبم! فاضلاب زده بالا، بوی گندی که توی خونه پیچیده باعث شد چند بار بالا بیارم. شاید رنگپریدگیم به خاطر اونه.
حسام اخمهایش را در هم کشید. انگار تازه متوجه چیزی شده باشد، چندین بار هوا را بو کشید. بعد، دستش را جلوی بینیاش گذاشت و با حالتی چندشآور گفت:
_ اَه… چه بوی بدی! اصلا متوجه نشده بودم. کمک میخوای؟
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
Mahtab.ieon
0منم استرس گرفتم 😂 د برو دیگه
۱۲ ماه پیشفاطی
0آدمها با تصمیمات اشتباه سرنوشت خودشون و در راهی ناهموار رقم میزنند..
۱ سال پیشچون خیلی خوبه
0ومن داستان های ترستاک رو دوست دارم
۱ سال پیش@
1سلام یه سوال دارم من خیلی این رمان دوست دارم ولی همش توی نرم افزار گمش میکنم میتونی راهنماییم کنی دقیقا از کجا میتونم همیشه به رمان دسترسی داشته باشم تا گم نشه؟
۱ سال پیش
فاطمه مهدیان | نویسنده رمان
سلام با اضافه کردن به قسمت کتابخانه بصورت مرتب پارت ها برای شما نمایش داده میشود و پس از پارت گذاری برای شما پیام می اید
۱ سال پیشنازنین
0خیلی قشنگه
۱ سال پیشحافظعالی
1خیلی عالی بود
۱ سال پیشسارا
1عالی خیلی خوب بود ممنونم
۱ سال پیشلایف
0هیلی داستان داره زود جلو میره
۱ سال پیش
فاطمه مهدیان | نویسنده رمان
ممنونم که نظرتان را با من به اشتراک گذاشتید🌹🌸
۱ سال پیش
فاطمه مهدیان | نویسنده رمان
ممنونم که نظرتان را با من به اشتراک گذاشتید🌹🌸
۱ سال پیشسلین
0عالی بود خیلی دوست دارم
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

زری گلی
0چرااا😐 خب که چی ،