سرگیجهی مرگ به قلم فاطمه مهدیان
پارت هشتم :
بلند شدم و با قدمهایی لرزان به سمت آشپزخانه رفتم ,جرات نگاه کردن به کف زمین را نداشتم. بوی خون، مثل مهی مرطوب، همهی خانه را در بر گرفته بود. ذهنم در هیاهوی ترس و اضطراب گم شده بود. کابینتها را یکی پس از دیگری باز و بسته کردم، شاید پلاستیک بزرگ ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...
GOLBARG
0وای عالیه تا اینجا که عاشق قلمتون شدم داستان ام که خیلی هیجان دارههه