پارت پانزده :

سکوت راهرو سنگین بود. حتی هوای محبوس میان دیوارهای خفه‌ی آپارتمان هم بوی اضطراب می‌داد. کف دست‌هایم عرق کرده بود. مدام دسته‌ی چمدان را در دستم جا‌به‌جا می‌کردم، انگار که این کار بتواند ضربان قلب دیوانه‌وارم را آرام کند. صدای خش‌خش پارچه‌ی لباسم در آن سکوت شبانه، شبیه انفجار به گوشم می‌رسید.
نگاه لرزان آتوسا روی عددهای آسانسور قفل شده بود، انگار که انتظار داشت در لحظه‌ای نا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • انسیه

    0

    بله بذار ادامشو بخونم

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطی

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • نرگس

    0

    بله خیلی عالی بود دست نویسندش دردنکنه واقعا❣️

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه مهدیان | نویسنده رمان

    سلام دوست عزیز از نظر شما متشکرم 🌹💋😘

    ۱۱ ماه پیش
  • ححح

    1

    آخه چه کاری بود دختر احمق اول نگاه میکردی ببینی که از همون زمان وارد خونه شده بد اگه چیزی نبود پاکش میکردی یا حداقل فیلمو میریختی تو گوشیت پوف حالا تو بدو خروگوش بدو حسامم مشکوکه حس میکنم اون چیزی که دیدن خود عسل بود البته روحش

    ۱۲ ماه پیش
  • المیرا

    0

    اره روحش بود توهم زددن

    ۱۲ ماه پیش
  • reyhane

    1

    من حس میکنم حسام هم ی طرف قضیه هست

    ۱ سال پیش
  • آذر

    1

    آره منم موافقم و شاید اون رفتارش بازی ای بیش نبوده.

    ۱۲ ماه پیش
  • اذرنوش

    1

    موافقم مشخصه که یک طرف ماجراست

    ۱۲ ماه پیش
  • نیلوفر آبی

    0

    خدا لعنت کنه دختر حسام شک کرده ممنون خسته نباشید

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!