سرگیجهی مرگ به قلم فاطمه مهدیان
پارت پانزده :
سکوت راهرو سنگین بود. حتی هوای محبوس میان دیوارهای خفهی آپارتمان هم بوی اضطراب میداد. کف دستهایم عرق کرده بود. مدام دستهی چمدان را در دستم جابهجا میکردم، انگار که این کار بتواند ضربان قلب دیوانهوارم را آرام کند. صدای خشخش پارچهی لباسم در آن سکوت شبانه، شبیه انفجار به گوشم میرسید.
نگاه لرزان آتوسا روی عددهای آسانسور قفل شده بود، انگار که انتظار داشت در لحظهای نا
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطی
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
نرگس
0بله خیلی عالی بود دست نویسندش دردنکنه واقعا❣️
۱۱ ماه پیش
فاطمه مهدیان | نویسنده رمان
سلام دوست عزیز از نظر شما متشکرم 🌹💋😘
۱۱ ماه پیشححح
1آخه چه کاری بود دختر احمق اول نگاه میکردی ببینی که از همون زمان وارد خونه شده بد اگه چیزی نبود پاکش میکردی یا حداقل فیلمو میریختی تو گوشیت پوف حالا تو بدو خروگوش بدو حسامم مشکوکه حس میکنم اون چیزی که دیدن خود عسل بود البته روحش
۱۲ ماه پیشالمیرا
0اره روحش بود توهم زددن
۱۲ ماه پیشreyhane
1من حس میکنم حسام هم ی طرف قضیه هست
۱ سال پیشآذر
1آره منم موافقم و شاید اون رفتارش بازی ای بیش نبوده.
۱۲ ماه پیشاذرنوش
1موافقم مشخصه که یک طرف ماجراست
۱۲ ماه پیشنیلوفر آبی
0خدا لعنت کنه دختر حسام شک کرده ممنون خسته نباشید
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...
انسیه
0بله بذار ادامشو بخونم