پارت دوازده :

کار تمام شده بود. چاقو را کنار گذاشتم. نفس‌نفس می‌زدم. بی‌اختیار به پهلویم چنگ زدم. در نور کم‌جان آشپزخانه، دانه های عرق روی پیشانی‌ام روان شده بود. پلاستیک را با انگشتان یخ‌زده‌ام تکان دادم.
آتوسا دو ظرف یکبار مصرف را آماده کرده بود و حالا با چشمانی درست شده ، به من نگاه می‌کرد. چشمانی که پر از ترس، تردید، و بیزاری بود.
پودر را آرام داخل هر دو ظرف ریختم و محتاطانه هم زدم. ما

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • سارا

    0

    کارشون اصلا عاقلانه نیست، لنا رو درک نمیکنم

    ۴ ماه پیش
  • فاطی

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • آذر

    1

    حالا تازه عقلش به کار افتاد. اینجوری که پلیس بیاد و خب میره از نگهبان و همسایه ها بازجویی میکنن بعدم اونا میگن که چه اتفاقی افتاده. نباید نگهبان و اصغرپلنگ رو دخیل می کردند.

    ۱۲ ماه پیش
  • حافظ

    0

    عااالللییییی

    ۱ سال پیش
  • reyhane

    0

    از لنا متنفرمم😐. اصلاا خبب مثلا که چیی چرا به پلیس نمیخاد بگه. فکر کنم فیلم جنایی لنا زیاد دیده😂

    ۱ سال پیش
  • ارمین

    2

    واقعا چرا اینجوری میکنند مثل آدم رفتار کنید😂

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر آبی

    1

    لعنت هم به اون قاتل هم لنا چقدر بی رحمه چی میشه گیر ماشین گشت پلیس بیفتند دلم خنک شه خسته نباشید ممنون

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!