سرگیجهی مرگ به قلم فاطمه مهدیان
پارت دوازده :
کار تمام شده بود. چاقو را کنار گذاشتم. نفسنفس میزدم. بیاختیار به پهلویم چنگ زدم. در نور کمجان آشپزخانه، دانه های عرق روی پیشانیام روان شده بود. پلاستیک را با انگشتان یخزدهام تکان دادم.
آتوسا دو ظرف یکبار مصرف را آماده کرده بود و حالا با چشمانی درست شده ، به من نگاه میکرد. چشمانی که پر از ترس، تردید، و بیزاری بود.
پودر را آرام داخل هر دو ظرف ریختم و محتاطانه هم زدم. ما
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطی
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
آذر
1حالا تازه عقلش به کار افتاد. اینجوری که پلیس بیاد و خب میره از نگهبان و همسایه ها بازجویی میکنن بعدم اونا میگن که چه اتفاقی افتاده. نباید نگهبان و اصغرپلنگ رو دخیل می کردند.
۱۲ ماه پیشحافظ
0عااالللییییی
۱ سال پیشreyhane
0از لنا متنفرمم😐. اصلاا خبب مثلا که چیی چرا به پلیس نمیخاد بگه. فکر کنم فیلم جنایی لنا زیاد دیده😂
۱ سال پیشارمین
2واقعا چرا اینجوری میکنند مثل آدم رفتار کنید😂
۱ سال پیشنیلوفر آبی
1لعنت هم به اون قاتل هم لنا چقدر بی رحمه چی میشه گیر ماشین گشت پلیس بیفتند دلم خنک شه خسته نباشید ممنون
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...
سارا
0کارشون اصلا عاقلانه نیست، لنا رو درک نمیکنم