پارت دوازده :

کار تمام شده بود. چاقو را کنار گذاشتم. نفس‌نفس می‌زدم. بی‌اختیار به پهلویم چنگ زدم. در نور کم‌جان آشپزخانه، دانه های عرق روی پیشانی‌ام روان شده بود. پلاستیک را با انگشتان یخ‌زده‌ام تکان دادم.
آتوسا دو ظرف یکبار مصرف را آماده کرده بود و حالا با چشمانی درست شده ، به من نگاه می‌کرد. چشمانی که پر از ترس، تردید، و بیزاری بود.
پودر را آرام داخل هر دو ظرف ریختم و محتاطانه هم زدم. ما

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سارا

    0

    کارشون اصلا عاقلانه نیست، لنا رو درک نمیکنم

    ۶ ماه پیش
  • فاطی

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • آذر

    1

    حالا تازه عقلش به کار افتاد. اینجوری که پلیس بیاد و خب میره از نگهبان و همسایه ها بازجویی میکنن بعدم اونا میگن که چه اتفاقی افتاده. نباید نگهبان و اصغرپلنگ رو دخیل می کردند.

    ۱ سال پیش
  • حافظ

    0

    عااالللییییی

    ۱ سال پیش
  • reyhane

    0

    از لنا متنفرمم😐. اصلاا خبب مثلا که چیی چرا به پلیس نمیخاد بگه. فکر کنم فیلم جنایی لنا زیاد دیده😂

    ۱ سال پیش
  • ارمین

    2

    واقعا چرا اینجوری میکنند مثل آدم رفتار کنید😂

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر آبی

    1

    لعنت هم به اون قاتل هم لنا چقدر بی رحمه چی میشه گیر ماشین گشت پلیس بیفتند دلم خنک شه خسته نباشید ممنون

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️