سرگیجهی مرگ به قلم فاطمه مهدیان
پارت هفده :
پایم را محکمتر روی پدال گاز فشردم. عقربهی سرعتسنج با جهشی ناگهانی بالا رفت. هوای شب، سنگین و نفسگیر بود. نفسم را با شدتی عصبی بیرون فرستادم و تار مویم را که مدام در صورتم میافتاد، پشت گوش زدم. دنده را عوض کردم، اما دیگر چیزی برای گفتن نداشتم.
جادهی خلوت و تاریک، بیرحمانه طولانی به نظر میرسید. بالاخره وقتی به نزدیکی سد رسیدیم، ماشین را در کنارهی جاده متوقف کردم. دستگیر
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نفس
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
فاطی
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
اذر
0ایییییییییش سبز؟
۱۲ ماه پیشحافظ
0عالی بود جلتباز
۱ سال پیشreyhane
0وایییی عالی
۱ سال پیشلایف
0این قسمتش خوب بود هیجانی شد داستان ولی چقدر دیوونن اینا
۱ سال پیشنیلوفر آبی
2وای دلم به درد اومد چطور تونستن اینکار انجام بدن اخرش گیر میفتن حالا این بدبختی چطور حل میکنه ممنون عالیه واقعا خسته نباشید
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...
Sky
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
ولی خون توی ماشین چه ربطی به قا.تل بودن اصغر پلنگ داشت؟😐