پارت سیزده :

به سمت میز آرایش رفتم و چندین عود برداشتم. نگاهی به اطراف اتاق انداختم، اما هنوز چشم‌هایم فرصت مرور اشیا را پیدا نکرده بودند که نگاهم به زیرتخت ثابت ماند.
حسی ناشناخته در رگ‌هایم خزید. گلویم خشک شد و قدمی جلو رفتم. تردید لحظه‌ای در ذهنم سایه انداخت، اما دستانم از فرمان عقل پیروی نکرد. با تردید، آرام جعبه‌ها را از زیر تخت بیرون کشیدم. دست‌هایم می لرزیدند. گرد و غبار روی سطحشان زیر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    صاف میرفتم سراصل مطلب همه رو تو یه پارت میذاشتم🤣🤣 شوخی میکنم هرکسی رو بحر کاری ساختن..شما نویسنده ها به کلمات جان میدهین.ممنون

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطی

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • آذر

    0

    خب جعبه هارو آتش بزن. منظورش از اون بی شرف عسل بود؟

    ۱۲ ماه پیش
  • سارا

    0

    کجا اتیش بزنه اخه وسط اپارتمان که نمیشد البته میتونستن یک اتیش سوزی ساختگی اتاق عسل درست میکردند جنازه رو هم میبردن اونجا

    ۱۲ ماه پیش
  • آذر

    0

    یه سطلی چیزی بره پیدا کنه بقیه چیزا که تونست پیدا کنه. منظورت اینه بره جسد رو هم بسوزونه😳😂 کاش رمان یه جنبه ی عاشقانه هم داشت.

    ۱۲ ماه پیش
  • المیرا

    0

    نویسنده در جواب یکی از نظرات گفته بود عاشقانه نیست و منتظر عشق نباشیم

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه مهدیان | نویسنده رمان

    سلام بله گلم رمان عاشقانه نیست

    ۱۲ ماه پیش
  • آذر

    0

    خب برن تو توالت بریزنش😂ولی نه واقعا اینجوری میتونن پاکش کنن. تو پارت قبل تر گفته بود که عسل به بچه های کار بود نمیدونم چی، ولی کادو می برد یعنی عسل مواد میفروخته؟ عسلِ موادفروش؟😂

    ۱۲ ماه پیش
  • افرا

    1

    اره ما تا اینجا که خوندیم انگار عسل مواد فروش بوده و از بچه ها برای جابه جایی مواد استفاده میکرده

    ۱۲ ماه پیش
  • ندا

    0

    خیلی حس وحشتناکی ممنون از قلم پرتوانت

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه مهدیان | نویسنده رمان

    ممنون از نظرتان نازنینم🌹

    ۱۲ ماه پیش
  • reyhane

    0

    بدبخت لنا و اتوسا. حدسم میزنم قراره بخاطر عسل کلی بدبختی سرشون بیاد

    ۱ سال پیش
  • زیبا

    0

    واقعا از نویسنده عزیز خیلی خیلی ممنونم که اینقدر زیبا و هیجانی همه چیز را توصیف می کنند و یک تشکر ویژه تر به خاطر اینکه هر روز پارت گذاری میشه این رمان واقعا متشکرم 🥰

    ۱ سال پیش
  • فاطمه مهدیان | نویسنده رمان

    خوشحالم از رمان من خوشتون اومده و از همراهیتان ممنونم

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر آبی

    0

    وای خدای من یعنی عسل فروشنده مواد مخدر اگه اینطور باشه الان میشه حدس زد کی داخلش آورده عقل من میگفت همه مواد بریزم تورا ه فاضلاب ممنون عالی بود

    ۱ سال پیش
  • لایف

    0

    چقدر این لنا خودش مشکوکه

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!