لیست کلیه پارتهای رمان سرگیجهی مرگ : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 101
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 81
به سمت عسل اشاره کردم و گفتم: _عسل میگه تو به پول نیاز داشتی و اون پولی که مال من بوده رو به تو داده… چشمانش برای لحظهای به سمت عسل دوخت، و با لحنی کوتاه و محکم پاسخ داد: _من به هیچ پولی نیاز نداشتم… و ندارم… عسل ناگهان از جا پرید، شانههای آتوسا را چنگ زد و با خشم او را به دیوار کوباند. صدا...
بروزرسانی در : ۳۱۴ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 82
شاید چند ثانیه و شاید چند دقیقه گذشت؛ نمیدانستم. تمام مدت چشمهایم به جسم بیجان عسل دوخته شده بود. بعد از مدتی، از دیوار پشت سرم فاصله گرفتم و آرام آرام شروع به گشتن کشوها و کمدهای اتاقش کردم، انگار دستهایم دیگر تحت کنترل خودم نبودند.مثل یک رباط بی احساس کشوها را باز و محتویاتشان را بررسی میکر...
بروزرسانی در : ۳۱۲ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 83
آتوسا منتظر جوابم نماند. با گامهای بلند از خانه بیرون زد، بیآنکه حتی یک نگاه به عقب بیندازد. خشم مثل آتشی در رگهایم میجوشید. مشتم را محکم به درب کوبیدم؛ همان لحظه درد عمیقی از انگشتان تا آرنجم دوید . لبم را از شدت سوزش به دندان گرفتم. حس کردم استخوانهایم ترک برداشتهاند، اما حالا و این لح...
بروزرسانی در : ۳۱۰ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 84
پشت درخت قایم شده بودم، زانوهایم از شدت فشار به خاک میلرزیدند. چشم از گودال برنداشتم. آتوسا و حسام درست بالای آن ایستاده بودند؛ شعلههای آتش پلاستیک سیاه حالا آرامتر زبانه میکشید و بوی تند سوختنش فضای اطراف را پر کرده بود. قطرهای اشک از گوشهی چشم آتوسا لغزید. صدایش گرفته و بغضآلود بود، اما...
بروزرسانی در : ۳۰۸ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 85
میان انبوه نامه ها دنبال کوچکترین سرنخی میگشتم، اما هیچ چیزی پیدا نکردم. تعداد نامهها آنقدر زیاد بود که کف اتاق را مثل فرشی از کاغذ پوشانده بودند. هرکدام پر از خطهای شتابزده و جملات آتشین آتوسا بود؛ جملاتی که بیش از عشق، بوی جنون میدادند. حسادتهای بیمارگونهاش به عسل، هذیانهایی که معلوم ...
بروزرسانی در : ۳۰۴ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 86
صدای تیک کلید در اتاق پیچید. پلکهایم را با درد و تردید بالا آوردم و نور ملایم محیط، هنوز چشمهایم را میسوزاند. هر نفسی که میکشیدم، قلبم با سرعتی غیرقابلکنترل میتپید و بدنم هنوز در شوک تصاویری بود که تجربه کرده بودم. رایان با چشمانی که غم در ان ها خانه کرده بود، لیوان آبی جلوی چشمم گرفت و گف...
بروزرسانی در : ۳۰۲ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 87
شقیقههایم را با انگشتان لرزانم مالش دادم. درد مثل موجی مبهم در سرم . رایان با لحنی آرام و مملو از ترحم گفت: ـ به خودت فشار نیار… اون دختری که میدیدی… شخصیت دومت بوده. لیوان آب کنار تخت را برداشتم. دستم آنقدر میلرزید که چند قطره از آب روی ملحفه چکید. چند جرعه نوشیدم، اما دهانم هنوز خشک بود...
بروزرسانی در : ۳۰۱ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 88
به سوزنی که کنج تخت انداخته بودم، با انگشتانی لرزان اشاره کردم. صدایم مثل کسی بود که از ته چاه حرف میزند: ـ از جیب… یکی… از پرستارا …افتاد...اوم …داروهای… منو بهم…. تزریق… نمیکنید؟صدام در….نمیاد… پرستار بیخبراز همه جا ، خم شد. صدای خشخش لباس سفیدش در فضا پیچید.پاسخ داد: -ده دقیقه دیگه دارو...
بروزرسانی در : ۲۹۷ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 89
درست وقتی میخواستم از درب اصلی بیمارستان عبور کنم، چشمهایم به چیزی افتاد که ناخودآگاه تمام وجودم را یخ کرد.سربازی که برای نگهبانی ام گذاشته بودند، کنار درب ایستاده بود و نگاهش مانند چاقویی تیز، مرا میتراشید. چشمانش با دیدنم لحظهای گشاد شد و فریادی کوتاه کشید، اما بدنم قبل از اینکه حتی فر...
بروزرسانی در : ۲۹۳ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 90
مبل روبهرویش را انتخاب کردم و نشستم. با نگاهی سرد و بیرحم، پاسخ دادم: — حقیقت… اول شما تعریف میکنید یا من تعریف کنم؟ آتوسا دستش را جلو برد، سیگار حسام را از میان لب هایش بیرون کشید، خودش یک کام عمیق از سیگار گرفت، بعد با آرامش آن را در جا سیگاری خاموش کرد . با لحنی عصبی و آمیخته با حق به ج...
بروزرسانی در : ۲۹۲ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 91
چشمانم را باریک کردم، مستقیم در چشمانش دوختم و آهسته به سختی اضافه کردم: — هستی یا نه؟ …چون اگه همین… الان .د..ر برم بیرون، ….بهت قول ….میدم هیچوقت… پلیس… منو …پیدا نمیکنه… ولی تو… توی همین ..شهر، با همه …رؤیات، گیر.. میافتی. حسام کف دستهایش را روی زانو گذاشت و با حرکتی آهسته به سمتم خم ش...
بروزرسانی در : ۲۹۰ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 92
شیشه را از جلوی پایم برداشتم و به سمتش گرفت؛ سرِ لبهاش نورِ سردی را شکافت و در دستِم مانند حکمِ آخر، سنگینیِ لحظه را بیشتر کرد. ابرو بالا انداخت و گفت: _چی میخوای ؟ نکنه حالا نوبت منه؟ لبهای ترکخوردهام را از میان دندانهایم بیرون کشیدم. صدایی که از گلویم بیرون آمد، شبیه نالهای زخمی بود که ...
بروزرسانی در : ۲۸۷ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 93
سیاهی هنوز در گوشهی دیدم میلرزید، اما ذهنم شفافتر از همیشه بود. او با غرورش فکر میکرد مهرهی آخر را جابهجا کرده؛ در حالی که نمیفهمید هنوز روی صفحهی من بازی میکند.فشار دستش بر گردنم را بیشتر کرد. ریههایم برای ذرهای اکسیژن به تقلا افتادن.با دست سالمم سعی در پس زدنش داشتم،بیفایده بود.هال...
بروزرسانی در : ۲۸۴ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 94
درب ناگهانی با صدایی خشدار باز شد و نور سردِ راهرو مثل تیغی باریک روی کفِ تراس خزید. سایهای بلند در چارچوب ظاهر شد، انگار از دلِ تاریکی جدا شده باشد. اریو با لباس شخصی و قدمهایی جدی و شتابان، و نگاهی که بیشتر از هر چیز، مرموز و سنگین بود,وارد اتاق شد. من همانجا روی تراس خشک شده ,ایستاده ب...
بروزرسانی در : ۲۸۱ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 95
باز شدن درب، سکوت مرگبار اتاق را در هم شکست.نور کم و لرزان از چارچوب در به داخل وارد شد و دو سایهٔ بلند وارد شدند. یکی، آشنای وحشتزده و سنگین؛ اریو بود، با آن قامت مطمئن و حضور نافذش که حتی در تاریکی هم نمیشد آن را نادیده گرفت. دیگری، غریبهای ناشناس با قدمهایی آرام و بیصدا که گویی به قصد بر...
بروزرسانی در : ۲۷۹ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 96
زبانم مثل چوب خشک شده بود، اما با تمام توان سعی کردم صدایی لرزان بیرون بدهم: — پیش من نیست... اصلاً نمیدونم از چی حرف میزنی…من هیچی نمیدونم ...هیچی ندارم...چرا اینجوری ...میکنی؟ حرفهایم در هوا لرزیدند، بیجان و ناتوان. خودم هم میدانستم بیشتر شبیه التماس بود تا دفاع. چشمهایم را برای لحظهای...
بروزرسانی در : ۲۷۸ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 97
لبهٔ سرد تیغه روی پوستم خزید. دردی تیز و سوزان از گونهام گذشت .حرکت قطره های خون را روی گونه ام حس کردم. خون گرم بیوقفه جاری شد، از شقیقه تا گوشهی لبم لغزید و با لرزش لبهایم آمیخت. اشک و خون روی صورتم به هم رسیدند. اریو مکث نکرد. نوک چاقو را بالا برد، درست زیر پلکم نشاند. فلز سرد روی پوست نا...
بروزرسانی در : ۲۷۶ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 98
هر واژهاش مثلِ دُردانی بود که توی قالبِ یک اعتراف ریخته میشد؛ من زیرِ هجوم اطلاعات خاموش و مبهوت مانده بودم.ادامه داد: -من از دور زیر نظرت گرفتم، لنا. تماشات کردم. تا اینکه رسیدم به جایی که میتونستم انتقام بگیرم....میتونستم بهت نزدیک بشم...یک هویت جدید برای خودم درست کردم...دو بار روی صورتم عم...
بروزرسانی در : ۲۷۵ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 99
دربِ جلوی ماشین با تقی خفه باز شد. هوای سردِ شب، مثل موجی سنگین، به داخل ماشین خزید. سروش با همان چهرهی بیاحساس و چشمهای بینور ظاهر شد و بیهیچ کلمهای روی صندلی راننده نشست. چراغ سقف برای لحظهای روشن شد، نور زردش روی فرمان و لکههای خون روی انگشتانم افتاد , تصویری کوتاه، مثل فریمِ ثابتی ا...
بروزرسانی در : ۲۷۳ روز پیش
-
رمان سرگیجهی مرگ - پارت 100
نفسهام بریده و نامنظم بالا می امدند. بوی خون و عرق در کابین ماشین پیچیده بود، و هر ثانیه بیشتر احساس میکردم دارم توی قفس آهنی خفه میشم. صدای لاستیکها روی آسفالت، مثل ساییدن چاقو روی ذهنم بود. کف دستم هنوز باز بود، خون از بین انگشتهام روی صندلی چرم میچکید، رد سرخ و لغزانی که زیر نور چراغ خی...
بروزرسانی در : ۲۷۲ روز پیش