سرگیجهی مرگ به قلم فاطمه مهدیان
پارت دوم :
زیر دستم، بدنش میلرزید، مثل پرندهای که زیر باران گیر افتاده باشد. تنفسش نامنظم بود، قلبش را از روی پیراهنش میدیدم که دیوانهوار میزند. درک چیزی که میدیدیم، برایمان غیرقابل باور بود.
آتوسا با دستهای سردش، دستم را از روی دهانش کنار زد. دهانش باز و بسته شد، اما اوایی از ان خارج نشد,انگار کلمات در گلویش گیر کرده بودند. سرانجام با لکنت گفت:
_ چی... چی میگی لنا؟ بدبختی؟ اون… اون جنازهی عسله!
چشمانش پر از اشک شد، صدایش در هم شکست:
_ عسل، همخونهی من و تو… میفهمی؟ کسی که یه هفته پیش، صمیمیترین دوست ما بود...
بدون لحظهای فکر، بازوی آتوسا را چنگ زدم و او را از آشپزخانه بیرون کشیدم. صورتش رنگپریده و وحشتزده به نظر میرسید، اما نمیتوانستم بگذارم وحشتش مرا به سمت نابودی بکشاند. ولوم صدایم را پایین آوردم، اما قاطع و محکم گفتم:
_ کسی نباید بفهمه چی شده! آتوسااا! با توام، به من نگاه کن!
انگار صدایم از میان وحشت و هیاهوی ذهنش عبور نمیکرد. صدای زنگ در، بیوقفه و آزاردهنده، فضای خانه را پر کرد.
آتوسا همچنان به نقطهای نامرئی خیره بود. دستهایش میلرزیدند. چانهاش میجنبید، انگار قدرت صحبت کردن نداشت. دیگر صبر نکردم، سرش را با دو دست گرفتم و مستقیم در چشمان به رنگ شبش زل زدم:
_ آتوسا، من باید برم ببینم کی پشت دره… خب؟ لطفا، لطفا هیچ کاری نکن!
ناگهان انگار چیزی درونش منفجر شد. با خشونتی غیرمنتظره، مرا به عقب هُل داد و فریاد زد:
_ یعنی چی میخوای خفه بشم؟ یعنی چی نباید کسی بفهمه؟لنا، ما باید به پلیس زنگ بزنیم!
صدای بلندش مثل تبر، رشتههای آخرین آرامشم را پاره کرد. دستانم را مشت کردم، آماده بودم که دهانش را با زور ببندم، اما قبل از آنکه حتی قدمی بردارم، دیدم که بیتوجه به من، خودش را به در رساند.
نفس در سینه ام حبس شد. آتوسا روی نوک پا ایستاد، از چشمی درب نگاهی به بیرون انداخت. لحظهای بی حرکت در جایش خشک شد. حرکت دانه های عرق بر پیشانیش توجهم را جلب کرد. رنگ صورتش از قبل هم بیشتر پرید بود. با صدایی لرزان و درهمشکسته زمزمه کرد:
_ بدبخت شدیم… حسامه.
آب دهانش را به سختی قورت داد و با تردید ادامه داد:
_ حتما دنبال عسل اومده…
خودم را به درب رساندم. قلبم هنوز دیوانهوار میکوبید،با این وجود سعی کردم روی نفسهایم کنترل داشته باشم. با آرامترین صدایی که از میان گلوی خشکشدهام بیرون آمد، گفتم:
_ باز وحشت کردی؟ فقط بهم ده دقیقه وقت بده. دکش میکنم، بعد با هم دربارهی جنازه و زنگ زدن به پلیس حرف میزنیم… باشه؟اروم باش!.
آتوسا نگاه مرددش را به من دوخت. انگار میخواست چیزی بگوید، اما تسلیم شد. خودش را روی مبل انداخت، دستانش را روی صورتش کشید و صورتش را میان انگشتان لرزانش پنهان کرد.
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
mahtab.ieon
1اههه همخونشونههه
۸ ماه پیشفاطی
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
آسمان
0هیجانی وعالی
۱۰ ماه پیشکیانا
0چطوری ممکنه؟وادافاز؟فازِت چِست؟ ریکشن ۲تا دختر جوون به جنازه همخونشون فقط همینه؟هعیی !
۱۰ ماه پیشراضیه
0حالا حالا باید بخونی تا بفهمی چرا اینجوری کردند
۱۰ ماه پیشفهیم
0کارتون اصلا درست نبود باید بزارید خودشون رمانو بخونن
۱۰ ماه پیشآذر
1تا اینجا واقعا از رمان خوشم اومد ولی لنا چرا اینجوریه انگار کار خودشه که گفت نمی توانستم بگذارم وحشتش مرا به نابودی بکشاند
۱۲ ماه پیشبله
1بله خیلی خوبههه
۱ سال پیشسارا
2عالی!! بود واقعا میخوام بقیه رمان هم بخونم خوب بود
۱ سال پیشبهاره
2دلیل این کاره لنا چیه واقعاً ؟در هر حال عالی بود مچکرم
۱ سال پیش
فاطمه مهدیان | نویسنده رمان
ممنونم از همراهیتان
۱ سال پیشروژماه
1خیلی عالیه ، کاملا جذب رمان شدم ، شخصیت لنا رو نمیتونم درک کنم ، آخه چرا انقدر ترسیده ؟
۱ سال پیشنمیدونم
2چرا نمی خواد به پلیس زنگ بزنه؟🤔
۱ سال پیشخدیجه
2گیج شدم چرا میخواد مخفی کند
۱ سال پیشنیلوفر آبی
6چرا باید مخفی کنند اونا که مقصر نیستند از لنا خوشم نیومد ممنون خسته نباشید عالی بود
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...
زری گلی
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
چه نامرده لنا ، توی قتل دست داره یا یه نشونه ای از این اتفاق دیده قبل از وقوع قتل نادیده گرفته از حماقت یا حسادت که اینطوری می کنه ، کاشکی حسام بفهمه