پارت هفتم :

آتوسا پلک زد. فقط یک‌بار، اما در همان لحظه، چیزی در نگاهش تغییر کرد. چیزی میان ترحم و انزجار. نفسش را با حرص بیرون داد :

_ این مهم نیست، لنا. عسل مرد ولی قرار نیست بخاطر تو ...از دوستم دست بکشم. وجدان من اروم نمیگیره....

حرفش مثل ص ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!